گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۱

 

هر که چون کاغذ و قلم باشددو زبان و دو روی گاه سخن
همچو کاغذ سیاه کن رویشچون قلم گردنش به تیغ بزن


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۸

 

هست بر خواجه پیچیده رفتنراست چون بر درخت پیچد سن
این عجبتر که: می نداند اوشعر از شعر و خنب را از خن


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲ - در مدح شمس الکفات خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی

 

آمد آن نو بهار توبه شکنبازگشتی بکرد توبهٔ من
دوش تا یار عرضه کرد همیبر من آن عارض چو تازه سمن
گفت وقت گلست باده بخواهزان سمن عارضین سیمین تن
بشکند توبهٔ مرا ترسمچه توان کرد گو برو بشکن
توبه را دست و پای سست کندلالهٔ سرخ و بادهٔ روشن
خاصه اکنون که باز خواهد کردسوسن و گل به باغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۷۶ - در موعظه

 

هر که را من به مهر خواندم دوستچون دگر کس شناخت شد دشمن
چه پی دشمنان شود به خلافچه دم دوستان خورد به سخن
خواه با دشمن است سر در جیبخواه با دوست پای در دامن
آب و آتش یکی است بر تن مشکخواه آب آر و خواه آتش زن
از تنش بوی دشمنی آیدچون شود دوست آشنای دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۸۷ - در طلب شراب

 

خواجه اسفندیار می‌دانیکه به رنجم ز چرخ رویین تن
من نه سهرابم و ولی با منرستمی می‌کند مه بهمن
خرد زال را بپرسیدمحالتم را چه حیلتست و چه فن
گفت افراسیاب وقت شویگر به دست آوری از آن دو سه من
باده‌ای چون دم سیاووشانسرخ نه تیره چون چه بیژن
گر فرستی تویی فریدونمورنه روزی نعوذبالله من
همچو ضحاک ناگهان پیچممارهای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۸۲ - فوج آهن

 

چون بدرید صبح پیراهن
جلوه گر گشت فوجی از آهن
سپهی کز نهیب نیزهٔ او
بردرد چرخ پیر پیراهن
لشگری کانعطاف خنجر وی
بگسلاند ز کهکشان جوشن
چون‌ برآید غریو، ‌روز نبرد
فوج‌ آهن ‌به جنبش آرد تن
آهنین قلعه‌ای بود جنبان
نه بر او در پدید و نی روزن
تیر بارد چنان که بر پرد
آهن ذوب گشته از معدن
بمب کوبد، چنان که درغلطد
سنگ خارا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۸۷ - پاسخ به کاظم پزشکی

 

ای پزشکی خطت رسید به من
چون به یعقوب پیر، پیراهن
خطی آنجا نبشته دیدم نغز
که شد از آن دو چشم من روشن
شیوهٔ میر و شیوهٔ درویش
هر دوان درتنیده در یک فن
چون دو رنگ بدیع در یک گل
چون دو جان عزیز در یک تن
به لطیفی یکی لطیف غزال
به بدیعی یکی بدیع وثن
گفته در هر نکت هزار مثل
خفته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۵

 

چشم من شد به نور او روشن
نظری کن به نور او در من
هر خیالی که نقش می بندم
بود آن یوسفی و پیراهن
جام گیتی نما به دست آور
تا نماید تو را به تو روشن
کنج میخانه جنت الماویست
خوش بهشتیست گر کنی مسکن
دست ساقی ما بگیر و ببوس
سرخود را به پای او افکن
عاشق مست چون سخن گوید
عقل مخمور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال‌الدین اسماعیل » ملحقات » شمارهٔ ۲۲ - وقال ایضاً

 

هرچه آن از مراسم سخن است
روزگارش گذاشتست بمن
زان چه حاصل ، چو روزگار دمی
نگذارد همی مرا بسخن


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۸۴

 

بود وقتی کمال اسماعیل
شرف روزگار اهل سخن
به کمال تو در سخن کامروز
آن بزرگ این شرف نداشت که من


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی