گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

دلم زدرد تو خون شدترا چه غم دارد

نه عشق تو چو منی در زمانه کم دارد

مرا بعشوه ازین بیش در جوال مکن

که دل چو وعده تو پای در عدم دارد

ز روی خوب تو دانی که بر تواند خورد؟

کسی خورد که بخروارها درم دارد

میان اینهمه محنت نگوئیم چونی

کسیکه چو نتوکسی دارد او چه غم دارد

ز روزگار قفاها چنین خورد بیشک

چو من گدای که معشوق محتشم دارد

گمان من همه این بود کوچودل ببرد

بجان ندارد قصدی ولیک هم دارد

دل من ارزجهان اختیار عشق تو کرد

سزای خویش بدین کرده لاجرم دارد