گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۱۰

 

ای به خلق از جهانیان ممتازچشم خلقی به روی خوب تو باز
لازم است آن که دارد این همه لطفکه تحمل کنندش این همه ناز
ای به عشق درخت بالایتمرغ جان رمیده در پرواز
آن نه صاحب نظر بود که کنداز چنین روی در به روی فراز
بخورم گر ز دست توست نبیدنکنم گر خلاف توست نماز
گر بگریم چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۱۱

 

متقلب درون جامه نازچه خبر دارد از شبان دراز
عاقل انجام عشق می‌بیندتا هم اول نمی‌کند آغاز
جهد کردم که دل به کس ندهمچه توان کرد با دو دیده باز
زینهار از بلای تیر نظرکه چو رفت از کمان نیاید باز
مگر از شوخی تذروان بودکه فرودوختند دیده باز
محتسب در قفای رندانستغافل از صوفیان شاهدباز
پارسایی که خمر عشق چشیدخانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » فلسفه

 

نخودی گفت لوبیائی راکز چه من گردم این چنین، تو دراز
گفت، ما هر دو را بباید پختچاره‌ای نیست، با زمانه بساز
رمز خلقت، بما نگفت کسیاین حقیقت، مپرس ز اهل مجاز
کس، بدین رزمگه ندارد راهکس، درین پرده نیست محرم راز
بدرازی و گردی من و توننهد قدر، چرخ شعبده‌باز
هر دو، روزی در اوفتیم بدیگهر دو گردیم جفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸

 

هر که سر رشتهٔ تو یابد بازدرش از سوزنی کنند فراز
عاشق تو کسی بود که چو شمعنفسی می‌زند به سوز و گداز
باز خندد چو گل به شکرانهگر سر او جدا کنند به گاز
آنکه بر جان خویش می‌لرزدکی تواند چو شمع شد جان‌باز
تا که خوف و رجات می‌ماندهست نام تو در جریدهٔ ناز
چون نه خوفت بماند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱

 

ذره‌ای دوستی آن دمسازبهتر از صد هزار ساله نماز
ذره‌ای دوستی بتافت از غیبآسمان را فکند در تک و تاز
باز خورشید را که سلطانی استذره‌ای عشق می‌دهد پرواز
عشق اگر نیستی سر مویینه حقیقت بیافتی نه مجاز
ذره‌ای عشق زیر پردهٔ دلبرگشاید هزار پردهٔ راز
زیر هر پرده نقد تو گرددهر زمان صد جهان پر از اعزاز
وی عجب زیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۸ - در اندرز و ترغیب در طریق حقیقت

 

ای دل خرقه سوز مخرقه سازبیش ازین گردی کوی آز متاز
دست کوتاه کن ز شهوت و حرصکه به پایان رسید عمر دراز
بیش ازین کار تو چو بسته نمودبه قناعت بدوز دیدهٔ آز
دل بپرداز ازین خرابه جهانپای در کش به دامن اعزاز
گه چو قارون فرو شدی به زمینگه چو عیسی برآمدی به فراز
همچو خنثا مباش نر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۷

 

زندگانی چه کوته و چه درازنه به آخر بمرد باید باز؟
هم به چنبر گذار خواهد بوداین رسن را، اگر چه هست دراز
خواهی اندر عنا و شدت زیخواهی اندر امان به نعمت و ناز
خواهی اندک‌تر از جهان بپذیرخواهی از ری بگیر تا به طراز
این همه باد و بود تو خواب استخواب را حکم نی، مگر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۶

 

ای تو را آروزی نعمت و نازآز کرده عنان اسپ نیاز
عمرت از تو گریزد از پس آزتو همی تاز در نشیب و فراز
بر در بخت بد فرود آیدهر که گیرد عنان مرکبش آز
چونکه سوی حصار خرسندینستانی ز شاه آز جواز؟
ز آرزوی طراز توزی و خززار بگداختی چو تار طراز
زانچه داری نصیب نیست تو راجز شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در مدح شمس الکفاة خواجه احمد بن حسن میمندی

 

سرو ساقی و ماه رودنوازپرده بر بسته در ره شهناز
ز خمهٔ رودزن نه پست و نه تیززلف ساقی نه کوته و نه دراز
مجلس خوب خسروانیواراز سخن چین تهی و از غماز
بوستانی ز لاله و سوسنهمچو روی تذرو و سینهٔ باز
دوستانی مساعد و یکدلکه توان گفت پیش ایشان راز
ماهرویی نشانده اندر پیشخوش زبان و موافق و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

 

آمد آهسته با کرشمه و ناز
دوش نزد من آن نگار طراز
زلف پرپیچ بر شکست به گل
چشم پر خواب سرمه کرده به ناز
بر نهاده بر ابروان چوگان
تیر غمزه به چشم تیر انداز
گفتمش چون روی به نومیدی
چنگ مانند ناز کرد آغاز
ای نیازی مرا نیاز به توست
ورچه دارد به من زمانه نیاز
من چو پرداختم به مهر تو دل
تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸

 

ای جهان را به حضرت تو نیازدر جاه تو تا قیامت باز
درگهت قبله‌ای که در که و مهخدمت او فریضه شد چو نماز
گره ابروی سیاست توآشتی داده کبک را با باز
نظر رحمت و رعایت توایمنی داده آز را ز نیاز
در زوایای سایهٔ عدلتفتنه در خواب کرده پای دراز
گر جهان را بود ز حزم تو سدمرگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹

 

تختهٔ عشق برنوشتم بازبرنویس ای نگار تختهٔ ناز
تا بر استاد عاشقی خوانیمروزکی چند باب ناز و نیاز
ورقی باز کن ز عهد قدیمباز کن خاک عشوه از سر آز
هین که روز و شب زمانه همیورق عمرمان کنند فراز
چند گویی زمانه در پیش استبر وفای زمانه هیچ مناز
قصه کوتاه کن که کوته کردروز امید انتظار دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵

 

صاحب روی خوب و زلف درازنه عجب گر به عشوه کوشد و ناز
آنکه زلفش به بردن دل خلقدام سازد، کجا شود دمساز؟
خفته در خواب خوش کجا داند؟که شب ما چه تیره بود و دراز!
آتش دل، که من بپوشیدمفاش کرد آب دیدهٔ غماز
دل سوزان اگر چه صبر کنداشک ریزان به خلق گوید راز
هر که او گفت: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۴

 

پیش عاقل نیاز چیست نمازنزد عاشق نماز چیست نیاز
نغمه سازی بنالهٔ دلسوزصبحدم می‌زد این غزل برساز
کای بدل پرده سوز شاهد روزوی بجان پرده ساز مجلس راز
اگرت بر سرست سایهٔ مهرسایه‌ئی بر سر سپهر انداز
تا ترا عاقبت شود محمودهمچو محمود شو غلام ایاز
دل دیوانگی بمهر افروزسر فرزانگی بعشق افراز
مشو از منعمان جاه اندوزمشو از مفلسان چاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳

 

چون تو کردی حدیث عشق آغازپس چرا قصه شد دگرگون باز؟
من ز عشق تو پرده بدریدهتو نشسته درون پرده به ناز
تو ز من فارغ و من از غم توکرده هر لحظه نوحه‌ای آغاز
من چو حلقه بمانده بر در توکرده‌ای در به روی بنده فراز
آمدم با دلی و صد زاریبر در لطف تو، ز راه نیاز
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » عشاق‌نامه » فصل هشتم » غزل

 

ای شده چشم جان من به تو بازاز تو در دل نیاز و در جان آز
شب اندوه من نگردد روزتا نبینم جمال روی تو باز
تو ز فارغی و ما داریمبر درت سر بر آستان نیاز
در دلم آرزوی عشق تو رانیست انجام، اگر بود آغاز
مرغ جانم ز آشیانهٔ تنجز به کویت کجا کند پرواز؟
بیش ازینم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۵۳

 

مست عشقت به خود نیاید بازور ببری سرش چو شمع به گاز
ای به نیکی ز خوب رویان فردوی به خوبی ز نیکوان ممتاز
هر که در سایهٔ تو باشد نیستروز او را به آفتاب نیاز
هر که را عشق تو طهارت داددر دو عالم نیافت جای نماز
قبله چون روی تست عاشق رادل به سوی تو به که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۲

 

مست عشقت بخود نیاید باز
ور ببری سرش چو شمع بگاز
ای بنیکی ز خوب رویان فرد
وی بخوبی ز نیکوان ممتاز
هرکه در سایه تو باشد نیست
روز او را بآفتاب نیاز
هرکه را عشق تو طهارت داد
در دو عالم نیافت جای نماز
قبله چون روی تست عاشق را
دل بسوی تو به که رو بحجاز
عشق تو در درون ما ازلیست
ما نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۰

 

نازنینان و چاربالش ناز
خاکساران و آستان نیاز
جور و خواری کشیدن از محبوب
خوش تر است از هزار نعمت و ناز
گوش مجنون و حلقه لیلی
سر محمود و آستان ایاز
نام و ناموس و دین و دنیا را
چه محل پیش عاشق جانباز؟
ای که عیبم همی کنی در عشق
یک نظر بر جمال او انداز
عشق در هر دلی فرو ناید
زانکه هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۴

 

ای سرم را به خاک پات نیاز
عاشقی را ز سر کنم آغاز
جان ز نازت نمی شکیبد و نیست
چاره ای چون برآمده ست نیاز
گفتی، از من نهاد مکن رازت
کسی شنیدی که من نگفتم راز؟
یادم آید ز زلف او، ای دل
بازگویی به ما شب است دراز
گوشه می گیرم از کمان تو، لیک
می زند غمزه تو تیرم باز
یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱

 

ای دل ار بگذری ز عشق مجاز

بر تو گردد در حقیقت باز

چو به پهنای راه میگردی

از برای حقیقت است مجاز

راه بسیار رو بمقصد کن

راه نبود مگر برای جواز

بهل این قوم بی حقیقت را

اسب همت ز مهرشان در تاز

آتش پر شرند و پر ز شرر

ذرهٔ نیست سوز سانرا ساز

روزگاری دل ترا سوزند

تا که کردند یکدمت دمساز

آتشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۰

 

عاشق و مست و رندم و جانباز
در میخانه را گشادم باز
الصلا ای حریف میخواران
قدمی نه بیا و خود در باز
شاهد غیب و ساقی عشقیم
مطربا ساز عشق ما بنواز
برو ای عقل حیله را بگذار
تو و زهد و نماز و ما و نیاز
در خرابات رند او باشیم
دعوت ما چه می کنی بنماز
محرم راز خلوت جانیم
یک زمان خانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۱

 

شاهبازی درآمد از در باز
خیز و در پای او تو سر در باز
برو ای عقل چون درآمد عشق
خانهٔ خویشتن به او پرداز
دل به میخانه می کشد دیگر
مرغ جان می کند روان پرواز
جام جم خوش بود به ما همدم
نی و نائی به همدگر دمساز
ساز و سازنده هر دو می باید
ورنه بی ساز کی نوازد ساز
هست رازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۲

 

خاطرم می کشد سوی شیراز
مرغ جان باز می کند پرواز
رند مستم به دست جام شراب
کرده ام باز بیخودی آغاز
جام و می لب نهاده اند به لب
نی و نائی به همدگر دمساز
در گلستان عشق سرمستان
بلبلانند جمله خوش آواز
سر ساقی و حال میخانه
بشنو از من ز دل بسوز و نیاز
عارفانه در آ به خلوت عشق
عاشقانه به عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۳

 

برو ای میر من به مال مناز
بیش از این سیم و زر به هم مگداز
تا کی آزار خلق می جوئی
مکن آزار ور نیابی باز
ور خماری و درد سر داری
با من مست کی شوی دمساز
سخنم ساقی است روح افزا
نفسم مطربیست خوش آواز
ملک من عالمی است بی پایان
و آن تو از ختاست تا شیراز
من به سلطان خویش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۸۰

 

بار او می کش و خوشی می رو
ناز او می کش و خوشی می ناز
همه عالم به زیر بال آری
مرغ همت اگر کند پرواز
می ما مستی دگر دارد
خوش بود گر به ما شوی دمساز


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۱۳ - همه در مدح اتسز گویند

 

ای در نظم گشته از تو فراز
در عدل تو بر خلایق باز
عالمی را بخدمت تو پناه
امتی را بحضرت تو نیاز
قدر تو بر سپهر جوید سبق
رأی تو با ستاره گوید راز
بدسگال تو در مضایق رنج
نیک خواه تو در حدایق ناز
کعبه ای گشته صدر تو ز شرف
کاسمانش برد بمعجز نماز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۹

 

این چه ننگ است که آوردی باز
دست می‌گیر و ز پا می انداز
ننگ شد نام تو از بدعهدی
آشکارا مکن ای عاقل راز
بده انصاف و مکن بی‌دادی
ببُر از دشمن و با دوست بساز
که کند در غم تو این همه صبر
چون من از تو که کشد این همه ناز
تو و فارغ ز من و خوش در خواب
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۱۵ - وله ایضا

 

ای ترا جمع گشته در ره آز
همّت کوته و امید دراز
همه دندان ز حرص همچون سیر
همه مغز تو پوست همچو پیاز
ندهی خر بزاهدان لیکن
نان ایشان همی خوری بنیاز
دست تو چون دهان گرسنگان
هر چه در وی نهی نیایی باز
چون گلو می فرو بری همه چیز
وز تو ناید برون مگر آواز


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل