گنجور

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

ز روی لطف بکن بوسه‌ای حوالۀ ما

همین بس است ز وجه حسن نوالۀ ما

[ز تیر غمزه خدنگی بکن حوالۀ ما

همین بس است ز خوان کرم نوالۀ ما

چو دور جام وصالش به کام ما نبود

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرا

فریب چشم تو میکشت بی گناه مرا

چه فتنه ها که بر انگیخت خال هندویت

برآتش رخ تو سوخت آن سیاه مرا

گواه سوز درون اشک و چهره زرد است

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست

ز عشق حاصل او غیر درد و محنت نیست

مکن ملامتم ای شیخ از طریقه عشق

که راه عشق برون از ره طریقت نیست

مکن تردد بیهوده در نصیحت ما

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست

کدام دل که به هر گوشه بی قرار تو نیست

بیادگار تو در دل خدنگ هاست مرا

کشم ز سینه خدنگی که یادگار تو نیست

زدیده سیل دمادم به رخ فشانم از آن

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

 

خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست

خوشا سری که سرانجامش آستانه اوست

به کشتنم ز چه رو دم به دم بهانه کند

چو کشتنم به حقیقت در آن بهانه اوست

ترا چه زانکه دل از درد و داغ او پرشد

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

 

چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت

چه عقده ها که از او در دل حزین انداخت

شد از محبت تو خاک سجده گاه ملک

چو سرو قامت تو سایه بر زمین انداخت

رخ تو گاه بگویند ماه و گه خورشید

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

 

کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت

دلش چو لاله پر از خون و جز بداغ نرفت

چه نافه ها که در آن زلف عنبر افشان نیست

که خاک شد تن و بوی تو از دماغ نرفت

به نور روی تو بگذشت دل از آن خم زلف

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳

 

بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاست

سپاه خط تو هم ناگه از کمین برخاست

ز بس که موی میان تو در خیال من است

چو نال شد تن از او ناله حزین برخاست

به اعتدال قد دلربای تو نرسید

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶

 

چو جان خیال لبش در درون بگرداند

درون پرده دلم را به خون بگرداند

اگر چه عقل به تدبیر میکشد دل را

فسون چشم تواش با فنون بگرداند

خرد که موی شکافد به فن و دانش و هوش

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسد

چه خرمی که مر آن بر دل رسیده رسد

به سمع هر که رسد نکته ای ز حسن رخت

سرور و ذوق و صفا بر دلش ندیده رسد

بلا و محنت و دردی که می رسد به درون

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵

 

چو دلبران به دل ما سه چیز می‌جویند

به تیغ و ناوک و خنجر ستیز می‌جویند

خطت چو مور گشته به هر بر مر خال

که دانه بر اثر مشک‌بیز می‌جویند

بگو شباب به خون ریز رنگ مشتاقان

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۶۴

 

ز بهر تیر تو میلِ (میلم) بهر مغاک برد

شدیم خاک که میلش مگر به خاک برد

ز بهر دوختن چاک سینه مژگانت

گذر ز سینۀ مجروح چاک چاک برد

ز لعل نوش تو دل خواست شربت عنّاب

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

هزار شکر که جنت دوام خواهد بود

محبت تو مرا مستدام خواهد بود

به ناز و نعمت فر دوس کی گشاید دل

مرا که کوی تو دا یم مقام خواهد بود

خیال لعل تو دایم چو راحت دل ماست

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۸۷

 

مرا خوش است به درد خود و جراحت خویش

رو ای طبیب رها کن مرا به لذت خویش

چو در زمانه رفیق شفیق ممتنعست

کشیم گنج قناعت به کنج عذلت خویش

نعیم دهر به یک منتی نمی ارزد

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۸۹

 

به فکر سر دهانت چو غنچه‌ام دل تنگ

گشاد کار بجویم از آن لب گل رنگ

ز قیل و قال مدارس چو پرده ای نگشود

شنو حکایت سوز درون ز رشته چنگ

صفای کعبه مقصود چون توانم یافت

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۹۵

 

چو روز فرقت آن مه وداع دل کردم

نماند صبرم و جان هم ز پی گسل کردم

برای ساختن هانه بهر سکانش

تمام خاک رهش را به آب گل کردم

گسست رشته جانم چو از کشاکش عشق

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰

 

چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم

خوشا دمی که به درد و غمش به هم باشیم

به تاج و تخت شهان سر فرو نمی آریم

اگر چه از سگ کویش به قدر کم باشیم

به مال و جاه جهان نیست احتشام ولیک

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵

 

به پیش عارض او عرض آفتاب مکن

که آفتاب از او ذره ایست بی سر و بن

محبت من و دلدار سابق از ازل است

از آن زمان که قلم رفت بر صحیفه کن

به فکر آن دهن اندیشه کرده عقل بسی

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲

 

دل و جگر به غم تو کباب شد هر دو

سرای دیده و دل هم خراب شد هر دو

شب فراق تو شد دیده‌ام چو دریایی

به رود و مردم چشمم حباب شد هر دو

علی الصباح به رویت چو دیده کردم باز

[...]

ابراهیم شاهدی دده
 

شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰

 

بگو به یار که کاشانهٔ که می‌پرسی

منم خراب تو ویرانهٔ که می‌پرسی

حدیث زلف تو امشب حکایتی است دراز

تو خوابناک ز افسانهٔ که می‌پرسی

منم که خلوت دل کردم از غم‌آبادت

[...]

ابراهیم شاهدی دده