گنجور

اشعار مشابه

 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۶

 

رسید ترکم با چهره‌های گل وردی

بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی

بگفتمش که یکی نامه‌ای به دست صبا

بدادمی عجب آورد گفت گستردی

بگفتمش که چرا بی‌گه آمدی ای دوست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۳

 

بیا بیا که چو آب حیات درخوردی

بیا بیا که شفا و دوای هر دردی

بیا بیا که گلستان ثنات می‌گوید

بیا بیا بنما کز کجاش پروردی

بیا بیا که به بیمارخانه بی‌قدمت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال الدین محمد مولوی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸

 

چه کرده‌ام که مرا پایمال غم کردی

چه اوفتاده که دست جفا برآوردی

به نوک خار جفا خستیم نیازردم

چو برگ گل سخنی گفتمت بیازردی

مرا به نوک مژه غمزهٔ تو دعوت کرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی شروانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶۴

 

ز حد بمی بری ای دوست نا جوان مردی

غمِ تو چند خورم بس که خونِ من خوردی

اگر قیاس کنی هیچ ظالم این نکند

به دشمنی که تو با من به دوستی کردی

به چه گویمت گله ها از تو و شکایت ها

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

اسیری لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۹

 

درآبکوی خرابات عشق اگر مردی

شراب بیخبری نوش تا شوی فردی

ز صحن جان و دلم سوسن و سمن روید

اگر ز گلشن رویت بما رسد وردی

بچشم اهل نظر گشت کحل بینایی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اسیری لاهیجی