گنجور

 
سرایندهٔ فرامرزنامه

سپر در پس پشت خود کرد تنگ

به کف نیزه بگرفت از بهر جنگ

فرو برد پا در هلال رکاب

به زین اندر آمد یل کامیاب

همی راند باره به دشت نبرد

که ناگه بیامد یکی تیره گرد

برون آمد از گرد دیوی به دشت

که از دیدنش آسمان خیره گشت

سرش گنبدی بود و بالا منار

دو دستش بدی چون دو شاخ چنار

لبش خور هندی و حق شاخ شاخ

دهان، چون لب کوره از هم فراخ

دماغش بدی چون تنور آسیاب

دو چشمش بدی مشعل کامیاب

مرو را بدی چون گلیمش دو گوش

سیه چهره نامش گلیمینه گوش

میان را به زنجیر بر بسته تنگ

فروهشته قلابه همچو سنگ

چو آدم همی آمدی سوی جنگ

نبودی به چنگش بجز پاره سنگ

اگر کوه خوردی ز سنگش یکی

ز پا اندر افتاد او بی شکی

بیامد شتابان در آن جایگاه

بایستاد هر سوی کرد او نگاه

سپه دید و مردان بسیار جنگ

ز هر سو سرا پرده رنگ رنگ

بپرسید کاین لشکر و جنگ کیست

سرا پرده و رونق و رنگ کیست

یکی گفت کاین لشکر زال سام

که ببر از نهیبش گذارد کنام

چو بشنید آن دیو از آن نام زال

برآورد بازو برافراشت یال

بینداخت بر لشکرش پاره سنگ

گرفتی همی سنگ دیگر به چنگ

ده و دو تن از مرد کشت و ستور

بدیدند کشواد و قارن ز دور

زجا باد پایان برانگیختند

زپیکار باره برآویختند

برآشفت پتیاره همچون نهنگ

برایشان بینداخت یک پاره سنگ

بزد گردن اسب کشواد گرد

بیفتاد باره همان دم بمرد

ز قلابه، سنگ دگر بر گرفت

ابر اسب قارن بزد بر شگفت

که باره به خاک اندر افتاد پست

گرفت او سبک سنگ دیگر به دست

پراکنده شد لشکر از گرد زال

گریزنده هر یک سراسیمه حال

برانگیخت باره برآمد به جوش

بیامد به نزد گلیمینه گوش

چو پتیاره آن دید از آن بر شگفت

ز قلابه، سنگ دگر بر گرفت

برآورد بر سر فرو کوفت یال

شدش خورد تارک از آن سنگ زال

بیفتاد زال از تکاور سمند

بیفتاد مرکب به خاک نژند

چو دید آن چنان زال غمناک گشت

بغرید پتیاره از پهن دشت

چو برخاست زال از زمین، آن زمان

ز غصه دلش گشت او پر زخون

دگر نیز پتیاره از قهر زال

بزد بر سر زال زر تا به یال

سپر بر سرآورد زال سوار

برآورد پتیاره باره به کار

چو البرز از این گونه احوال دید

سپه را پراکنده بی حال دید

گو گودل و گوسر و گونژاد

گو آهنین دل گو دل نهاد

فرود آمد از باره چون پیل مست

ز دامان، گره بر کمرگاه بست

پیاده یکی جنگ را ساز کرد

برآن دشت پتیاره آواز کرد

چو بشکستی این لشکر و پیل و کوس

نمایی همی ریشخند و فسوس

چو بشنید از و این گلیمینه گوش

چو جوشنده دریا برآمد به جوش

ز قلابه سنگی گرفت آن زمان

زکین سوی البرز کردش روان

به چالاکی البرز شد در شگفت

گران سنگ را در هوا برگرفت

پس آنگه برافراشت بالای سر

زد آن زشت پتیاره را بر کمر

ز زنجیر و قلابه سنگ ها

همه در میانش بشد طوطیا

چو پتیاره آن ضرب البرز دید

چنار قوی را به گل بر کشید

سری پرستیز و دلی پرشتاب

بزد جنگ و بفکند از روی تاب

برافراشت بالای سر آن زمان

بزد بر سر پهلوان جهان

برآشفت پتیاره همچون نهنگ

گرفتش دوال کمرگاه تنگ

همان دم برآورد البرز جوش

گرفتش دو گوش گلیمینه گوش

بپیچید از این پس که خاموش شد

بیفتاد بر خاک و بیهوش شد

چو آن کوه پیکر برآمد ز جای

ابر سینه اش پهلوان کرد جای

ببستش به خم کمند یلی

گو شیرفش پهلو زابلی

به خاکش برآورد بر دوش بر

سوی خیمه بردش گو شیر نر

شگفتی فروماند زال و سپاه

از آن زور و بازوی آن کینه خواه

ندانست کس این دلیر از کجاست

در این دشت، باران جنگش چراست

گو شیر دل پهلو دیوبند

خردمند بیدار و اختر بلند

پس آنگه بیامد به جای نشست

مر او را ببوسید گودرز دست

ثنا خواند بر پهلوان جهان

ز تو باد پشت و پناه کیان

دگر گفت کای پهلوان زمین

که بر تو سزد صد هزار آفرین

ز روی جهان نام تو کم مباد

روان مرا بی تو یک دم مباد

طلسم افکن نره دیوان تویی

فروزنده نام ایران تویی

زبان بر گشاد آنکه دیو پلید

ثنا خواند بر پهلوان چون سزید

چنان زور و بازو که آن دیو دید

بجز بنده کی چاره خود ندید

بدو گفت کای پهلوان جهان

منم بنده تو به هر دو جهان

بکن حلقه نعل اسبم به گوش

که تا زنده ام حلقه باشد به گوش

چنین گفت البرز، بخشیدمت

هم آنگه که بر زیر آوردمت

مگر تو نسازی به من مکر و ریو

وگ نه برآرم دمار از تو دیو

چو نیکویی از پهلوان دید دیو

ز دل کرد آنگه برون مکر و ریو

کمر بست خدمتگری را میان

همی خیره شد او ابر پهلوان

به البرز گفت ای سپهدار شیر

کز ایشان و جمع دلیران دلیر

چه باشد که گویی به من نام خویش

همان منزل و جای و آرام خویش

که من باز دانم که تو کیستی

بدین دشت کین از پی چیستی

بدو گفت منم رستم زال سام

تهمتن مرا باب کردست نام

بدو دیو گفت ای گو نامجوی

چرا آمدستی در این جنگجوی

تهمتن گذشته بدو باز گفت

چو بشنید دیو این سخن بر شکفت

در این حرف بودند کز آن انجمن

بیامد سبک قارن رزمزن

پیام آوریدش ز دستان سام

ابا هدیه و اسب زرین لگام

که این دیو دست توآمد به بند

نه با ماست کو خود مرا هست چند

تو گر باج خواهی ز ایران سپاه

سوی هند بخرام و با من بیاه

جداگونه با ببر جنگ آوریم

هر آن کو سرش زیر سنگ آوریم

اگر ببر را من بسازم تباه

تو رو منزل و باج از من مخواه

ز تو ببر اگر آنگهی یافت نیش

ترا باج آرم از اندازه بیش

چو البرز بشنید خندید و گفت

که با پهلوان آفرین باد جفت

مرا آرزو در دل این بود و بس

و گرنه نخواهیم ما چیز کس

چنین گفت قارن به دستان سام

که راضی شد از هدیه و این پیام

سرا پرده کندند و کردند بار

برفتند تا زان سوی هندبار

بگفتند با شاه هندوستان

که زال آمد از شهر زابلستان

پذیره شدن گرد لشکر بساز

دو منزل بیامد برش پیش باز

ابا هم بدو آشکارا شدند

ابا همدمی با مدارا شدند

ز البرز دستان همی گفت باد

همان رای البرز گفتند باز

سه شب، زال با رای با هم نشست

به روز سیم کوس بر پیل بست

شه هند با لشکری همچو کوه

همان زال با لشکر هم گروه

کشیدند لشکر دو منزل به راه

همه غرق آهن چو کوه سیاه

برفتند جایی که آن ببر بود

خروشان و جوشان و چون ابر بود

بدیدند دشتی پر آتشکده

تر و خشک او جمله آتش زده

بپرسید دستان فرخنده رای

چگونه زده آتش این کوه جای

چرا آتش تیز افروختند

ز بهر چه این دشت را سوختند

بدو گفت شه ای گو شیر مرد

کس از آدمی آتش اینجا نکرد

دم ببر زین گونه آتش زنست

نشانش کنون بر شما روشنست

ازو خیره شد زال و چیزی نگفت

به هم رفت چون غنچه ناشکفت

شنیدند لشکر کشیدند صف

همه نیزه و تیغ و زوبین به کف

پیامی فرستاد به البرز زال

که ای نامور پهلو بی همال

نبرد اول بار، گردن مراست

چو من مانده گشتم پس آنگه تراست

چو بشنید البرز گفتار راست

نبرد اول بار گردن شماست

چنین گفت با دیده بان زال زر

که بر گوی از ببر غران خبر

بدو دیده بان گفت کای کامیاب

بود هفته تا ببر رفته در آب

همان دم که آید ز دریا برون

شما را کنم آشکارا از آن

جهان دیده دستان به همراه رای

دو هفته در آن دشت کردند جای

ولیکن به یک هفته البرز مرد

یکی خانه آهنی ساز کرد

درازی و پنهای او صد کمند

بفرمود تا ساختند ارجمند

همه خنجر آب داده به زهر

نشاند اندر آن پهلو پرهنر

کنارش همه خنجر جان ستان

نشاند آن چنان پهلوان جهان

میانش یکی خانه از بهر خود

بفرمود کردند چونین که بد

بپرداخت استاد از آن خانه دست

زاندیشه و فکر، یک سو نشست

وز آن سو دگر زال سام سوار

همی بود مر ببر را انتظار

زناگه بدیدند دریا شگفت

میانش یکی تیز آتش گرفت

بگفتند با زال ببراست آن

که آتش همی بارد اندر دهان

برآمد به زین زال چون پیل مست

سپه را بفرمود و خود بر نشست

چو ببر آمد از ژرف دریا به در

سوی لشکر آمد دمی پرشرر

ز بس آتش افروخت اندر دهان

در و دشت شد آتشین در زمان

سلیح از کف انداخت یک سر همه

برفتند چون بیم خورده رمه

ز بهر سبک رفتن اندر گریز

یک افکند درع و یکی تیغ تیز

یکی جوشن افکند و دیگر عمود

گریزان و بر کوه رفتند چو دود

بماندند بر جایگه شاه و زال

سپهبد به کینه برافراشت بال

چو با ببر ناورد پای ستیز

عنان را بپیچید و شد در گریز

ابا رای برکه گرفتند جای

بیفشرد در جنگ البرز پای

ز خواهش بیامد چو گودرز پیش

کز این آتش اکنون بپرهیز خویش

شراری به دل بر نهادند دست

مکن روی از ببر جای بد است

پدر آن که با شیر بد هم نبرد

گریزان شد و هیچ کاری نکرد

بخندید البرز گفتا خموش

تو در کوه رو با گلیمینه گوش

نکوش اندر این بحر از آزار من

مشو بار من چون نیی یار من

برو گر کنم روی هامون بنفش

نشانه کنم کاویانی درفش

چو گودرز بشنید گشت او خموش

به که رفت او با گلیمینه گوش

چو ببر اندر آمد در آن رزمگاه

بسی خورد ساز و سلیح سپاه

به سوی تهمتن روان گشت تنگ

تهمتن برآشفت همچون نهنگ

کمان را به قربان گرفته به دست

برآورد تیری به زه بر نشست

سه چوب خدنگ از کمان پی زپی

بزد بر سر ببر آن نازکی

وز آن تیرنامد مرادش به مشت

بدین سان که شد تیر او را نکشت

فرود آمد از بارگی دیوبند

در خانه آهنین برفکند

سوی خانه شد ببر آتش فشان

کشید از نفس خانه را خود کشان

دم آورد آن خانه را خود کشید

درون تا شدش حلق برهم درید

چپ و راست بر حلق او تیغ تیز

نشست و نبودش دگر خود ستیز

دهن همچو غاری شد از هم فراخ

چه ها داشتی اندر آن سنگلاخ

تهمتن کمان را برارنده کرد

صدو شصت تیرش گذارنده کرد

کفش آتش تیر را جمله سوخت

چنانش چپ و راست بر هم بدوخت

بیفتاد بر خاک و زار و نژند

برون شد ز خانه گو دیو بند

بیفشرد بازو به شمشیر تیز

زدش بر شکم چند زخم ستیز

برآمد دوان ببر آتش فشان

ابر سوی دریا همی شد روان

چو البرز دیدش زغم یار گشت

به خود گفت کم رنج بر باد گشت

زفتراک بگشاد پیچان کمند

زجا جست و در گردن او فکند

قدمگاه را بر زمین کرد سخت

به زور خداوند دادار بخت

زدریا پس او روی برگاشتش

به گرز گران بازو افراشتش

چو دانست جانش برآمد زتن

به زین اندر آمد گو پیلتن

وز آن روی، گودرز در اضطراب

که فردا به دستان چه گویم جواب

چه عذر آورم گر پذیرد همی

که تقصیر بر من نگیرد همی

به گودرز گفتا گلیمینه گوش

که چندین به دستان چه داری خروش

بیا تا که ما در بلندی رویم

به کوه و بیابان یکی بنگریم

ببینیم کو را چه آمد به پیش

کزو نوش برباخت زهرش به نیش

بگفتا بلندی رویم ناخوشست

که از ببر، این دشت پرآتشست

مبادا کشیم از سر کوه سر

بسوزیم از آن آتش شعله ور

هم آخر برفتند دل پرنهیب

بر افراز کوه گران از نشیب

بدیدند آن اژدهایی درفش

زده زو شده روی هامون بنفش

شتابان از آن که به زیر آمدند

بر پهلوان دلیر آمدند

از آن روی، دستان خروشان به درد

به دل گفت البرز را ببر خورد

چنین گفت با نامداران هند

نه در روم و چین و نه در هند و سند

به گیتی چو البرز مردی نخاست

چو او نامداری به زور از کجاست

دریغا یل نامور خوار شد

برو روز روشن، شب تار شد

در آن بد که آمد دوان دیده بان

بدو گفت کای نامور پهلوان

مخور غم که اندیشه ها هیچ نیست

که البرز از ببر، دل ریش نیست

دم آتش افشان او گشت سرد

فتاده است بیجان به دشت نبرد

چو بشنید شه این سخن خیره ماند

به البرز یل آفریرن ها بخواند

بدید آن درفش اژدهایی به پای

ستاده برش گرد لشکر نپای

چمان و چران باره پیل تن

خروشان و جوشان و کف بر دهن

که یعنی سپهبد گو شیر نر

ز فیروزی از ببر ببریده سر

فروماند زال زر اندر شگفت

سرانگشت حیرت به دندان گرفت

زبانش دعا کرد بر پهلوان

به دل گفت کاین کاش ببر بیان

بخوردی ورا خوار در انجمن

مگر بازگشتی گزندش به من

نداریم ما نیز از این ننگ یاد

که فردا ز ما باج خواهد ستاد

دریغا که ایران به ننگ اندر است

سر من به کام نهنگ اندر است

ازین بد که آمد گلیمینه گوش

به نزدیک آن پیره سر پر خروش

به دستان چنین گفت کای نیکمرد

چه بد دیده ای تو به البرز مرد

چرا دشمنی تو ایا نیک نام

که این است پور تو رستم به نام

بگفتش سراسر همه شرح حال

از آن گفته بشکفته شد قلب زال

روان شد در آن دم بر پهلوان

ز شوق او رخش همچو باد دمان

رسیدش چو نزدیک آن دیوبند

دو دستش حمایل به گردن فکند

که دارنده ملک ایران تویی

نوازنده ملک ایران تویی

جهانت به کام و فلک یار باد

جهان آفرینت نگهدار باد

به کام تو بادا سپهر بلند

ز چشم بدانت مبادا گزند

پس از آفرین رستم پیلتن

بفرمود تا نامور انجمن

که کندند پوستش همی تافتند

ز بهرش یکی جوشنی ساختند

جهانی از آن پیلتن روشن است

که ببر بیانش همی جوشن است

گشاده دل و نیکخواه آمدند

از آنجا به مهمان شاه آمدند

پس از خوردن شب ورا شاه گفت

حدیثی به رستم چو گل برشکفت

که دارم پس پرده یک دختری

سمن داغ و گل پیرهن دلبری

جمالش هم از ماه نو برتر است

دو ابرویش از ماه هم بهتر است

بیارم اگر زآن پسندش کنی

به هم آبخورارجمندش کنی

تهمتن ازو این سخن چو شنفت

به دامان لطفی برآویخت و گفت

که از وی حیاتم ابر لب رسان

بفرمود تا قاضی آمد چو باد

همان شب نکاح مه و مشتری

ببستند با نیک هم اختری

به شاهین، تذرو جهان پیر شد

تذرو جهان عاقبت زیر شد

تهمتن میان از طلب جای جست

همی از صدف جای گوهر بجست

چو افکند شاهین، تذرو از جهان

ز ساقش کمر کرد اندر میان

به گردن ورا ساعدش زد به طوی

وز آن حوض انداخت ماهی بدوی

الف بر دو شاخ الف لام کرد

کلید زر از نقره خام کرد

زگوهر که چون در صدف گشت پر

از آن داد یزدان یکی دانه در

مر آن دانه در، فرامرز بود

سرافراز و فیروز هر مرز بود

دگر روز دستان ابا آن سپاه

تهمتن که او بود لشکر پناه

سوی شهر ایران گرفتند راه

به ایران رسیدند با آن سپاه

به پایان شد این داستان کهن

دگر از فرامرز بشنو سخن

 
 
 
sunny dark_mode