گنجور

 
مسعود سعد سلمان

بانو آن نادر جهان بسرود

حمله آورد بر بریشم رود

از بر آواز در سر افکندست

به گلو مقنعه در افکندست

گفتمی هست دختر لرزان

گر نبودیش نرخ سخت ارزان

دارد او همت و طریقه آن

که نباشدش خانه بی مهمان

بی ده آزاد مرد ننشیند

که صلاح خود اندر آن بیند

کند آماده کار ایشان زود

خوش کند روزگار ایشان زود

شویش آن شیر مرد سرهنگی

نکند هیچگونه دلتنگی

بیش و کم دیده است و باخته ای

واقفی نیک و بد شناخته ای

چشم بر کارها فرو گیرد

کوه خواهد که حلم او گیرد

نیکنام است و رشک نشناسد

که ز دزد و عسس بنهراسد

غیرت رنگ و جنگ و جوشش نیست

جز غم خوردنی و پوشش نیست

چون شتر بر گرفت راه دره

خویشتن خفته سازد اینت سره

با دل خویش گوید ای عجبی

نیست کس راز مردمان ادبی

در هم افتاده اند چون خر و گاو

همه با یکدیگر بکاوا کاو

از میانه عوی برآورده

رشک را دست موزه ای کرده

زآن بضاعت کزو نگردد کم

چه خورد ریش گاو رشگن غم

ور شود نیز وقتی آلوده

چه دهد دل به رنج بیهوده

خیره ویحک چرا شود غمناک

چون به مشتی دو آب گردد پاک

این همه چیزها گران نبود

بچه باید که در میان نبود

ور بود هم چرا بود در تاب

نه بریده شدست تخم سداب

سرخ سر خود چرا رود به رهی

که شود زو پدید سرسیهی

گیرد او بر نشسته ایمن بود

بر هنر لاخ و لخ چنین فرمود

لاجرم خانه ایست آماده

برهم آمیخته نر و ماده

در گشاده ست و پیشگه رفت

این نشسته ست وان دگر خفته

منت گفتم یقین بدان ای دوست

که همه دول خانه خانه اوست

این همه هزل بود و بازی بود

آنچه گفتم همه مجازی بود

من ازین نوع طیبتی کردم

آن نه از بهر ریبتی کردم

گفتمش بنگرم چه رنگ آرد

روی نیکو به سوی چنگ آرد

سرفراز و شگرف و عیارست

جلد و شوخ و ظریف و تندارست

او به هر کار بس به اندام است

هم نکو روی و نکو نام است

سخت شلوار بند و پاکیزه ست

ممکن آید که نیکو دوشیزه ست

وآنچه گفتم همه درست ترست

که به خوبی زبیده دگرست

وآنکه بر آخری رسد مجلس

شود از عقل هر کسی مفلس