گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۹

 

الام طماعیة العاذلولا رأی فی‌الحب للعاقل
برادر، مرا در چنین بی‌دلیملامت رها کن، اگر عاقلی
یراد من‌الطبع نسیانکمو یا بی‌الطباع علی‌الناقل
تو عاقل ازانی که عاشق نهٔترا قبله عشقست اگر مقبلی
و انی لا عشق، من عشقکمنحولی و کل فتی ناحل
به صورت فریبی مرا روز و شبز جان برنخیزی که بس کاهلی
و لوزلتم، ثم لم ابککمبکیت علی حبی‌الزائل
منم مرغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۲

 

زهی دور زلفت به هر چین دلی
ز هر عقده ای عقل را مشکلی
حدیث لبت نقل هر مجلسی
فروغ رخت شمع هر محفلی
وصال تو مقصود هر طالبی
قبول تو اقبال هر مقبلی
حریم درت دارد آن منزلت
که باشد حرم در رهش منزلی
به دریوزه وصل چشمم ز اشک
روان کرده هر گوشه ای سایلی
ازان خشک مانده ست زاهد چنین
که دارد ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی