گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۹

 

الله الله چه شوخ دیده کسی
که به فریاد هیچ کس نرسی
من تو را خواهم از دو عالم و بس
کز دو عالم همین مرا تو بسی
از توام جز تو آرزویی نیست
انت سولی و انت ملتمسی
چون نی از خویشتن تهی شده ام
با تو دارم هوای هم نفسی
کرده عشق تو در ولایت دل
روزها شحنگی و شب عسسی
بلبلا ناله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

یک دمک، با خودآ، ببین چه کسیاز که دوری و با که هم نفسی
ناز بر بلبلان بستان کن!تو گلی، گل، نه خاری و نه خسی
تا کی ای عندلیب عالم قدس!مایل دام و عاشق قفسی؟
تو همایی، همای، چند کنیگاه، جغدی و گاه، خرمگسی؟
ای صبا! در دیار مهجورانگر سر کوچهٔ بلا برسی
با بهائی بگو که با سگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۱

 

هرکس از عشق می زند نفسی
عاشق تو به جز تو نیست کسی
شکرستان حسنی و ماییم
شکرستان حسن را مگسی
نظری سوی ما گدایان کن
کندرین حسرتند خلق بسی
در دل هرکسی ز تو سوزی
در سر هریکی ز تو هوسی
از پی صید ما میفکن دام
که ز دست تویم در قفسی
شرمسارم که بهر خدمت تو
جز بجانیم نیست دست رسی
ای که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی