بخش ۲۷ - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم
چو گریبان کوه و دامن دشت
از ترازوی صبح پر زر گشت
روز یکشنبه آن چراغ جهان
زیر زر شد چو آفتابِ نهان
جام زر بر گرفت چون جمشید
تاج زر برنهاد چون خورشید
بست چون زرد گل به رعنایی
کهربا بر نگین صفرایی
زر فشانان به زرد گنبد شد
تا یکی خوشدلیش در صد شد
خرمی را در او نهاد بنا
به نشاط می و نوای غنا
چون شب آمد، نه شب که حجله ناز
پردهٔ عاشقان خلوتساز
شه بدان شمع شکرافشان گفت
تا کند لعل بر طبرزد جفت
خواست تا سازد از غنا سازی
در چنان گنبدی خوش آوازی
چون ز فرمان شه گزیر نبود
عذر یا ناز دلپذیر نبود
گفت رومیعروسِ چینیناز
کای خداوند روم و چین و طراز
تو شدی زندهدار جان ملوک
عز نصره خدایگان ملوک
هرکه جز بندگیت رای کند
سر خود را سَبیل پای کند
چون دعا را گزارشی سره کرد
دَم خود را بخور مجمره کرد
گفت شهری ز شهرهای عراق
داشت شاهی ز شهریاران طاق
آفتابی به عالمافروزی
خوب چون نوبهار نوروزی
از هنر هرچه در شمار آید
وان هنرمند را به کار آید
داشت با آن همه هنرمندی
دل نهاد از جهان به خرسندی
خوانده بود از حساب طالع خویش
تا نباشد بلا و درد سریش
همچنان مدتی به تنهایی
ساخت با یکتنی و یکتایی
چاره آن شد که چار و ناچارش
مهربانی بود سزاوارش
چندگونه کنیز خوب خرید
خدمت کس سزای خویش ندید
هریکی تا به هفتهای کم و بیش
پای بیرون نهادی از حد خویش
سر برافراختی به خاتونی
خواستی گنجهای قارونی
بود در خانه گوژپشتی پیر
زنی از ابلهانِ ابلهگیر
هر کنیزی که شه خریدی زود
پیرهزن در گزاف دیدی سود
خواندی آن نو خریده را از ناز
بانوی روم و نازنین طراز
چون کنیز آن غرور دیدی پیش
باز ماندی ز رسم خدمت خویش
ای بسا بوالفضول کز یاران
آورَد کبر در پرستاران
منجنیقی بود به زیور و زیب
خانهویرانکن عیالفریب
شاه چندان که جهد بیش نمود
یک کنیزک به جای خویش نبود
هرکه را جامهای ز مهر بدوخت
چونکه بدمهر دید باز فروخت
شاه بس کز کنیزکان شد دور
به کنیزکفروش شد مشهور
از برون هر کسی حسابی ساخت
کس درون حساب را نشناخت
شه ز بس جستجوی تافته شد
بی مرادی که باز یافته شد
نه ز بیطالعی به زن بشتافت
نه کنیزی چنانکه باید یافت
دست از آلودهدامنان میشست
پاکدامن جمیلهای میجست
تا یکی روز مرد بردهفروش
بردهخر شاه را رساند به گوش
کآمدهست از بهارخانهٔ چین
خواجهای با هزار حورالعین
دست ناکرده چندگونه کنیز
خلخی دارد و ختایی نیز
هریک از چهره عالمافروزی
مِهرسازی و مهربانسوزی
در میانه کنیزکی چو پری
برده نور از ستارهٔ سحری
سفتهگوشی چو دُر ناسفته
در فروشش بها به جان گفته
لب چو مرجان ولیک لؤلؤبند
تلخپاسخ ولیک شیرینخند
چون شکر ریز خنده بگشاید
خاک تا سالها شکر خاید
گرچه خوانش نوالهٔ شکرست
خلق را زو نوالهٔ جگرست
من که این شغل را پذیره شدم
زان رخ و زلف و خال خیره شدم
گر تو نیز آن جمال و دلبندی
بنگری، فارغم که بپسندی
شاه فرمود کاورَد نخاس
بردگان را به شاه بردهشناس
رفت و آورد و شاه در همه دید
با فروشنده کرد گفت و شنید
گرچه هریک به چهره ماهی بود
آنکه نخاس گفت، شاهی بود
زانچه گوینده داده بود خبر
خوبتر بود در پسند نظر
با فروشنده گفت شاه «بگوی
کاین کنیزک چگونه دارد خوی؟
گر بدو رغبتی کند رایم
هرچه خواهی بها بیفزایم»
خواجهٔ چین گشاده کرد زبان
گفت کاین نوشبخشِ نوشلبان
جز یکی خوی زشت و آن نه نکوست
کهآرزو خواه را ندارد دوست
هرچه باید ز دلبری و جمال
همه دارد چنانکه بینی حال
هرکه از من خرد به صد نازش
بامدادان به من دهد بازش
کاورَد وقت ِ آرزوخواهی
آرزوخواه را به جانکاهی
وانکه با او مکاس بیش کند
زود قصد هلاک خویش کند
بد پسند آمدهست خوی کنیز
تو شنیدم که بد پسندی نیز
او چنین و تو آنچنان بگذار
سازگاری کجا بود در کار؟
از من او را خریده گیر به ناز
داده گیرم چو دیگرانش باز
به که از بیع او بداری دست
بینی آن دیگران که لایق هست
هرکه طبعت بدو شود خشنود
بیبها در حرم فرستش زود
شاه در هرکه دید ازان پریان
نامدش رغبتی چو مشتریان
جز پریچهره آن کنیز نخست
در دلش هیچ نقش مهر نرُست
ماند حیران در آنکه چون سازد
نرد با خامدست چون بازد
نه دلش میشد از کنیزک سیر
نه ز عیبش همیخرید دلیر
عاقبت عشق سر گرایی کرد
خاک در چشم کدخدایی کرد
سیم در پای سیمساق کشید
گنبد سیم را به سیم خرید
درِ یک آرزو به خود در بست
کشت ماری وز اژدهایی رست
وان پریرو به زیر پرده شاه
خدمت اهل پرده داشت نگاه
بود چون غنچه مهربان در پوست
آشکارا ستیز و پنهان دوست
جز درِ خفت و خیز کهآن در بست
هیچ خدمت رها نکرد از دست
خانهداری و اعتماد سرای
یکیک آورد مشفقانه به جای
گرچه شاهش چو سرو بالا داد
او چو سایه به زیر پای افتاد
آمد آن پیرهزن به دم دادن
خامهٔ خام را به خم دادن
بانگ بر زد بر آن عجوزه خام
کز کنیزیش نگذراند نام
شاه از آن احتراز کاو میساخت
غور دیگر کنیزکان بشناخت
پیرزن را ز خانه بیرون کرد
به افسونگر نگر چه افسون کرد!
تا چنان شد به چشم شاه عزیز
که شد از دوستی غلام کنیز
گرچه زان ترک دید عیاری
همچنان کرد خویشتنداری
تا شبی فرصت آنچنان افتاد
کاتشی در دو مهربان افتاد
پای شه در کنار آن دلبند
در خزیده میان خز و پرند
قلعه آن در آب کرده حصار
وآتش منجنیق این بر کار
شاه چون گرم گشت از آتش تیز
گفت با آن گل گلابانگیز
کای رطبدانهٔ رسیدهٔ من
دیدهٔ جان و جان دیدهٔ من
سرو با قامتت گیاهفشی
تشت مه با تو آفتابهکشی
از تو یک نکته میکنم درخواست
کانچه پرسم مرا بگویی راست
گر بود پاسخ تو راست عیار
راست گردد مرا چو قد تو کار
وانگه از بهر این دلانگیزی
کرد بر تازه گل شکرریزی
گفت وقتی چو زهره در تسدیس
با سلیمان نشسته بُد بلقیس
بودشان از جهان یکی فرزند
دست و پایش گشاده از پیوند
گفت بلقیس کای رسول خدای
من و تو تندرست سر تا پای
چیست فرزند ما چنین رنجور
دست و پایی ز تندرستی دور
درد او را دوا شناختنیست
چون شناسی علاج، ساختنیست
جبرئیلت چو آورد پیغام
این حکایت بدو بگوی تمام
تا چو از حضرت تو گردد باز
لوح محفوظ را بجوید راز
چارهای کاو علاج را شاید
به تو آن چارهساز بنماید
مگر این طفل رستگار شود
به سلامت امیدوار شود
شد سلیمان بدان سخن خوشنود
روزکی چند منتظر میبود
چونکه جبریل گشت همنفسش
باز گفت آنچه بود در هوسش
رفت و آورد جبرئیل درود
از که؟ از کردگار چرخ کبود
گفت کاین را دوا دو چیز آمد
وان دو اندر جهان عزیز آمد
آنکه چون پیش تو نشیند جفت
هردو را راستی بباید گفت
آنچنان دان کزان حکایت راست
رنج این طفل بر تواند خاست
خواند بلقیس را سلیمان زود
گفته جبرئیل باز نمود
گشت بلقیس ازین سخن شادان
کز خلف خانه میشد آبادان
گفت برگوی تا چه خواهی راست
تا بگویم چنانکه عهد خداست
باز پرسیدش آن چراغ وجود
کای جمال تو دیده را مقصود
هرگز اندر جهان ز روی هوس
جز به من رغبت تو بود به کس؟
گفت بلقیس چشم بد ز تو دور
زانکه روشنتری ز چشمه نور
جز جوانی و خوبیات کاین هست
بر همه پایگه تو داری دست
خوی خوش روی خوش نوازش خوَش
بزم تو روضه و تو رضوان فش
ملک تو جمله آشکار و نهان
مهر پیغمبریت حرز جهان
با همه خوبی و جوانی تو
پادشاهی و کامرانی تو
چون ببینم یکی جوان منظور
از تمنای بد نباشم دور
طفل بیدست چون شنید این راز
دستها سوی او کشید دراز
گفت: ماما درست شد دستم
چون گل از دست دیگران رستم
چون پری دید در پریزاده
دید دستی به راستی داده
گفت کای پیشوای دیو و پری
چون هنر خوب و چون خرد هنری
بر سر طفل نکتهای بگشای
تا ز من دست و از تو یابد پای
یک سخن پرسم ار نداری رنج
کز جهان با چنین خزینه و گنج
هیچ بر طبع ره زند هوَسَت؟
که تمنا بود به مال کست؟
گفت پیغمبر خدایپرست
کانچه کس را نبود ما را هست
ملک و مال، خزینهٔ شاهی
همه دارم ز ماه تا ماهی
با چنین نعمتی فراخ و تمام
هرکه آید به نزد من به سلام
سوی دستش کنم نهفته نگاه
تا چه آرد مرا به تحفه ز راه
طفل کاین قصه گفتهآمد راست
پای بگشاد و از زمین برخاست
گفت: بابا روانه شد پایم
کرد رایِ تو عالمآرایم
راست گفتن چو در حریم خدای
آفت از دست برد و رنج از پای
به که ما نیز راستی سازیم
تیر بر صید، راست اندازیم
بازگو ای ز مهربانان فرد
کز چه معنی شدهست مهر تو سرد
من گرفتم که میخورم جگری
در تو از دور میکنم نظری
تو بدین خوبی و پریچهری
خو چرا کردهای به بد مهری؟
سرو نازنده پیش چشمهٔ آب
بهتر از راستی ندید جواب
گفت در نسل ناستوده ما
هست یک خصلت آزموده ما
کز زنان هر که دل به مرد سپرد
چون به زادن رسید زاد و بمرد
مُرد چون هر زنی که از ما زاد
دل چگونه به مرگ شاید داد؟
در سر کام، جان نشاید کرد
زهر در انگبین نشاید خورد
بر من این جان از آن عزیزترست
که سپارم بدانچه زو خطرست
من که جاندوستم نه جاناندوست
با تو از عیبه برگشادم پوست
چون ز خوان اوفتاد سرپوشم
خواه بگذار و خواه بفروشم
لیک من چون ضمیر ننهفتم
با تو احوال خویشتن گفتم
چشم دارم که شهریار جهان
نکند نیز حال خویش نهان
کز کنیزانِ آفتابجمال
زود سیری چرا کند همه سال؟
ندهد دل به هیچ دلخواهی
نبرَد با کسی بهسر ماهی
هرکه را چون چراغ بنوازد
باز چون شمع سر بیندازد
بر کشد بر فلک به نعمت و ناز
بفکنَد در زمین به خواری باز
شاه گفت از برای آنکه کسی
با من از مهر بر نزد نفسی
همه در بند کار خود بودند
نیک پیش آمدند و بد بودند
دل چو با راحت آشنا کردند
رنج خدمتگری رها کردند
هر کسی را به قدر خود قدمیست
نان میده نه قوتِ هر شکمیست
شکمی باید آهنین چون سنگ
کهآسیاش از خورش نیاید تنگ
زن چو مرد گشادهرو بیند
هم بدو هم به خود فرو بیند
بر زن ایمن مباش زن کاه است
بَرَدش باد هر کجا راه است
زن چو زر دید چون ترازوی زر
به جوی با جوی در آرد سر
نار کز نار دانه گردد پر
پخته لعل و نپخته باشد در
زن چو انگور و طفل بیگنهست
خام سرسبز و پخته روسیهست
مادگان در کده کدو نامند
خامشان پخته پختهشان خامند
عصمت زن جمال شوی بود
شب چو مه یافت ماهروی بود
از پرستندگان من در کس
جز خود آراستن ندیدم و بس
در تو دیدم به شرط خدمت خویش
که زمان تا زمان نمودی بیش
لاجرم گرچه از تو بیکامم
بی تو یک چشمزد نیارامم
شاه از این چند نکتههای شگفت
کرد بر کار و هیچ در نگرفت
شوخچشم از سر بهانه نرفت
تیر بر چشمه نشانه نرفت
همچنان زیر بار دلتنگی
میبرید آن گریوه سنگی
کرد با تشنگی برابر آب
او صبوری و روزگار شتاب
پیرزن کان بت همایونش
کرده بود از سرای بیرونش
آگهی یافت از صبوری شاه
که بدان آرزو نیابد راه
عاجزش کرده نو رسیده زنی
از تنی اوفتاده تهمتنی
گفت وقتاست اگر به چارهگری
رقص دیوان برآورم به پری
رخنه در مهد آفتاب کنم
قلعه ماه را خراب کنم
تا دگر زخم هیچ تیر زنی
نرسد بر کمان پیرزنی
با شه افسونگرانه خلوت خواست
رفت و کرد آن فسون که باید راست
در مکافات آن جهانافروز
خواند بر شه فسون پیرآموز
گفت اگر بایدت که کره خام
زیر زین تو زود گردد رام
کره رام کرده را دو سهبار
پیش او زین کن و به رِفق بخار
رایضانی که کره رام کنند
توسنان را چنین لگام کنند
شاه را این فریب، چست آمد
خشت این قالبش درست آمد
شوخ و رعنا خرید نوشلبی
مهرهبازیکنی و بوالعجبی
بردهپرور ریاضتش داده
او خود از اصل نرمسم زاده
با شه از چابکی و دمسازی
صد معلق زدی به هر بازی
شاه با او تکلفی در ساخت
به تکلف گرفتهای میباخت
وقت بازی در آن فکندی شست
وقت حاجت بدین کشیدی دست
ناز با آن نمود و با این خفت
جگر آنجا و گوهر اینجا سفت
رغبت آمد ز رشک آن خفتن
در ناسفته را به در سفتن
گرچه از راه رشک داده شاه
گرد غیرت نشست بر رخ ماه
از ره و رسم بندگی نگذشت
یک سر موی از آنچه بود نگشت
در گمان آمدش که این چه فن است
اصل طوفان تنور پیرزن است
ساکنی پیشه کرد و صبر نمود
صبر در عاشقی ندارد سود
تا شبی خلوت آن همایونچهر
فرصتی یافت با شه از سر مهر
گفت کایخسروِ فرشتهنهاد
داور مملکت به دین و به داد
چون شدی راستگوی و راستنظر
با من از راه راستی مگذر
گرچه هر روز کان گشاید کام
اولش صبح باشد آخر شام
تو که روز ترا زوال مباد
شب تو جز شب وصال مباد
صبحوارم چو دادی اول نوش
از چه گشتی چو شام سرکهفروش؟
گیرم از من نخورده گشتی سیر
به چه انداختیام در دَم شیر؟
داشتی تا ز غصه جان نبرم
اژدهایی برابر نظرم
کشتنم را چه در خورد ماری
گر کشی هم به تیغ خود باری
به چنین ره که رهنمون بودت؟
وین چنین بازییی که فرمودت؟
خبرم ده که بیخبر شدهام
تا نپرم که تیز پر شدهام
به خدا و به جان تو سوگند
که ازین قفل اگر گشایی بند
قفل گنج گهر بیندازم
با بهافتاد شاه در سازم
شاه از آنجا که بود دربندش
چون که دید اعتماد سوگندش
حال از آن ماه مهربان ننهفت
گفتنی و نگفتنی همه گفت
کارزوی تو بر فروخت مرا
آتشی درفکند و سوخت مرا
سخت شد دردم از شکیبایی
وز تنم دور شد توانایی
تا همان پیرزن دوا بشناخت
پیرزنوارم از دوا بنواخت
به دروغم مزوری فرمود
داشت ناخورده آش مزور سود
آتش انگیختن به گرمی تو
سختییی بد برای نرمی تو
نشود آب جز به آتش گرم
جز به آتش نگردد آهن نرم
گر نه ز آنجا که با تو رای منست
درد تو بهترین دوای منست
آتش از تو بود در دل من
پیرزن در میانه دودافکن
چون شدی شمعوار با من راست
دود دودافکن از میان برخاست
کهآفتاب من از حمل شد شاد
کی ز بردالعجوزم آید یاد؟
چند ازین داستان طبعنواز
گفت و آن نازنین شنید به ناز
چون چنان دید ترک توسنخوی
راه دادش به سرو سوسنبوی
بلبلی بر سریر غنچه نشست
غنچه بشکفت و گشت بلبل مست
طوطییی دید پُر شکر خوانی
بیمگس کرد شکر افشانی
ماهییی را در آبگیر افکند
رطبی در میان شیر افکند
بود شیرین و چربییی عجبش
کرد شیرین حوالت رطبش
شه چو آن نقش را پرند گشاد
قفل زرین ز دُرج قند گشاد
دید گنجینهای به زر درخوَرد
کردش از زیبهای زرین زرد
زردی است آنکه شادمانی ازوست
ذوق حلوای زعفرانی ازوست
آن چه بینی که زعفران زردست
خنده بین زانکه زعفران خوردهست
نور شمع از نقاب زردی تافت
گاو موسی بها به زردی یافت
زر که زرد است مایه طرب است
طین اصفر عزیز ازین سبب است
شه چو این داستان شنید تمام
در کنارش گرفت و خفت بهکام



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: بهرام در روز یکشنبه در گنبد زرد نشسته و با خوشحالی به افسانهای از دختر پادشاه اقلیم دوم گوش میدهد. او به دنیایی از زیبایی و نشاط فرو رفته و در تلاش است تا کنیزی مناسب انتخاب کند. پس از خرید چندین کنیز، به این باور میرسد که هیچکدام به دلش نمینشیند و در نهایت با برافروختن عشقش به یک کنیز خاص میرسد. به تدریج، او تحت تأثیر زیبایی و مهربانی این کنیز قرار میگیرد و احساس میکند عشق واقعی را یافته است. در این میان، او با چالشهایی از جمله دسیسهها و فریبهای پیرزنی که درباره کنیزکان استفاده میکند، مواجه میشود. داستان به تدریج به عشق و نیازهای انسانی و سفر درونی بهرام برای یافتن عشق واقعی و دلبستگی میپردازد.
وقتی که ترازوی صبحدم، دامن دشت و صحرا را زر درخشان پر کرد.
آن چراغ و دیده جهان، بهرام شاه، زر پوشید.
جامی زرین همچون جمشید برگرفت، مست و شاد گست و تاج زر بر سر نهاد.
بهرعنایی یعنی برای خودآرایی ( یا شایستهٔ رعنایان و جوانان).
در راه هدیه میبخشید و به کاخ زرینگنبد رفت و در آنجا شادی او صد برابر شد.
بنای بزم و شادی نهاد و به میگساری و شنیدن نواگران و مطربان نشست.
شبی بود آراسته و خوش همچون حجلهای زیبا برای خلوت عاشقان.
بهرام به آن زیباروی خوشسخن گفت که داستان بگوید. (لعل را با طبرزد جفت کردن یعنی لبهای لعلگون را به سخنان شیرین همچون نبات جفتکردن)
از او خواست که با نوای سخنانش آن کاخ را پر از نغمه خوش کند.
وقتی که از فرمان شاه چارهای جز انجام نبود.
طراز شهری بوده است بر جاده ابریشم که امروزه در قزاقستان واقع است.
تو زندهدار نام پادشاهان هستی و ارجمندی و پیروزی فرمانروایان.
هر که قصد نافرمانی از تو را کند سر خود را در سبیل و راه همه بیندازد. در بعضی نسخ بجای سبیل، «نثار» آمده است.
وقتی که او را ستود و سخنان خوشعطر گفت.
طاق: فرد، یگانه
آن شاه، آفتابی پر خیر و برکت بود و خوب همچون نوبهار نوروزی.
به هنرها و فنون همگی مسلط بود؛ فنون و هنرهایی که بهکار صاحبهنر بیاید.
با آن هم فضل و هنر که داشت بهقناعت بسندهکرده بود.
از طالع خود خوانده بود و تصمیم گرفتهبود که برای خود دردسر و بلا فراهمنکند.
بههمین شکل مدتی با تنهایی و مجردی زندگی کرد.
مهربانی: یک یار مهربان، محبویی مهربان.
چند جور کنیز زیبا خرید اما هیچکدام را نپسندید.
هر کدام از آن کنیزها بعد از حدود یک هفته، از حد خود فراتر میرفت و پرتوقع میشد.
خاتونی: بزرگی و عظمت بانوانه.
در خانهاش پیرزن (خدمتکاری) بود؛ زنی ابله و ابلهفریب.
هر کنیزی را که شاه میخرید آن پیرزن سریعا سخنان بیهودهاش را آغاز میکرد، چون سود (خود را در آن کار) میدید. (گزاف: سخن و کار بیهوده.)
آن کنیز تازهوارد را «بانوی روم» و «زیبای ترازی» خطاب میکرد. (تراز نام شهری است)
وقتی آن کنیز مغرور میشد شروع به گستاخی میکرد.
ای بسا آدم یاوهگوی در میان یاران و همنشینان، که یار مهربان را مغرور میکند (و از مهرورزی باز میدارد.) (بولفضول: یاوهگو. پرستار: یار و محبوب مهربان)
منجنیق آتشافکنی بود (در ظاهر) آراسته و پرزیور؛ یک خانهویرانکن و فریبدهنده زن و خانواده.
شاه هرچه (در مهربانی و لطف) تلاش میکرد یک کنیزک نبود که قدردان باشد.(بر جای خویش بودن: کنایه است از قدردان بودن.)
به هر کنیزی که محبت کرد وقتی بیمحبت دید، فروخت.
از بس آنشاه کنیز از خود راند به «شاه کنیزفروش» معروف شد.
هر کسی در اینباره چیزی میگفت بدون آنکه از علت و درون ماجرا آگاه باشد.
شاه از جستجوی فراوان، تافته و کوفته شد بیآنکه مراد و آرزو بیابد. (تافته: خسته و کوفته راه)
نه از بیطالعی و بیبختی زنمیگرفت، نه کنیزی دلخواه مییافت.
از آلودهدامنان و گناهکاران کناره میگرفت؛ و در پی یافتن زنی زیبا و پاکدامن و عفیف بود.
تا اینکه روزی مرد بردهفروش به بردهخر شاه خبر داد.
که از بوستان چین، تاجری با هزار بت زیبارو رسیدهاست.
دستناکرده: دست نخورده. خلخ و ختا نام ناحیههایی است که به داشتن زیبارویان و همچنین نافه آهو و مشک مرغوب معروف بوده است.
هر کدام خود خورشیدی است، شایسته عشق و محبت.
مصرع دوم : نورش مثل نور ستاره سحری بود.
هوش مصنوعی: این کنیزک مانند مرواریدی باارزش است که هنوز برای فروش آماده نشده است و ارزش واقعیاش تنها به جانش گفته شده، به این معنا که او بسیار باارزشتر از آن است که بتوان با پول او را خرید.
منظور از لؤلؤبند دندانهای زیبا و سپید است.
شکرریز خنده: خنده شیرین.
«نواله» خوراکی است که در نان نازک پیچیده شده باشد در مصرع اول برای رساندن معنی «یکدست و خالص بودن» و «آماده خوردن» استفاده شده است. بیت یعنی آن کنیزک مانند سفرهٔ پر از نواله حلوا و شکر است و دل مردم از حسرت آن شیرینی، مانند نوالهٔ جگر، بریان و کباب شده است.
خیره شدم: حیران شدهام. («شدم» در هر دو مصرع مخفف «شدهام» است.)
فارغم: مطمئنم
نَخّاس: بردهفروش، کنیزفروش و مکان بردهفروشی را «نخاس خانه» میگفتهاند.
هوش مصنوعی: نخاس (بردهشناس) رفت و بردگان را آورد و شاه همه آنها را دید و با فروشنده صحبتی کرد و به گفتوگو پرداخت.
هوش مصنوعی: هرچند که هر یک از آنها به زیبایی و جذابیت چهرهٔ ماه میمانستند، اما کسی که از بازار آمد و خبر آورد، در واقع پادشاه بود.
هوش مصنوعی: خبر خوشی که گوینده آورده بود، از آنچه در واقعیت وجود داشت، بیشتر مورد توجه و پسند بود.
هوش مصنوعی: شاه از فروشنده میپرسد که این کنیزک چه ویژگیهایی دارد و طینت و خلق و خوی او چگونه است؟
هوش مصنوعی: اگر او به من محبتی کند، هرچقدر که بخواهی، بهایش را خواهم پرداخت.
هوش مصنوعی: خواجهای از چین زبان به سخن گشود و گفت که این نوشی که به دیگران میدهد، مانند لبهای خود او شیرین و خوشمزه است.
هوش مصنوعی: تنها یک ویژگی زشت در او وجود دارد و آن هم خوب نیست؛ چرا که کسی که آرزو دارد، دوستی نمییابد.
هوش مصنوعی: هر چیزی که مربوط به محبت و زیبایی است، او (دلبری) تمام آن را دارد، طوری که وقتی انسان او را میبیند، حالش را درک میکند.
هوش مصنوعی: هر کسی که با ناز و حسادت از من کوچکتری باشد، در صبح بیداری اگر دوباره برای من برگردد، من او را نخواهم پذیرفت.
هوش مصنوعی: زمانی که به آرزوها و خواستههای خود میرسیم، باید به یاد داشته باشیم که تمایل ما به آرزو کردن میتواند به درد و رنج ما نیز منجر شود.
مَکاس: چانهزدن در معامله، در اینجا یعنی پافشاری
هوش مصنوعی: خوی و رفتار کنیز تو به شدت ناپسند و زننده است و شنیدم که خودداری از این نوع بدپسندی نیز دشوار است.
هوش مصنوعی: اگر او اینگونه رفتار میکند و تو هم اینطور هستی، پس چطور میتوان انتظار داشت که بین شما توافق و سازگاری وجود داشته باشد؟
هوش مصنوعی: من او را از تو خریدهام، اما با ناز و لطافت او را تحویل میگیرم، نه مانند دیگرانی که به سختی و بیرحمی رفتار میکنند.
بیع: خریدن.
بیبها: در اینجا یعنی بهعنوان هدیه و بیهزینه.
هوش مصنوعی: شاه در هر کسی که از آن پریان باشد، تمایلی چون مشتریان (محبتورزان) نمیبیند.
هوش مصنوعی: تنها کنیز با چهره زیبا (پریچهره) در دلش هیچ تصویری از عشق و محبت شکل نگرفته است.
خامدست: ناشی
هوش مصنوعی: دلش از کنیزک سیر نمیشد و به عیب او نیز بیتوجهی نمیکرد.
هوش مصنوعی: در نهایت، عشق به اوج خود رسید و باعث دلسردی و ناامیدی شد، به طوری که مانند خاک، او را در بین مردم بیارزش و بیاعتبار کرد.
هوش مصنوعی: سیم در پای دختر زیبایی که همچون نقره است، در زیر گنبد نقرهای بسته شد و پادشاه به خاطر زیبایی او، از نقره برای او هدیه خرید.
هوش مصنوعی: دختری که آرزویی در دل داشت، در آرزوی خود به شدت غرق شده و توانسته بود از یک مار (نماد خطر) رهایی یابد و به زندگی خودش ادامه دهد.
هوش مصنوعی: آن پریروی زیبا زیر پردهٔ شاه، به خدمت افرادی که در پشت پرده بودند، مینگریست.
هوش مصنوعی: چنانکه غنچهای در ظاهر نرم و مهربان است، اما در درون خود پنهانانه جنگ و ستیزی دارد، این دختر نیز در ظاهر محبتآمیز است، اما در دلش احساسات دیگری را میپروراند.
خفت و خیز: در اینجا کنایه است از همخوابگی.
هوش مصنوعی: این بیت به اهمیت مهارت خانهداری و همچنین اعتماد به هر یک از اعضای خانواده اشاره دارد که در اعمال و رفتار آنان با همدلی و محبت مطرح میشود. به عبارتی، هر یک از اعضای منزل به نحو مشفقانه و با اعتماد، وظایف خود را انجام میدهند.
اگر چه شاه مقام او را همچون سرو بالا میداشت و به او احترام میگذاشت، او همچون سایهٔ سرو بر زمین بود (و بهدور از کبر و غرور).
آن پیرزن شروع کرد به دَم دادن و مغرور کردن کنیزک و شروع به ناراست کردن او. (« خَم دادن خامهٔ خام» یعنی خامه و نیِ راست را ناراست و خم کردن زیراکه خامه و قلم ناراست دور انداخته میشود. یعنی وادار کردن کنیزک به ناراستی. دَم دادن یعنی باد کردن چنانکه پوست گوسفند و خیک و ... را باد میکنند. «دَم دادن» بهمعنی افروختن آتش نیز هست؛ « قلمنی خام و تازه» را بر آتش میگیرند تا راست و درست سازند. اما در اینجا آن پیرزن بدخواه نی خام را خممیدهد.)
هوش مصنوعی: بهرام به آن زن پیری که خامه را به او داد، اعتراض کرد و گفت که باید نام کنیزک متعلق به او را حفظ کند و از این کار دست برندارد.
مصرع دوم: شاه ماجرای سایر کنیزکان پیشین را فهمید.
گویا منظور از افسونگر در این بیت یعنی زیبا؛ آن کنیزک زیبا که با درستکاری خود، افسونها و دمیدنهای پیرزن را از میان بُرد.
هوش مصنوعی: به چشمان شاه عزیز به قدری عشق و محبت او درخشید که باعث شد او در مقام دوستی و محبت به مانند یک غلام یا کنیز درآید.
هوش مصنوعی: با اینکه آن ترک (دختر پادشاه) در برابر بهرام هوشمندی و زرنگی نشان داد، اما او همچنان خویشتنداری کرد و خود را کنترل کرد.
هوش مصنوعی: یک شب فرصتی پیش آمد که دو انسان مهربان دور هم جمع شدند و از عشق و محبت صحبت کردند.
هوش مصنوعی: پای شاه (بهرام گور) در کنار دختر پادشاه (دلبند) قرار دارد که در میان خز و پردهای نرم و لطیف نشسته است.
مقصود از تشبیهات و استعارات این بیت، نهایت رغبت و میل هردو به همآغوشی است.
هوش مصنوعی: شاه وقتی از حرارت آتش مهیج و پرحرارت شد، به آن گل خوشبوی گلابی اشاره کرد و با او صحبت کرد.
هوش مصنوعی: ای خوشهٔ خرما که به بار نشستهای، تو دیدهٔ روح من هستی و روحی که من دارم، تو را میبیند.
گیاهفش: گیاهوش، همچون گیاه. یعنی سرو در برابر قامت تو همچون گیاهی است. آفتابهکش: کنیزی که برای مهتر خود، آفتابه و تشت را برای روی شستن نگهمیدارد. تشت مَه: کنایه است از ماه کامل شب چهارده.
هوش مصنوعی: من از تو یک سؤال میکنم و از تو میخواهم که بهطور صحیح و صادقانه جواب دهی.
کار راست گردیدن: به هدف و مراد رسیدن.
هوش مصنوعی: سپس به خاطر این زیبایی دلانگیز، بر روی گل تازه شکر میریخت.
وقتی: یکروز، زمانی. زُهره در تسدیس: اصطلاح نجومی است، یعنی در زمان و طالعی نیکو.
هوش مصنوعی: فرزندی از جهان داشتند که به خاطر جدا بودن از پیوند پدر و مادر، دست و پایش آزاد است و چیزی او را محدود نمیکند.
هوش مصنوعی: بلقیس، دختر پادشاه، به پیامبر خدا میگوید که ای فرستادهٔ خدا، بدنی سالم و تندرست دارم از سر تا پا.
هوش مصنوعی: چرا فرزند ما اینقدر بیمار و ناتوان است و از سلامتی به دور شده است؟
هوش مصنوعی: درک درد او موجب میشود که راه درمانش را بشناسیم، زیرا درمان به شناخت نیاز دارد و باید آن را با دقت آماده کرد.
هوش مصنوعی: جبرئیل، فرشتهای که پیام خدا را میآورد، وقتی این داستان را به تو میرساند، به طور کامل و تمام برای او بگو.
هوش مصنوعی: تا زمانی که لوح محفوظ (کتاب سرنوشت) به تو برگردد، باید رازهای آن را جستجو کند.
هوش مصنوعی: اگر کسی در جستجوی درمان و چارهای باشد، ممکن است تو، که چارهساز هستی، آن درمان را به او نشان دهی.
هوش مصنوعی: آیا ممکن است این کودک به خیر و خوشی برسد و امیدوار شود؟
هوش مصنوعی: سلیمان به خاطر آن سخن شاد و خرسند شد و چند روزی در انتظار مانده بود.
هوش مصنوعی: وقتی جبرئیل به نزد سلیمان آمد و با او همصحبت شد، چیزی را که در دلش میخواست، به او گفت.
هوش مصنوعی: جبرئیل برای بهرام پیام و درود آورد، و این درود از سوی کسی است که خالق آسمان تیره و پرستشناپذیر (خدای بزرگ) است.
(جیرئیل) گفت: که دوا و درمان این درد و بیماری، دو چیز است، که هر دو در جهان عزیز و گرانقدر است.
و این (دو چیز) آناست که وقتی که تو و جُفت باهم مینشینید هردو بههم راست بگویید.
هوش مصنوعی: فهمیدن این حکایت راستین، موجب میشود که رنج این کودک برطرف گردد.
هوش مصنوعی: بلقیس به زودی سخن سلیمان را شنید و جبرئیل (فرشته) هم به او خبر داد.
خَلَف: فرزند صالح.
هوش مصنوعی: بلقیس گفت: بگو ببینم چه میخواهی تا من نیز به طور درست و مطابق با آنچه خداوند عهد کرده است، سخن بگویم.
هوش مصنوعی: بهرام از دختر پادشاه میپرسد که آیا زیباییاش، که مانند چراغی روشنگر است، برای او هدف و آرزویی بوده است.
هوش مصنوعی: هرگز در دنیا به خاطر هوس و خواهش دیگران، کسی به اندازهٔ من به تو توجه نداشته است؟
هوش مصنوعی: بلقیس گفت که چشم بد به تو نمیرسد، زیرا تو از چشمهٔ نور روشنتری.
هوش مصنوعی: جز جوانی و زیباییات که استوارتر از هر چیز دیگری در دنیا، تو فقط بر این ویژگیها تکیه داری.
هوش مصنوعی: خوی خوب و چهره زیبا و ناز و نوازش تو، و مجلس تو همچون باغی خوشبو و بهشتی است.
حِرز: تعویذ.
هوش مصنوعی: با تمام ویژگیهای خوب و جوانیات، تو پادشاهی و خوشبختی و سعادت داری.
منظور: پسندیده و مطلوب.
هوش مصنوعی: کودک بیدست وقتی این راز را شنید، دستهایش را به سمت او دراز کرد.
از دست دیگران: از کمک دیگران
یعنی وقتی بلقیس به فرزند نگاه کرد، دید که دست سالمی در نتیجه راستگویی خود بهاو داده است،
هنری: ارزشمند و مفید، صاحبهنر.
هوش مصنوعی: سخن مهمی را برای او (طفل) بیان کن تا او بتواند از من کمک بگیرد و از تو (مربی یا پیشوای خود) بیاموزد و راه درست را پیدا کند.
هوش مصنوعی: من یک سوال از تو میپرسم، اگر رنجی نداری، که چرا با داشتن این همه ثروت و دارایی، از جهان ناراضی هستی؟
هوش مصنوعی: آیا هیچ تمایل و خواهشی بر فطرت انسان میتواند غلبه کند؟ آیا آرزو کردن برای مال و دارایی دیگران در طبیعت انسان وجود دارد؟
هوش مصنوعی: پیغمبر گفته است که هر چیز که برای دیگران وجود ندارد، برای ما وجود دارد.
هوش مصنوعی: من از ماه تا ماهی، همه داراییها و خزانههای شاهی را دارم و صاحب ملک و ثروت هستم.
هوش مصنوعی: با این همه نعمت و ثروت فراوانی که دارم، هر کسی که به من نزدیک شود و سلام کند، خوشآمد است.
هوش مصنوعی: به سوی دست او با احتیاط نگاه میکنم تا ببینم چه هدیهای برایم از راه میآورد.
هوش مصنوعی: کودکی که این داستان را با صداقت بیان کرد، پایش را باز کرد و از زمین بلند شد.
هوش مصنوعی: گفت: پدر به سفر رفت و بر من بگذارید تا با اندیشه تو، جهانی را بیارایم.
هوش مصنوعی: وقتی در پیشگاه خدا حقیقت را بگویی، آفت از زندگی دور میشود و درد و رنج از تو رخت برمیبندد.
هوش مصنوعی: بهتر است که ما نیز راست بگوییم و درنهایت بر هدف خود که صید است، دقیق و بیخطا نشانهگیری کنیم.
هوش مصنوعی: میخواهم بگویم، ای کسی که از مهربانان هستی، بفرما بگو که چرا محبت تو نسبت به من کم و سرد شده است.
هوش مصنوعی: من فهمیدهام که با دوری از تو باید جگرم بسوزد، اما در عوض، فقط به یاد تو نگاه میکنم.
هوش مصنوعی: تو به خاطر زیبایی و چهرهٔ پریسانت چرا نسبت به من بدی میکنی؟
هوش مصنوعی: در میان زیباییهای طبیعی، درخت سرو خوشقد و قامت، از چشمهٔ آب، زیباتر و باصفاتر به نظر میرسد و این نشاندهندهٔ فقدان حقیقت یا درستی در معیار زیبایی است.
هوش مصنوعی: او میگوید در نسل ناستوده (یعنی نسل باافتخار، چون ناستوده به معنی با عظمت و بزرگ است) ما یک صفت یا ویژگی وجود دارد که آزموده و تجربه شده است.
هوش مصنوعی: هر زنی که دلش را به مردی داده و به مرحله زایمان میرسد، در این هنگام جانش را از دست میدهد و میمیرد.
هوش مصنوعی: هر زنی که از ما فرزند به دنیا آورد به مرگ محتوم دچار شد، چگونه میتوان پذیرفت که دل کسی بخواهد به مرگ تن دهد؟
هوش مصنوعی: در دل شادابی و خوشحالی، نباید جان را فدای چیزی کرد؛ زیرا نمیتوان زهر را در عسل جای داد.
هوش مصنوعی: جان من برای دوستی با او بسیار باارزشتر است از این که آن را به خطر بیندازم.
عیبه: کیسه چرمی که رخت و سلاح و جامه در آن نگاه دارند. || رازگاه مردم.
از طبق و خوان، سرپوش را کنار زدم (واقعیت را گفتم) حالا اگر میخواهی مرا بگذار بمانم یا مرا بفروش.
هوش مصنوعی: اما من چون در دل خود را پنهان نکردم، با تو حال و احوال خود را بیان کردم.
هوش مصنوعی: من امیدوارم که شهریار جهان، حال خود را پنهان نکند و آن را برای من آشکار سازد.
هوش مصنوعی: چرا کسی که از زیباییهای خود درخشان و دلربا است، همیشه زود از آن سیر میشود؟
هوش مصنوعی: کسی که دلش را به هیچ چیز نمیسپارد و به کسی وابسته نمیشود، مانند ماه، از دوستی و روابط عاطفی دور است و با دیگران ارتباط نزدیک ندارد.
هوش مصنوعی: هر کسی را که مانند یک چراغ نوازش کند و به او توجه کند، در مقابل او مانند شمع که سرش را پایین میاندازد، فروتنی خواهد کرد.
هوش مصنوعی: کسی که در نعمت و خوشی بر بالای آسمان قرار میگیرد، به زودی در دنیا به ذلت و خاری میرسد.
هوش مصنوعی: شاه میگوید که به خاطر این که کسی از روی محبت با من صحبت نکند، نیازی نیست که به نزد من بیاید.
هوش مصنوعی: همه مشغول کارهای خودشان بودند و در نتیجه، رفتارشان خوب یا بد شده بود.
هوش مصنوعی: وقتی دل با آسایش و آرامش آشنا شد، دیگر رنج و زحمت خدمت به دیگران را کنار گذاشت.
نان میده: نانی که از آرد بسیار نرم یا چندبار بیخته و سَرَند شده، بپزند. مصرف مشابه این نوع نان امروزه معمول است. اما کسانیکه که عادت بهخوردن آن ندارند و برای اولین بار میخورند (ونیز پرخوری به علت خوشمزه بودن) بسیار سنگین و ثقیل است.
هوش مصنوعی: انسان باید بهاندازهی قوی و استوار باشد که در برابر سختیها و مشکلات، مانند سنگی آهنین، تحمل کند و ضعف نشان ندهد که در غیر این صورت، در شرایط سخت دچار کمبود و تنگی خواهد شد.
هوش مصنوعی: زن زمانی که مردی را خوشرو و دلپذیر ببیند، به خودش و او نیز حس خوبی خواهد داشت.
هوش مصنوعی: به زن نباید اطمینان کرد، زیرا مانند کاه است که در هر کجا که باد بوزد، به سادگی جا به جا میشود.
مصرع دوم: بهجوی زر با آدم حقیر و جومایهای، جور میشود.
هوش مصنوعی: اگر دانهای از میوهٔ نار به خوبی پخته شود، مانند لعل (جواهر سرخ) میشود، اما اگر نپخته بماند، به همان شکل نارس و خام باقی میماند.
هوش مصنوعی: زن مانند انگور است و کودک بیگناه مانند سرسبز و شاداب است، ولی وقتی بزرگ و بالغ شود، به مانند انگور رسیده میشود که پخته و آماده مصرف است.
هوش مصنوعی: زنها در خانه به نام کدو شناخته میشوند؛ یعنی زنان جوان خام و نارس هستند، ولی وقتی به بلوغ میرسند، خودشان خواستگارانی پیدا میکنند و به نوعی پخته و بالغ میشوند.
هوش مصنوعی: عفت و پاکدامنی زن زیبایی شوهرش محسوب میشود، همانطور که شب، زمانی که به کاملترین حالتش میرسد، مانند چهرهٔ زیبا میشود.
هوش مصنوعی: من در میان پرستندگان خود هیچکس را جز کسی که به خود میپردازد و مشغول آراستن خود است، ندیدم و بس.
هوش مصنوعی: من در تو دیدم که اگر به خدمت خود ادامه دهم، ممکن است در زمانهای مختلف، محبت و توجه بیشتری از تو دریافت کنم.
هوش مصنوعی: هرچند از تو چیز زیادی به دست نیاوردهام و آرزوهایم برآورده نشده، اما بدون تو حتی برای لحظهای هم نمیتوانم آرامش داشته باشم.
هوش مصنوعی: شاه از این نکات عجیب و غریب تعجب کرد، اما هیچ اقدامی نکرد و به آن توجهی نشان نداد.
هوش مصنوعی: چشم شوخ و بازیگوش او از روی بهانه و بازی به سمت هدف خود نمیرفت و به هیچ عنوان اهل جدی گرفتن موقعیت نبود.
میبُرید: میپیمود. گریوه: راه پرشیب کوهستان.
هوش مصنوعی: او با وجود عطش و تشنگی، در برابر آب صبوری میکند و صبرش در برابر گذر زمان نیز به چشم میآید.
هوش مصنوعی: پیرزنی که معشوقهای بزرگ و محترم داشت، او را از خانهاش بیرون کرده بود.
هوش مصنوعی: پیرزن متوجه شد که صبر شاه، به گونهای است که به آرزوی خود نمیتواند دست یابد.
هوش مصنوعی: زنی تازهوارد به او نارواییهایی نسبت داده که او را عاجز کرده است. تهمتها و اتهاماتی که به او زده شده، از قدرت و اعتبار او کاسته است.
هوش مصنوعی: گفت حالا وقت آن است که اگر تدبیری اندیشیده شود، میتوانم با زیبایی و هنرمندی شادی و رقص دیوان را به وجود آورم.
هوش مصنوعی: من میخواهم با نفوذ در جایگاه خورشید، قلعهی ماه را ویران کنم.
هوش مصنوعی: من دیگر نمیخواهم زخم هیچ تیر زنندهای به من برسد، همانطور که دیگر تیرهای یک کمان پیرزن نمیتواند بر کسی اثر بگذارد.
هوش مصنوعی: بهرام، با پادشاه افسونگر، به تنهایی ملاقات کرد و آن جادویی را انجام داد که لازم بود.
هوش مصنوعی: در عذاب و کیفر آن کسی که در این دنیا به شه (بهرام) فریبآموزی کرد، خواندند و درسهای کهنه و پندهای قدیمی را به او یاد دادند.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی که اسب ناآرام تو زودتر رام شود، باید آن را زیر زین آماده کنی.
هوش مصنوعی: کرهای که رام شده را دو یا سه بار نزدیک او بیاور و به آرامی سوارش کن.
هوش مصنوعی: رایضانی که کره را رام میکند، افرادی هستند که در میدان نرمش و ورزش (توسنان) به خوبی عمل کرده و این افراد را مانند اسب مهار میکنند.
هوش مصنوعی: این فریب، شاه را به سرعت به چنگ آورد و بدن او به اندازه ساختاری که برایش درست شده بود، مناسب بود.
هوش مصنوعی: دختر زیبایی با لبانی همچون شراب، به عنوان محبوبهای برای بازیگر ماهر و شگفتانگیزی خریداری شده است.
هوش مصنوعی: او (بهرام) در بازی مهرهسازی، با مهارت و استعداد خود که به خاطر تربیت و صفات ذاتیاش به دست آمده، تمام حیوانات را تحت کنترل دارد.
هوش مصنوعی: با شاه، به خاطر چابکی و هماهنگی، صد بار در هر بازی معلق زدی و حرکات نمایشی انجام دادی.
هوش مصنوعی: شاه در برقراری رابطه با او رسمی و ظاهری عمل میکرد و به همین دلیل در این بازی از او میباخت.
هوش مصنوعی: وقتی که بازی شروع شد، دستهایش را روی شست میگذاشت و وقتی که به چیزی نیاز داشت، دستش را به سمت آن دراز میکرد.
هوش مصنوعی: ناز و زیبایی او با حالت خوابش، قلب من را آنجا به درد میآورد و گوهر و ارزش وجودم را در اینجا به دست میآورد.
هوش مصنوعی: از حسودی به همین خوابیدن، رغبت ایجاد شد که از این حالت به در بیایند و خود را نشان دهند.
هوش مصنوعی: اگرچه به خاطر حسادت، آن پادشاه غیرتی بر چهرهٔ ماه نگریست، اما در حقیقت، ماه (دختر زیبایی) هیچ کاهشی از زیباییاش نداشت.
هوش مصنوعی: بهرام هیچگاه از راه و مقررات بندگی و وفاداری فرسنگی مرز نگذشته و حتی یک تار موی خودش را نیز از چیزی که بوده، تغییر نداده است.
هوش مصنوعی: بهرام فکر کرد که این چه نوع هنری است که در آن، راز و رمزهای عشق و دلشکستگی در یکی از سخنان عمیق و غیرمنتظرهای که پیرزن به او گفته، نهفته است.
هوش مصنوعی: عاشق در عشق خود صبر و شکیبایی پیشه کرده است، اما در این راه هیچ منفعتی نیست.
هوش مصنوعی: دشب فرصتی پیش آمد تا آن چهرهٔ زیبای باوقار با شاه از روی محبت و مهربانی صحبت کند.
هوش مصنوعی: گفت ای پادشاه نیکوخلق و نیکوصفات، حاکم سرزمین به عدالت و دین.
هوش مصنوعی: اگر صادق و راستگو شدی و در نظرت نیز راست و درست است، پس دیگر از راه راستی منحرف نشو و به آن انحراف نرو.
هوش مصنوعی: اگرچه هر روزی که برای کسی اتفاق خوشایندی رخ میدهد (که رمز و راز آن را دریابد) در ابتدا شبیه به صبح است، اما در نهایت به پایان میرسد و به شام (که نماد غروب و پایان روز است) میرسد.
هوش مصنوعی: تو که امیدوار به روز روشنایی و زندگی هستی، مبادا روز تو به زوال و پایان برسد و شب تو نیز جز شب وصالی و وصلت نباشد.
هوش مصنوعی: به یاد میآورم که روزهایت را با شادی آغاز کردی و مثل صبحی روشن بودی، اما اکنون چرا شبیه کسی شدهای که سرکه میفروشد و طعم تلخی دارد؟
هوش مصنوعی: اگر فرض کنیم تو از من هیچ چیز نخوردهای و سیر شدهای، پس دلیل اینکه مرا در برابر شیر (که نشانهٔ خطر و دشمنی است) انداختهای، چیست؟
هوش مصنوعی: تو تا حالا مانع شدهای که از غصه جانم را از دست بدهم، در برابر من اژدهایی قرار داشتی.
هوش مصنوعی: اگر ماری مرا بکشد، چه تفاوتی دارد؟ حتی اگر تو با تیغ خودم را بکشی، باز هم برای من فرقی نمیکند.
هوش مصنوعی: این بیت به محقق کردن راهی که پیش روی فرد گذاشته شده، اشاره دارد و سوالی میپرسد که چگونه چنین راهنمایی وجود دارد و این بازی یا سرگرمی که به او تحمیل شده، چیست. بیانگر سردرگمی و تعجب از شرایطی است که در آن قرار دارد.
هوش مصنوعی: به من خبر بده که از وضعیت بیخبر شدهام تا از روی شتاب و بیاحتیاطی چیزی را خراب نکنم.
هوش مصنوعی: به خدا و به جان تو قسم میخورم که اگر این قفل را باز کنی، بند و زنجیری نخواهم داشت.
هوش مصنوعی: اگر تو این قفل را باز کنی، من گنچههای گرانبهای دلم را به تو میدهم و تو را در کارهایم یاری میکنم.
هوش مصنوعی: شاه وقتی که در آنجا بود و اعتماد سوگند به او را دید، در وضعیت دشواری قرار گرفت.
هوش مصنوعی: ماه مهربان (که به احتمال زیاد ماه، دختر پادشاه اقلیم دوم است) در حال حاضر همه چیز را بیان کرد، چه آنچه باید گفت و چه آنچه نباید گفت، و چیزی را از راز نگه نداشت.
هوش مصنوعی: عشق و آرزوی تو باعث شد که من به آتش احساسات و هیجاناتی دچار شوم که مرا سوزاند و از بین برد.
هوش مصنوعی: دردم به شدت افزایش یافته و توانایی مقابله با آن را از دست دادهام.
هوش مصنوعی: پیرزن که به شناخت دارو مسلط است، با حالتی شبیه به خود پیرزن، از فواید دارو برایش صحبت کرد.
آش مزوّر، مزوره یا مزوری، آشی است بیگوشت که از کدو و تره یا انار ... که برای بیمار پرهیزی میپزند. گفته شده بدانعلت آنرا مزور نامیدهاند که برای فریب بیمار بوده است. در بعضی نسخ بجای «بهدروغم»، «به علاجم» نوشته شده است.
هوش مصنوعی: تنظیم احساسات و اشتیاقهای شدید تو باعث پیدایش مشکلاتی میشود که به جای نرمی و لطافت، سختی و تندی را به دنبال دارد.
هوش مصنوعی: آب تنها با حرارت آتش به جوش میآید و آهن هم تنها با حرارت آتش نرم میشود. این به معنای آن است که برای رسیدن به تغییرات بزرگ و مثبت، نیاز به تلاش و حرارت وجود دارد.
هوش مصنوعی: اگر درد تو نرسد به من از آنجا که نظر و مشورت من با توست، پس بهترین درمان من همان درد توست.
هوش مصنوعی: آتش عشق از تو در دل من روشن بود، مانند پیرزنی که در میان دودافکن نشسته و در آتش دچار شده است.
هوش مصنوعی: وقتی تو مانند شمع به من نزدیک شدی، دودی که از افروختگی دل من برمیخاست، از میان رفت و پورسید.
هوش مصنوعی: آفتاب من (منظور بهرام) از کجا شاداب و سرحال خواهد بود، وقتی که یاد آن زن مسن (بردالعجوز) به ذهنم میآید؟
هوش مصنوعی: بهرام از داستانهای دلنشین و دلچسب زیادی صحبت کرد و آن دختر زیبا نیز با ناز و لذت به حرفهای او گوش میداد.
هوش مصنوعی: وقتی آن دختر زیبا را دید که مانند سرو با قد بلند و رنگ سوسن بود، قلبش را به او داد.
هوش مصنوعی: یک بلبل بر روی تخت غنچه نشسته و با نشستن او، غنچه شکفته و در نتیجه بلبل شاد و سرمست شده است.
هوش مصنوعی: طوطیای را دید که با صدای شیرینش آواز میخواند و بدون اینکه مگس یا مزاحمی داشته باشد، شکر (عسل یا شیرینی) را پخش میکند.
هوش مصنوعی: ماهی را در یک آبگیر انداختند و در میان شیر، رطب (خرما) قرار دادند.
هوش مصنوعی: شیرینی و لطافت این رطب (خرما) به قدری زیاد بود که شیرین (دختر پادشاه) را شگفتزده کرد.
هوش مصنوعی: پادشاه وقتی آن نقش را دید، قفل زرین درب قند را گشود و آن را باز کرد.
هوش مصنوعی: بهرام یک گنجینهی زیبا و زری را مشاهده کرد که دارای زیباییهای زرد و درخشان است.
هوش مصنوعی: آنچه زرد است، نماد شادمانی و خوشحالی است و از شیرینی حلوای زعفرانی که خوش طعم و دلپذیر است، برگرفته شده است.
هوش مصنوعی: هر چیزی که زرد به نظر میرسد، زعفران نیست؛ بلکه خنده را ببین که نشانهٔ این است که زعفران خوردهاند و از آن لطافت و طراوت و شادابی به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: نور شمع به رنگ زرد از پشت پردهای زرد درخشید، گویی که گاو موسی که در داستانها مشهور است، به زردی رنگی مشابه آن داشت.
«طین اصفر» خاکی است زرد رنگ که در طب بکار میرفته است.
هوش مصنوعی: شاه وقتی این داستان را شنید، تمام توجهش را معطوف به آن کرد و در آرامش به خواب رفت.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون بیامد بوعده بر سامند
آن کنیزک سبک زبام بلند
برسن سوی او فرود آمد
گفتی از جنبشش درود آمد
جان سامند را بلوس گرفت
[...]
چیست آن کاتشش زدوده چو آب
چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب
نیست سیماب و آب و هست درو
صفوت آب و گونه سیماب
نه سطرلاب و خوبی و زشتی
[...]
ثقة الملک خاص و خازن شاه
خواجه طاهر علیک عین الله
به قدوم عزیز لوهاور
مصر کرد و ز مصر بیش به جاه
نور او نور یوسف چاهی است
[...]
ابتدای سخن به نام خداست
آنکه بیمثل و شبه و بیهمتاست
خالق الخلق و باعث الاموات
عالم الغیب سامع الاصوات
ذات بیچونش را بدایت نیست
[...]
الترصیع مع التجنیس
تجنیس تام
تجنیس تاقص
تجنیس الزاید و المزید
تجنیس المرکب
[...]
معرفی ترانههای دیگر
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.