گنجور

 
سلطان ولد

بازگشت از دمشق جانب روم

تا رسد در امام خود مأموم

شد ولد در رکاب او پویان

نز ضرورت ولی ز صدق و ز جان

شاه گفتش که شو تو نیز سوار

بر فلان اسب خنگ خوش‌رفتار

ولدش گفت ای شه شاهان

با تو کردن برابری نتوان

چون بود شه سوار و بنده سوار؟

نبود این روا مگو زنهار

به سواری تویی شها لایق

که تو معشوقی و منم عاشق

تو یقین خواجه‌ای و من بنده

بلک جانی و از توام زنده

واجب است اینکه من پیاده روم

در رکابت به فرق سر بدوم

یک مهه بیش راه رفت بپا

بی‌سکون گه نشیب و گه بالا

گرچه ره صعب بود سهل نمود

زانکه آن رنج قفل گنج گشود

در ره از وی هزار سِر بشنید

صد جهان از ورای چرخ بدید

هیچ‌کس را نگشت آن مقدور

می‌شد از هر عطا ز نو مسرور

چون رسیدند پیش مولانا

نوش شد جمله نیش مولانا

در سجود آمدند هر دو شهان

چون شود تن بگو ز دیدن جان

گر به صورت دواند تو یک دان

چون به معنی روی بود یک جان

چون محبت شود میان دو یار

یک بود آن دو چون به ساز دو تار

تار تنها بوَد یقین ابتر

با وجود دو گردد آن خوشتر

همچو مردی که نیم او ببری

هیچ حظ از وجود او نبری

آن دوی که کمال یکدیگرند

یک بود چون به سر آن نگرند

دوستی خود دلیل جنس کند

جنئی میل کی به انس کند؟

بر فلک هر ملک ملک جوید

در پی حور دیو کی پوید؟

گرچه مردان عشق افواج اند

از یکی بحر همچو امواج اند

چون به صورت روی عدد باشند

چون به معنی رسی احد باشند

به تن و عشق (؟) در شمار آیند

از ره روح یک بهار آیند

روح‌شان یک بود چو فصل بهار

جسم‌شان را درخت و برگ شمار

پس به جان کن نظر مکن بر تن

خیمه اندر جهان وحدت زن

همه یک ذات و یک صفت گهراند

همه از تاب نور یک قمراند

راه‌شان ای پسر دگرگون است

در گذر تو ز چون که بی‌چون است

خلق عالم به اولیا نرسند

از زمین اند بر سما نرسند

راه ایشان ورای جان و تن است

در یم عشقشان نه ما نه من است

یکدگر را گرفته خوش به کنار

بوسه‌ها را نبوده هیچ کنار

 

 

 
sunny dark_mode