گنجور

شعرهای با وزن «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)» و حروف قافیهٔ «است» - صفحهٔ ۲

 

عرفی شیرازی » غزلها » غزل شمارهٔ ۴۱

 

مراد و خضر عنان گیر باید از چپ و راست

که کج روی نکنم ور نه عزم راه خطاست

عجب که باورم آید از راه اندیشی

که آفتاب قیامت ز سایه ی طوبی است

به ملک صدق گنه را به عفو دشمنی است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی شیرازی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۳۴ - در وصف آیت‌الله صدر

 

رسول گفت گرت دیدن خدای هواست

باولیای خدا بین که شان جمال خداست

هم اولیا راگر زانکه دید خواهی روی

ببین سوی علمای شریعت از ره راست

بدین دلیل و بدین حجُِ و بدین برهان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۳۷ - فردوسی

 

سخن‌ بزرگ ‌شود، چون‌ درست باشد و راست

کس ار بزرک شد از گفته بزرگ، رواست

چه جد، چه هزل‌، درآید به آزمایش کج

هرآن سخن که نه پیوست با معانی راست

شنیده‌ای که به یک بیت‌، فتنه‌ای بنشست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۰

 

سرود مجلس ما جوش مستی ازل است

بط شراب در اینجا خروس بی محل است

بسا شکست کز او کارها درست شود

کلید رزق گدا، پای لنگ و دست شل است

ز حال سوختگان بو کجا توانی برد؟

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۹

 

دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست

به جست و جوی نگاری که نور دیده ماست

ترا که جز رخ تو، در نظر نمی آید

دو دیده در هوس روی تو بر آب چراست

ز روی روشنت هر ذره شد مرا روشن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

مپیچ در سر زلفش که سر به سر سوداست

مرو به جانب کویش که در به در غوغاست

دلا ز عشوه چشمش به گوشه ای بنشین

که چشم فتنه کنش دیده ای که عین بلاست

هزار نقش خیال قدت بر آب زدم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

ازرقی هروی » قصاید » شمارهٔ ۵

 

در قناعت و توفیق دین و مذهب راست

بروزگار تو ، ای فخر کاینات ، کراست؟

برون ز راه تو هر راه کاندر آفاقست

غریق بیم و امید و اسیر روی و ریاست

فزایش سخن و نکتۀ بدیع تو را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ازرقی هروی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۵۶

 

بتی‌که قامت او سرو را بماند راست

خمیده زلف گرهگیر او چو قامت ماست

ز روی او برِ صورتگر از خیال و نشان

خیال حور بهشت و نشان ماه سماست

نماز شام که رفت آفتاب سوی نشیب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

ز عشق لاف تو ای پیر فوطه پوش خطاست

که عشق و فوطه و پیری بهم نیاید راست

تو را که هست دو عارض سپید و جامه‌ کبود

دلت سیاه و رخت زرد و اشک سرخ چراست

تو را به عشق همه راستگوی نشناسند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۱۴

 

سوال کرد یکی از علای دین گلکار

که تو غلام نئی روی تو سیاه چراست

جواب داد که هر موریی که میسازیم

چو آتشی بکنی دود آن بجانب ماست

سیاه رویی من عارضی است اصلی نیست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

صامت بروجردی » کتاب المراثی و المصائب » شمارهٔ ۵۶ - در مصیبت سیدالشهدا(ع)

 

چه شد که روز جهان تیره چون شب یلداست

ز هر طرف به فلک از زمین خروش عزاست

ز فرش کرده مسیحا ز نو به عرش عروج

و یا هنوز زمان مصیبت یحیی است

گرفته مرد و زن از هر طرف عزای حسین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

تو حق‏شناس نئی ای عدو خطا اینجاست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سری به دنیی و عقبی فرو نمی‏آمد

چرا که دوستی اهل بیت در سر ماست

در اندرون من خسته دل خیال امام

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قصاید » شمارهٔ ۴

 

درین سراچه که چرخش کمینه طاق نماست

همیشه قامتم از بار دل چو طاق دوتاست

چگونه شاد زید آن که بهر مردن زاد

به خانه ای که پی انهدام کرده بناست

به اعتبار درین کاخ زرنگار نگر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۵۹

 

گدای کوی خرابات پل برهنه چراست

اگر نه کفش زده فقر او به فرق غناست

به پشت پای زده راحت دو عالم را

ازان چه باک که خارش خلیده در کف پاست

اگر نه شکر تک و پوی راه فقر کند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جلال عضد » دیوان اشعار » غزلیّات » شمارهٔ ۱۷

 

هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد است

خنک دلی که به دیدار دوستان شاد است

مگر تو حور بهشتی بدین لطافت و حسن

که این جمال نه در حدّ آدمیزاد است

من آن نِیَم که به سختی ز یار برگردم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال عضد
 

عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزل‌ها » شمارهٔ ۲۹ - لباس مرگ

 

لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست

چه شد که کوته و زشت این قبا بقامت ماست

بیار باده که تا راه نیستی گیرم

من آزموده ام آخر بقای من بفناست

گهی ز دیده ساقی خراب گه از می

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

عارف قزوینی
 

[۱] [۲]