گنجور

جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴

 

دلم زدرد تو خون شدترا چه غم دارد

نه عشق تو چو منی در زمانه کم دارد

مرا بعشوه ازین بیش در جوال مکن

که دل چو وعده تو پای در عدم دارد

ز روی خوب تو دانی که بر تواند خورد؟

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق
 

ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٣٧٧

 

هنر بباید و رادی و مردمی و خرد

بزرگزاده نه آنست کو درم دارد

ز مال و جاه ندارد تمتعی هرگز

کسیکه بازوی ظلم و سر ستم دارد

خوشا کسیکه ازو بد بهیچکس نرسد

[...]

ابن یمین
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۱

 

مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم دارد

بدین مشابه گدا را که محترم دارد

ز کیمیای حبانم نشان ده ای ره بین

که چشمم آرزوی خاک آن قدم دارد

بیاد روی تو جامی که داردم ساقی

[...]

کمال خجندی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹

 

دلی که غیب نمای است و جامِ جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟

به خَطُّ و خالِ گدایان مده خزینهٔ دل

به دستِ شاهوَشی دِه که محترم دارد

نه هر درخت تحمّل کند جفایِ خزان

[...]

حافظ
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۰۴

 

خدنگ غمزه و ابرو کمان به هم دارد

اگر کشد من بیچاره را چه غم دارد

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۰۴

 

کسی که دیگ پر از گوشت سر به دم دارد

اگر مراعت قومی کند چه غم دارد

به صحن قلیه برنجی چو راه یافت کسی

دلا بگوی مر او را که مغتنم دارد

دو گرده دارد و یک بره مطبخی چو به پیش

[...]

صوفی محمد هروی
 

امیرعلیشیر نوایی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴ - تتبع خواجه

 

گدای دیر ز شاه زمان چه غم دارد

که از سفال خرابات جام جم دارد

منش به تهمت رندی جزا دهم بر عکس

به زهدم آنکه درین دیر متهم دارد

ردای سرخ ز می بر سر عصا بندم

[...]

امیرعلیشیر نوایی
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰

 

بپرسش آمد و عاشق همین دو دم دارد

شکسته پای بمقصود یک قدم دارد

ز راز خاطر هم آگهیم و سینه ما

ز کاوش مژه چون سبحه ره بهم دارد

ز نقش پای بیابان نورد غم پیداست

[...]

کلیم
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳۱

 

ز نقشهای غریب آنچه جام جم دارد

دل شکسته ما بی زیاد و کم دارد

ز صدق و کذب سخن سنج را گزیری نیست

چو صبح تیغ جهانگیر ما دو دم دارد

کدام روز که صد بت نمی تراشد دل؟

[...]

صائب تبریزی
 

رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷

 

غمین عشق غم روزگار کم دارد

خود این غم آنکه ندارد هزار غم دارد

حریم دیر کنون فخر بر حرم دارد

که نازنین صنمی چون تو محترم دارد

کسی که چون تو حبیب مسیح دم دارد

[...]

رفیق اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹

 

جز اینکه میل جفا و سر ستم دارد

دگر نگار من از دلبری چه کم دارد

پی فریب دل دیگران عجب نبود

دلا اگر دو سه روزیت محترم دارد

بخاص و عام رسد فیض این بسی تفضیل

[...]

سحاب اصفهانی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۴

 

گدای میکده در دست جام جم دارد

چه هست جام جهان بین زجم چه کم دارد

هر آنکه جای گرفته بگلخن کویت

کی اشتیاق گل و گلشن ارم دارد

بپای ره نبرد رهروی بکعبه عشق

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹

 

گهی به دیر و گهی جلوه در حرم دارد

ندانم این چه جمال است کان صنم دارد

کسی است صاحب بخت بلند و عمر دراز

که دست بر سر آن زلف خم به خم دارد

حیات بخشد اگر خاک مقدمش نه عجب

[...]

فروغی بسطامی
 

رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ دوم در ذکر فضلا و محقّقین حکما » بخش ۲۲ - حافظ شیرازی قُدِّسَ سِرُّه

 

به خط و خال گدایان مده خزانهٔ دل

به دست شاه وشی ده که محترم دارد

ز سرّ غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام محرمِ دل ره درین حرم دارد

نه هر درختِ تحمل کند جفایِ خزان

[...]

رضاقلی خان هدایت
 

صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳

 

از آن دو زلف پریشان که خم به خم دارد

به هر خمی دل جمعی اسیر غم دارد

ز اشک و رخ همه را سیم و زر به دامان ریخت

کدام شه به گدایان چنین کرم دارد

چرا ز دیده ی مردم نهفته رخ چو پری

[...]

صفایی جندقی
 

صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸

 

قلم شرافت اگر دارد از رقم دارد

که دست هر حیوان بنگری قلم دارد

گر آدمی نه به معنی بود شرافتمند

بگو که صورت دیوار از آن چه کم دارد

درم نکوست ولی بهر صاحبان کرم

[...]

صغیر اصفهانی