گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۴

 

چو عشقش برآرد سر از بی‌قراریتو را کی گذارد که سر را بخاری
کجا کار ماند تو را در دو عالمچو از عشق خوردی یکی جام کاری
من از زخم عشقش چو چنگی شدستمتهی نیست در من به جز بانگ و زاری
ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالینه کت می‌نوازد نه اندر کناری
تو خواهی که پوشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۸

 

گهی پرده‌سوزی، گهی پرده‌داریتو سر خزانی، تو جان بهاری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرینتوی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادتخزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلهابه پیش افکند گل سر، از شرمساری
گرین گل ازان گل یکی لطف بردینکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » سختی و سختیها

 

نهفتن بعمری غم آشکاریفکندن بکشت امیدی شراری
بپای نهالی که باری نیاردجفا دیدن از آب و گل، روزگاری
ببزم فرومایگان ایستادننشستن بدریوزه در رهگذاری
ز بیم هژبران، پناهنده گشتنبگرگی سیه دل، بتاریک غاری
ز سنگین دلی، خواهش لطف کردنسوی ناکسی، بردن از عجز کاری
بجای گل آرزوئی و شوقینشاندن بدل، نوک جانسوز خاری
بدریا درافتادن و غوطه خوردننه جستن پناهی، نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۴

 

ایا دیده تا روز شب‌های تاریبر این تخت سخت این مدور عماری
بیندیش نیکو که چون بی‌گناهیبه بند گران بسته اندر حصاری
تو را شست هفتاد من بند بینماگرچه تو او را سبک می‌شماری
تو اندر حصار بلندی و بی‌درولیکن نه‌ای آگه از باد ساری
بدین بی‌قراری حصاری ندیدمنه بندی شنیدم بدین استواری
در این بند و زندان به کار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶

 

تو گر دوست داری مرا ور نداریمنم همچنان بر سر دوستداری
به هر دست خواهی برون آی با منز تو دست‌برد و ز من بردباری
چه دارم ز عشق تو عمری گذشتهنیاری بدین خاصیت روزگاری
چو گویم که خوارم ز عشق تو گوییهم از مادر عشق زادست خواری
من از کار تو دست باری بشستمزهی پایداری زهی دست کاری
تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲

 

نگفتی کزین پس کنم سازگاریبه نام ایزد الحق نکو قول یاری
بهانه چه جویی کرانه چه گیریبیا در میان نه به حق هرچه داری
همی گویی انصاف تو بدهم آریتو معروف باشی به انصاف کاری
همه عذر لنگست کز تو بدیدمسر ما نداری بهانه چه آری
به انصاف بشنو چنین راست نایدکه دل می‌ربایی و غم می‌گذاری
غم دل چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۸

 

ز تورانیان تنگ چشمی سواریدر ایران به زلف سیه کرد کاری
که کافر نکردست بر دین پرستیکه دشمن نکردست با دوستداری
دهانش خموشی، لبش باده نوشیسرش پر خروشی، میان پود و تاری
به چهره چراغی، به رخساره باغیبه سیرت بهشتی، به صورت بهاری
ستم را به سختی دلش پایمردیطرب را به نرمی تنش دستیاری
به بالا چو سروی، برفتن تذرویبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - فی مدح خواجه معین‌الدین احمد شهریاری

 

بر اشراف این عید و آن کامکاریمبارک بود خاصه بر شهریاری
کزین گوهر افسر سر بلندیمهین داور کشور نامداری
معین ملل کز ازل قسمتش زدبه بخت همایون در بختیاری
قضا صولتی کاسمان سده‌اش راکند بوسه کاری به صد خاکساری
قدر قدرتی کز صفات کمینشیکی نام دارد سپهر اقتداری
به جنب نعالش که پایان ندرادکجا در حسابست عالم مداری
در اطراف صیتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » ساقی نامه - در نشاط باغ کشمیر نوشته شد

 

خوشا روزگاری خوشا نوبهاری

نجوم پرن رست از مرغزاری

زمین از بهاران چو بال تذروی

ز فواره الماس بار آبشاری

نپیچد نگه جز که در لاله و گل

نغلطد هوا جز که بر سبزه زاری

لب جو خود آرائی غنچه دیدی

چه زیبا نگاری چه آئینه داری

چه شیرین نوائی چه دلکش صدائی

که می آید از خلوت شاخساری

بتن جان بجان آرزو زنده گردد

ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۹۶ - نیز در مدح ملک اتسز گوید

 

هدی را ز سر تازه شد روزگاری
پدیدد آمد اسلام را کار و بار ی
بشاه جهانگیر اتسز ، که گیتی
ندید و نبیند چنو شهریاری
نه چون او در ایوان بخشش جوادی
نه چون او بمیدان کوشش سواری
دهد بر کفش بوسه هر کامرانی
برد بر درش سجده هر نامداری
ظفر را اعلام او اعتدادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

نگارا تو دلبند و زیبا نگاری
پسندیده ترکی و شایسته یاری
نبودست حور و پری آشکارا
تو این هردویی پس چرا آشکاری
ز عشق تو بحر محیط است چشمم
تو در بحر چون لؤلؤ شاهواری
به شب دیده بر ماه و پروین‌ گمارم
چو تو لشکر هجر بر من‌ گماری
دو جان و دو دل داری و چون دل و جان
منم بی‌دل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۸

 

چرا سر به پیوندِ ما در نیاری
مگر خود سرِ تنگ دستان نداری
نه زر در ترازو و نه زورِ بازو
نه رویی که کارم برآید به زاری
عجب این که هر دم بسوزی دلم را
هنوزم طمع می کند خاک ساری
بخندی که در گریه آیم که گُل را
بخنداند از گریه ابرِ بهاری
گر آشفتگی می نمایم عَفُو کن
که طاقت ندارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶

 

بر آمد ز گلزار باد بهاری
بیاور می ارغوانی، چه داری؟
بر ما ز تقصیرهای گذشته
چه عذر پذیرفته تر از می آری؟
چمن از که اندوخت این پادشایی؟
صبا از که آموخت این ساز گاری؟
ز غنچه دهانی و صد گونه خنده
ز بلبل زبانی و صد گونه زاری
نسیم سبک دست بر افسر گل
بگاورسۀ زر کند خرده کاری
زهی شوخ نرگس که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۸۰ - وله ایضاً یمدحه ببلد النّشابور

 

جهان کرم پادشاه شریعت
که هستت بر اقلیم دین شهر یاری
تو آن سرفرازی که فیض بنانت
بریزد همی آب ابر بهاری
تو آنی که روی قدرت توانی
که پیشانی شیر گردون بخاری
تو آن فیض بخشی که در روز جودت
چو کان گشت دریا زبس خاکساری
فلک از سر صدق تو صبگاهی
کند در هوایت چو من جان سپاری
مزاج صبازان سبب روح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل