گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۴

 

سفر اهل شوق در وطن است
خلوت اهل دل در انجمن است
عندلیبی که در خیال گل است
هر کجا غنچه می شود چمن است
خنده هر چند کم بود، در وقت
خانه پرداز محنت کهن است
غم یکساله را به باد دهد
خنده گل اگر چه یک دهن است
رخنه اش سد باب طوفان است
عشق، خضر سفینه بدن است
سخن عشق با خرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۰۷

 

تن پاکت که زیر پیرهن استوحده لاشریک له چه تن است
هست پیراهنت چو قطرهٔ آبکه تنگ گشته برگل و سمن است
با خودم کش درون پیراهنکه تو جانی و جان من بدن است
تازیم در غم تو جامه درموز پس مرگ نوبت کفن است
دل بسی برده‌ای نکو بشناسآنکه خسته تر است ازان من است
اندرا و میان جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۰

 

تن پاکت که زیر پیرهن است
وحده لاشریک له، چه تن است
هست پیراهنت چو قطره آب
که تنک گشته بر گل و سمن است
با خودم کش درون پیراهن
که تو جانی و جان من بدن است
تازیم، در غم تو جامه درم
وز پس مرگ نوبت کفن است
دل بسی برده ای، نکو بشناس
آنکه خسته ترست از آن من است
اندر آی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳

 

در نظر آنکه نور چشم من است
یوسف نازنین و پیرهن است
همه عالم تن است و او جان است
روشنست آفتاب و مه بدن است
چشم مستی نموده کاین عین است
سر میمی گشوده کاین دهن است
چون یکی در یکی یکی باشد
گر بگویم هزار یک سخن است
غیر از نیست ور تو گوئی هست
همه نقش خیال مرد و زن است
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی