گنجور

 
صفایی جندقی

از آن دو زلف پریشان که خم به خم دارد

به هر خمی دل جمعی اسیر غم دارد

ز اشک و رخ همه را سیم و زر به دامان ریخت

کدام شه به گدایان چنین کرم دارد

چرا ز دیده ی مردم نهفته رخ چو پری

اگر نه شرم از او گلشن ارم دارد

دلم به آهوی ببر افکنش نگردد رام

به شیر شرزه نگر کز غزال رم دارد

بگو به پادشه از من که جام جم به کف آر

که صرفه ای نبرد هر که ملک جم دارد

به لطف گو برهان بنده ای زبند بلا

چه چشمت آنکه حصاری پر از حشم دارد

به گاه نزع چه فرق است با گدا شه را

هزار قیصر و خاقان اگر خدم دارد

ز خاطری المی، از دلی غمی بردار

شبان مرا دست که غم خواری غنم دارد

صفای طبع صفایی چه خوش توان دریافت

از این لآلی دلکش که درقلم دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جمال‌الدین عبدالرزاق

دلم زدرد تو خون شدترا چه غم دارد

نه عشق تو چو منی در زمانه کم دارد

مرا بعشوه ازین بیش در جوال مکن

که دل چو وعده تو پای در عدم دارد

ز روی خوب تو دانی که بر تواند خورد؟

[...]

ابن یمین

هنر بباید و رادی و مردمی و خرد

بزرگزاده نه آنست کو درم دارد

ز مال و جاه ندارد تمتعی هرگز

کسیکه بازوی ظلم و سر ستم دارد

خوشا کسیکه ازو بد بهیچکس نرسد

[...]

کمال خجندی

مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم دارد

بدین مشابه گدا را که محترم دارد

ز کیمیای حبانم نشان ده ای ره بین

که چشمم آرزوی خاک آن قدم دارد

بیاد روی تو جامی که داردم ساقی

[...]

حافظ

دلی که غیب نمای است و جامِ جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟

به خَطُّ و خالِ گدایان مده خزینهٔ دل

به دستِ شاهوَشی دِه که محترم دارد

نه هر درخت تحمّل کند جفایِ خزان

[...]

صوفی محمد هروی

خدنگ غمزه و ابرو کمان به هم دارد

اگر کشد من بیچاره را چه غم دارد

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه