گنجور

 
ظهیری سمرقندی
 

می گوید مقرر این کلمات و محرر این مقدمات محمد بن علی بن محمد بن الحسن اظهیری الکاتب المسرقندی که چون من بنده را همیشه به خدمت جناب رفیع این دولت و وسیلت به فنا منیع این حضرت، نزاع و تشوق بر کمال می بود و در ترجیه این امنیت روزگار می گذاشتم و مترقب سعادتی و مترصد فرصتی می بودم که مگر روزگار در حصول این سعادت، مساعدتی نماید و اوقات به اسعاف این حاجت، مسامحتی کند. خود زمانه سرکشی می کرد و جمال عروس این مراد را در حجاب تعذر می داشت و سور و آیات این کرامات به خامه عطلت بر ورق اهمال و غفلت می نگاشت و به طریق عتاب بامن خطاب می کرد و این بیت می خواند.

ما کل ما یتمنی المرء یدرکه

تجری الریاح بمالا تشتهی السفن

نه تو اول کسی که قدم طلب در بادیه این کعبه نهاده است و احرام خدمت این حرم بسته و به وصال جمال او نرسیده.

فلست باول ذی همه

دعته لما لیس بالنایل

نخست قطع این مفاوز را مطیه ای جوی و اقامت این معاد را زادی طلب کن. آنگاه بادوار سر بر خاک این درگاه نه و خاک وار از چهره، شادروان این حضرت ساز. خدمتی کن که به وسیلت آن بدین حضرت رسی و به دالت او این سعادت را مستقبل و مهیا شوی و من بنده را در اثنای این محاورت با فکرت مجاورت گرفته و دست بحث در دامن طلب زده، مجال اختلال در ظاهر احوال معین و نشان پریشانی بر پیشانی مبین.

کاریست چو خط او معما

حالیست چو زلف او مشوش

دیده همه پرخیال معشوق

سینه همه پرشرار آتش

تا آخر روزی در میان این گفتگوی و در اثنای این جستجوی، سعادت بر من استقبال کرد و گفت: تحری رضای تراکمر بستم و به طالع فرخنده با تو پیوستم. همه مدخر خزینه خرد بر تو نثار کردم و جمله ذخایر نفایس عقل پیش تو آوردم. من نیز بدین بشارت، استبشار نمودم و مقدم او را به ترحاب و اهتزاز جواب دادم.

آن کیست که بی تو ساعتی خوشدل بود.

بیا ای مفرح کربت و مونس غربت

بر آنی که غم بر دل من گماری

من از غم نترسم، بیا تا چه داری

گفت: شبستانی است پر دلستان و قصوری است پرحور بهاری است پر صور و نگار و باغی است پر شکوفه و ازهار.

کلام کنور الربی فاح غضا

و قد غازلته شابیب قطر

و ریح الشمال جرت ثم جرت

علی صفحه الارض اذیال عطر

و عرف الخزامی و عرف الندامی

و تدوار خمر و انوار جمر

و نجم اللیالی و نظم اللالی

و مغبوط عمر و مضبوط امر

و زبان خرد در وصف او این ابیات انشا کرده:

ویحک ای صورت منصور نه باغی نه سرای

بل بهشتی که به دنیات فرستاد خدای

بوده نقاش خرد در شجرت متواری

شده فراش صبا در چمنت ناپروای

گفت: آن عرایس نفایس را حله ای پوش که تقادم اعوام و تواتر ایام آن را خلق نگرداند و آن ابکار افکار را حیله ای ساز که تعاقب ادوار و ترادف لیل و نهار از انتظام حال منتشر و متفرق نتواند کرد. دیباچه او را ترصیع و تجنیس و تشاکل و توازن و اضداد و انداد مطرز و موشح کن و تاج او را به جواهر زواهر خطاب میمون و القاب همایون خداوند عالم، خاقان معظم، رکن الدنیا و الدین- ادام الله ملکه – مرصع و مکلل گردان که تو باغبان سروپیرایی و مشاطه عروس آرایی. به دیده گرد دامن او برفتم و به زبان معذرت گفت:

ای به چشمم عزیزتر گردی

کز زمین عطف دامن تو برفت

از تو باز آمدن که یارد خواست؟

شکر این آمدن که داند گفت؟

و آن کتابی است ملقب به سندباد. فراهم آورده حکمای عجم. صفحات او پر از بدایع فطرت و صنایع فکرت و عجایب عقل و غرایب فضل و نوادر خواطر و نفایس ضمایر. آب حیات دلهای مرده و روضه انس جانهای پژمرده. مآثر و مفاخر او بی حد.

فاتت تجر علی السماء ذیولها

میاسه الاعطاف فی جاراتها

غداء مهما انشدت سجدت لها

سیاره الافلاک فی اوجاتها

و تمنت الشهب الثواقب انها

نظمت تقاصیرا علی لباتها

و تود آذان اللیالی انها

نیطت مکان القرط فی اخراتها

چون آن اشارات بدیدم و آن بشارت بشنیدم، رخش فکرت در زیر زین کشیدم و به قطع مسافت این بیدا بسیجیدم و با سعادت گفتم:

ذرانی والفلاه بلا دلیل

ووجهی و الهجیر بلا لثام

فانی استریح بذا و هذی

واتعب بالاناخه والمقام

فقد ارد المیاه بغیر هاد

سوی عدی لها برق الغمام

و لا امسی لاهل البخل ضیفا

و لیس قری سوی مخ النعام

و آن غرایب کلم و عجایب حکم که تاسیس قواعد ریاست و تاکید مبانی سیاست است، متضمن مصالح دین و دولت و متکفل مناجح ملک و ملت، جد او هزل مانند و موعظت او حکمت پیوند، به امثال و اشعار و اخبار آراسته کردم تا متصفحان این مجموع و متاملان این مسطور هر یک بر حسب نظر و دقت خاطر، نصیب گیرند و عالم و جاهل بر مقدار رای و رویت، ذخیره بردارند و فواید او کافه مردمان را شامل و عواید او عامه جهانیان را حاصل باشد و هیچ کس بی قسطی وافر و حظی کامل نماند. والله ولی الاجابه.