گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۸

 

بوی دلدار ما نمی‌آیدطوطی این جا شکر نمی‌خاید
هر مقامی که رنگ آن گل نیستبلبل جان‌ها بنسراید
خوش برآییم دوست حاضر نیستعشق هرگز چنین نفرماید
همه اسباب عشق این جا هستلیک بی‌او طرب نمی‌شاید
مادر فتنه‌ها که می‌باشدطربی بی‌رخش نمی‌زاید
هر شرابی که دوست ساقی نیستجز خمار و شکوفه نفزاید
همه آفاق پرستاره شودگازری را مراد برناید
بی اثرهای شمس تبریزیاز جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۰

 

من بسازم ولیک کی شایدزاغ با طوطیان شکر خاید
هر یکی را ولایتست جداکژ با راست راست کی آید
گر چه طوطی خود از شکر زندستزاغ را می چمین خر باید
عشق در خویش بین کجا گنجدماده گرگ شیر نر زاید
بگریز از کسی که عاشق نیستزان ز گرگین تو را گر افزاید
ور شوی کوفته به‌هاون عشقدانک او سرمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۹ - قصیده

 

در کفم نیست آنچه می‌بایددر دلم نیست آنچه می‌شاید
هیچ در صبر دل نبندم از آنکدانم از صبر هیچ نگشاید
غم‌گساری در ابر می‌جویمبرق او دید هم نمی‌شاید
صد جگر پاره بر زمین افتدگر کسی دامنم بپالاید
تا من از دست درنیفتم، چرخننشیند ز پای و ناساید
دامن از اشک می‌کشم در خوندوست دامن به من کی آلاید
سخت کوش است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۷۷

 

فضل درد سر است خاقانیفاضل از درد سر نیاساید
سرور عقل و تاجدار هنردرد سر بیند و چنین شاید
تاج بی‌درد سر کجا باشدگنج بی‌اژدها کجا پاید
سروری بی‌بلا به سر نشودصفدری بی مصاف برناید
پیل باشد عزیز پس همه کسمغزش از آهنی بفرساید
قدر سرمه بزرگ‌تر باشدهرچه آسیش خردتر ساید
قابله بهر مصلحت بر طفلوقت نافه زدن نبخشاید
شهد الفاظ داری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۷۸ - در رثاء فرزند

 

وقت مردن رشید را گفتمکه بخواه آنچه آرزوت آید
گفت کو عمر کارزو خواهمکارزو بهر عمر می‌باید


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۷۹

 

دور دور بدی است خاقانیهیچ بد فعل نیک ننماید
نیکی از بد مجوی و راضی باشکه ز نیکان تو را بدی ناید


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۴۸ - حکیم رنجور بود و دوستی او را عیادت نکرد در شکایت و طلب حضور او گوید

 

ای بدیع‌الزمان بیا و ببینکه ز بدعت جهان چه می‌زاید
دوستان را به رنج بگذاریتا فلکشان به غم بفرساید
من بدین دوستی شدم راضیکه ترا این چنین همی باید
گرچه در محنتی فتادستمکه دل از دیده می‌بپالاید
به سر تو که هیچ لحظه دلماز تقاضای تو نیاساید
به درم هر که دست باز نهدگویم این بار او همی آید
تو ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۵۰ - مخدوم به حکیم جام شرابی بخشیده در شکر آن و طلب شراب گوید

 

ای به جود و به قدر بر ز فلکگر سجودت برد فلک شاید
دست جودت جهان همی بخشدپای قدرت فلک همی ساید
فلکت پشت پای از آن بوسدحاسدت پشت دست از این خاید
همتت از سر علو و سموبه جهان دست می‌نیالاید
اخترت از پی سعود و شرفبه فلک بر همی نیاساید
شبه تو چرخ هم ترا آردمثل تو دهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۵۱ - در هجو شخصی که به علی مهتاب مشهور بود

 

طبع مهتاب را دو خاصیت استکه ببندد بدان و بگشاید
به یکی جان چو جور بخراشدبه دگر دل چو عدل بزداید
ماهتابیست این علی مهتابکه اخس الخواص می‌زاید
سیب انصاف را ببندد رنگقصب عهد را بفرساید
گل آزادگی نکرده فزوندر زکام جفا بیفزاید
مد دریای مکرمت نکندتا به جوی ثنا برون ناید
باز در جزر می‌کند تاثیرتا چو آب و گلشن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶

 

دوستی یک دلم همی بایدوگرم خون دل خورد شاید
خود نگه می‌کنم به مادر دهرتا به عمری از این یکی زاید
هیچ‌کس نیست زیر دور فلککه نه زان بهترک همی باید
دست گرد جهان برآوردمپای اهلی به دست می‌ناید
انوری روزگار قحط وفاستزین خسان جز جفات نگشاید
با کسی گر وفا کنی همه عمرعاقبت جر جفات ننماید


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۸

 

شحنه غم دواسپه می آید
صبر نزدیک من نمی پاید
روزگارم به خشم می نارد
و آسمانم به سرمه می ساید
رفت روزی که با تو خوش بودیم
هرگز آن روز رفته باز آید؟
لب چه خایی برای کشتن من؟
خود فلک پست دست می خاید
زان لب آسایشی بده دل را
زانکه از گریه می نیاساید
بعد ازینم به بند زلف مبند
کز چنین بسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳

 

زاهدم گفت زهد می‌باید

از من این کارها نمی‌آید

جام می گیرم ار بکف گیرم

شاهدی گر کشم ببر شاید

زهد جز اهل عقل را نسزد

رند را جام باده می‌باید

من و مستی و عشق مه رویان

ناصحم بهر خویش می‌لاید

آنچه باید نمی‌توانم کرد

کنم از دستم آنچه می‌آید

داده‌ام خویش را بدست بتان

میکشم آنچه بر سرم آید

خویش را وقف شاهدان کردم

تا شهیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴

 

زهد و تقوی ز من نمی‌آید

میکنم آنچه عشق فرماید

کرده‌ام خویش را بدو تسلیم

میکند با من آنچه می‌باید

بکف عشق داده‌ام خود را

کشدم خواه و خواه بخشاید

دم بدم صور عشق در دل من

عقدهٔ را به نفخه بگشاید

هر نفس از جهان جان دل را

شاهدی تازه روی بنماید

هر صباحی بتازگی شوری

شب آبست عاشقان زاید

جان فزون میشود ز شورش عشق

تن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۰

 

عقل هر دم که در سرود آید
به دم سرو باده پیماید
سخن عقل پیش عشق مگو
کان سخن خود به کار می ناید
عشق را خود گشایشی دگرست
هیچ کاری ز عقل نگشاید
جام گیتی نمای را به کف آر
که به تو روی خویش بنماید
آفتابی مدام در دور است
به یکی جا دمی نمی پاید
عشق هر لحظه مجلسی سازد
هر زمان بزم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۱

 

خواب در چشم خوش نمی آید
گر خیالش به خواب بنماید
چشم دارم که لطف او به کرم
نظری هم به بنده فرماید
خلوت خاص اوست خانهٔ دل
در سرا غیر او نمی شاید
در میخانه او به ما بگشود
این چنین در ، جز او که بگشاید
عشق مست است و عقل مخمورست
به لب خشک باده پیماید
هر که با جام می شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۲

 

عقل ناقص به کار می ناید
صحبت او مرا نمی باید
سخنش اعتبار نتوان کرد
زانکه بر قول خود نمی پاید
هر زمان قصهٔ دگر خواند
هر دم انکامه ای بیاراید
آبرو را به خاک ره ریزد
به لب خشک باده پیماید
چون که از شوق عشق بی خبرست
لاجرم دوستی نمی شاید
نفی سید کند ولی به خیال
آن خیالش به خواب بنماید
سیدی عاشقی بجو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۵

 

عقل چندان که خود بیاراید
در نظر هیچ خوب ننماید
خاکساری است آبرویش نیست
با دم سرد باده پیماید
بستهٔ او مشو که حیف بود
کار عاشق ز عقل نگشاید
کشتهٔ عشق شو چو زنده دلان
گر تو را عمر جاودان باید
هر که با عاشقی شود همدم
از دم او دمی بیاساید
به عدم عالمی رود ز وجود
به وجود جدید باز آید
نعمت الله جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۶۹

 

در نی نیزه بین که رفعت او
با تو گویم چنانکه می‌باید
روید او و زیاده می‌گردد
بند بر بند او بیفزاید
تا شود نیزه‌ای بدان رفعت
که از او کارهای نیک آید
آدمی اینچنین شود عالی
عالم است آنکه فهم فرماید


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۷۱ - در مدح شمس‌الدین وزیر

 

جز مکارم زشمس دین ناید
سیرت سروران چنین باید
رتبت ملک و زینت دولت
از خصالش همی بیفزاید
معجزات از بیان او خیزد
مکرمات از بنان او زاید
کام دل از زمانه بستاند
هر کش از اعتقاد بستاید
فضل او راه عیب بر بندد
عقل او راز غیب بگشاید
ای بزرگی ، که در خلال جلال
مثل تو دور چرخ ننماید
با لقای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۳۸ - در حق ادیب صابر بن اسمعیل ترمذی

 

طبعت ، ای صابران اسمعیل
هست دریا ، که درهمی زاید
لفظ تو گوش و گردن معنی
بجواهر همی بیاراید
نثر تو شمع انس افروزد
نظم تو روح روح افزاید
عقدهایی که در علو م افتد
همه جز خاطر تو نگشاید
قصب سبق دست رتبت تو
در بلندی ز چرخ برباید
ز نک خورده حسام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۳۹ - نیز در حق ادیب صابر بن اسمعیل ترمذی

 

علمت ، ای صابر بن اسمعیل
روی عالم همی بیاراید
رفعت قدر تو بپای شرف
تارک آسمان همی ساید
تویی آنکس ، که در بدایع نظم
مثل تو روزگار ننماید
همه دانش ز طبع تو خیزد
همه معنی ز لفظ تو زاید
چرخ ذکر ترا نپوشاند
دهر عز ترا نفرساید
هر که پیش تو یاد نظم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۴۰ - در حق حمید الدین

 

مجلس سامی حمید الدین
که همه جز بمهر نگراید
بخصال حمید خویش همی
رونق محمدت بیفزاید
شرع را زیور شمایل او
گوش و گردن همی بیاراید
کف او از کرم نیارامد
دل او از هنر نیاساید
رفعت قدر تو بزیر قدم
آسمان را همی بفرساید
زادهٔ بحر و کان خجل گردد
زان سخن ، کز ضمیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۱۸۳ - وله ایضا

 

نیم مستست چشم دلبر من
خوابش از هیچگونه می ناید
چشم دارم که تو بحکم کرم
زان شرابی که جان بیفزاید
چشم او را به خواب بسته کنی
تا ازو کار بنده بگشاید


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل