گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳

 

می‌دمد صبح و کله بست سحابالصبوح الصبوح یا اصحاب
می‌چکد ژاله بر رخ لالهالمدام المدام یا احباب
می‌وزد از چمن نسیم بهشتهان بنوشید دم به دم می ناب
تخت زمرد زده است گل به چمنراح چون لعل آتشین دریاب
در میخانه بسته‌اند دگرافتتح یا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمکهست بر جان و سینه‌های کباب
این چنین موسمی عجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵

 

چشم‌ها وا نمی‌شود از خوابچشم بگشا و جمع را دریاب
بنگر آخر که بی‌قرار شدستچشم در چشم خانه چون سیماب
گشت شب دیر و خلق افتادندچون ستاره میانه مهتاب
هم سیاهی و هم سپیدی چشماز می خواب هر دو گشت خراب
جمله اندیشه‌ها چو برگ بریختگرد بنشست بر همه اسباب
عقل شد گوشه‌ای و می‌گویدعقل اگر آن تست هین دریاب
بنگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷

 

یار آمد به صلح ای اصحابما لکم قاعدین عند الباب
نوبت هجر و انتظار گذشتفادخلوا الدار یا اولی الالباب
آفتاب جمال سینه گشادفاخلعوا فی شعاعه الاثواب
ادب عشق جمله بی‌ادبیستامه العشق عشقهم آداب
باده عشق ننگ و نام شکستلا رأسا تری و لا اذناب
لذت عشق با دماغ آمیختکامتزاج العبید بالارباب
دختران ضمیر سرمستندوسط روض القلوب و الدولاب
گر شما محرم ضمیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

وحشی » گزیده اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳ - حروف شراب

 

بر درخانه قدح نوشیرفتم و کردم التماس شراب
شیشه‌ای لطف کرد، اما بودچون حروف شراب ، نیمی آب


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷

 

به چه ماند جهان مگر به سرابسپس او تو چون دوی به شتاب؟
چون شدستند خلق غره بدوهمه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟
زانکه مدهوش گشته‌اند همهاندر این خیمهٔ چهار طناب
گر ندیدی طناب هاش، ببینجملگی خاک و باد و آتش و آب
بر مثال یکی پلیته شدیچند گردی به سایه و مهتاب؟
از چه شد همچو ریسمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۲ - فی‌الهجا

 

گفته بودی که کاه و جو بدهمچون ندادی از آن شدم در تاب
بر ستوران و اقربات مدامکاه کهتاب باد و جو کشکاب


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲

 

ای سخا را مسبب الاسبابوی کرم را مفتح الابواب
آستان تو چرخ را معبدبارگاه تو خلق را محراب
کف تو باب کان پر گوهردر تو باب بحر بی‌پایاب
عنف تو در لب اجل خندهلطف تو در شب امل مهتاب
صاحبا گرچه از پرستش توحرمت شیب یافتم به شباب
از حدیث و قدیم هست مراآستان مبارک تو مب
بارها عقل مر مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱

 

نیست در آبگینه آتش و آبباده‌شان رنگ می‌دهد، دریاب
باده نیز اندر اصل خود آبیستکآفتابش فروغ بخشد و تاب
ز آب بی رنگ شد عنب موجودوز عنب شیره وز شیره شراب
زین منازل نکرده آب گذارهیچ کس را نکرد مست خراب
باش، تا رنگ و بوی برخیزدکه همان آب صرف بینی، آب
هر کس از باده نسبتی دیدندجمله بین کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

طلع الصبح من وراء حجابعجلو بالرحیل یا اصحاب
کوس رحلت زدند و منتظرانبر سر راه میکنند شتاب
وقت کوچست و کرده مهجورانخاک ره را بخون دیده خضاب
نور شمعست یا فروغ جبینمی‌نمایند مه رخان ز نقاب
ناقه بگذشت و تشنگان در بندکاروان رفت و خستگان در خواب
من چنان بیخودم که بانگ جرسهست در گوش من خروش رباب
جگرم تشنه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۶۰

 

تا گل از شرم رویت آب شودیک زمان برفگن ز چهره نقاب
مثل خود در جهان کجا بینیکه در آیینه بنگری و در آب
آرزو میکند مرا با توگوشه خلوت و شراب و کباب
هر که دعوی کند ز خوبان صبرنشنود کل مدع کذاب


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹

 

ماهرویا، به خون من مشتاب
کشتن عاشقان که دید صواب
چشمت، ار خون من بریخت چه شد
ترک با تیغ بود مست و خراب
تا گل از شرم رویت آب شود
یک زمان برفگن ز چهره نقاب
مثل خود در جهان کجا بینی
گه در آیینه بنگری گه در آب
آرزو می کند مرا با تو
گوشه خلوت و شراب و کباب
وین تمناست در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵

 

در وصل تو میزنند احباب

افتتح یا مفتح الابواب

چه شود گر بر تو ره یابند

کم بقوا ناظرین خلف الباب

تا کی ازحضرت تو صبر و شکیب

طال تطوا فهم وراء حجاب

در پس پرده تا بکی حسرت

ارحم نظرة بلا جلباب

از توشان جز تو مدعائی نیست

ما لدیهم سوی لقاک ثواب

خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶

 

در وصل تو میزنند احباب

تاب هجران نماندشان بشتاب

بی تو جان تا بکی تواند زیست

دل بیچاره چند آرد تاب

بنماآفتابرا بسی ابر

بگشا از جمال خویش نقاب

تا بمانند عاقلان حیران

خشک مغزان شوند اولواالالباب

پیشوایان شوند تازه مرید

شیب را نو کنند عهد شباب

بنده و خواجه در هم آمیزند

یتفانی العبید فی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷

 

گفتمش دل بر آتش تو کباب

گفت جانها زماست در تب و تاب

گفتمش اضطراب دلها چیست

گفت آرام سینه های کباب

گفتمش اشک راه خوابم بست

گفت کی بود عاشقانرا خواب

گفتمش بهر عاشقان چکنی

گفت بر گیرم از جمال نقاب

گفتمش پرده جمال تو چیست

گفت بگذر زخویشتن در ایاب

گفتمش تاب آن جمالم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸

 

ای که چون عمر میروی بشتاب

خستگانرا به غمزهٔ دریاب

گروفا میکنی بوعده قتل

کارم از دست میرود بشتاب

غم تو راحت دل غمگین

عشقت آرام سینهای کباب

بی خودم کن از آن لب میگون

تشنهٔ را به جرعهٔ دریاب

شب نشستم بیاد ابرویت

پشت بر خواب و روی در محراب

عاشقانرا سر غنودن نیست

دیدهٔ بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

زان دو چشمم مدام مست و خراب

میکشم لحظه لحظه جام شراب

میشوی از فورغ حسن آتش

میشوم از نگاه حسرت آب

غمزهٔ شوخ چشم فتّانت

میبرباید دل از اولوا الالباب

هوشمندان زنرگس مستت

بیخود افتاده اند مست و خراب

قامتی خواهد آمدم در بر

دوش دیدم قیامتی در خواب

خون دل تا بکی بدیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷

 

مظهر و مظهرند آب و حباب
نظری کن به عین ما در آب
عقل گوید حباب و آب دو اَند
عشق گوید یکیست آب و حباب
ظاهر و باطن همه نور است
خوش ظهوری که نور اوست حجاب
نقش غیری خیال اگر بندی
آن خیال است و دیده ای در خواب
غرق آبی و آب می جوئی
گرچه با ما نشسته ای در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸

 

با تو گویم که چیست جام و شراب
به مَثل نزد ما چو آب و حباب
خوش بیا سوی ما در این دریا
عین ما را به عین ما دریاب
موج و دریا یکیست تا دانی
نظری کن به چشم ما در آب
صورت و معنئی که می نگرم
سبب است و مُسببُ الاسباب
هر که گوید که غیر او دیدم
دیده نقش خیال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰

 

آفتابی ز ماه بسته نقاب
کرده در گوش درهای خوشاب
چشم عالم به نور او روشن
سخنی نازک است خوش دریاب
نقش رویش خیال می بندم
که به بیداری و گهی در خواب
می خُمخانهٔ حدوث و قدم
نوش می کن به شادی احباب
نور آن ماهرو که می بینی
آفتابست نام او مهتاب
سر موئی ز سِر او گفتم
سر زلفش از آن شده در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳

 

صدف و گوهریم و بحر و حباب
جوهرش آب و گوهرش دریاب
قدمی نه درآ درین دریا
نظری کن به عین ما در آب
بزم عشقست و عاشقان سرمست
باده نوشند شادی اصحاب
بر در می فروش رندانه
با مسبب نشسته بی اسباب
آفتابی به ماه رو بنمود
نور مهر است و نام او مهتاب
چشم پندار ما عیان بیند
گر خیالش تو دیده ای در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷

 

آفتابی ز ماه بسته نقاب
می نماید به چشم ما دریاب
نظری کن در آینه بنگر
ور نداری تو آینه دریاب
نقش غیری خیال اگر بندی
آن خیالی بود ولی در خواب
صورت و معنی همه داند
هر که او باشد از اولوالالباب
لیک در هرچه روی بنماید
هم مسبب ببین و هم اسباب
آفتاب است ماه خوانندش
نور مهر است گفته ام مهتاب
نعمت الله مربی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۳ - در مدح امیر نصر بن ناصر الدین سبکتگین

 

هر سؤالی کز آن لب سیراب
دوش کردم همه بداد جواب
گفتمش جز شبت نشاید دید
گفت پیدا بشب بود مهتاب
گفتم از تو که برده دارد مهر
گفت از تو که برده دارد خواب
گفتم از شب خضاب روز مکن
گفت بر زر ز خون مکن تو خضاب
گفتم از تاب زلف تو تابم
گفت ار او تافته شود تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

خوش بود بر طلوع صبح شراب
زود بشتاب ساقیا بشتاب
پیشتر زان که آفتاب کند
کلّه ی ما چو کوره ی پرتاب
آفتاب قدح کند روشن
کنج تاریک ما به برق شراب
دوست مطواع دوست در همه حال
یار هم رنگ یار در همه باب
پس بدین اعتبار باید بود
در جهانِ خراب مست و خراب
زاهد خشک مغزِ تر دامن
که نداند ره خطا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۵

 

راحت روح شاهدست و شراب
فرح استماع چنگ و رباب
ساقیی طرفه تر ز آب زلال
مطربی تازه تر ز عیش شباب
خوش ترین جای چیست خلوت خاص
بهترین نقل چیست سیخ کباب
نی غلط رفت چاشنی کردن
از کجا از لب چو لعل مذاب
روی در روی دوست بر کف جام
دوش با دوش یار مست خراب
در فرو بسته بر عوام الناس
روی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری