گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۴

 

به شکرخنده بتا نرخ شکر می‌شکنیچه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمروتا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی
گل چه باشد که اگر جانب گردون نگریسرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی
حق تو را از جهت فتنه و شور آورده‌ستفتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی
روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۷

 

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنییا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستتا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروندتو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۵

 

در همه شهر خبر شد که تو معشوق منیاین همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی
حد و اندازهٔ هرچیز پدیدار بودمبر از حد صنما سرکشی و کبر و منی
از پی آنکه قضا عاشق تو کرد مرااین همه تیر جفا بر من مسکین چه زنی
از غم تو غنیم وز همه عالم درویشنیست چون من به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۴

 

شاید آنزلف شکن بر شکن ار می‌شکنیدل ما را مشکن بیش بپیمان شکنی
کار زلف سیه ار سر ز خطت برگیردچشم بر هم نزنی تا همه بر هم نزنی
گر چه سر بر خط هندوی تو دارد دایمای بسا کار سر زلف که در پا فکنی
از چه در تاب شو دهر نفسی گر بخطانسبت زلف تو کردند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۶

 

بس که فرخ رخ و شکر لب و شیرین دهنیرهزن دین و دلی، خانه کن مرد و زنی
من از این بخت سیه خواجهٔ شهر جبشمتو از آن روی چو مه خسرو ملک ختنی
مادر دهر نیاورد چو تو شیرینیپدر چرخ نپرورده چو من کوه کنی
دم ز کوثر نزنم تا لبت اندر نظر استیاد جنت نکنم تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۱

 

ای که خواهی دل ما را بجافاها شکنی

نکنی هی نکنی هی نکنی هی نکنی

طاقت سنگ جفا شیشه دل کی آرد

نزنی هی نزنی هی نزنی هی نزنی

نخل امید تو کز وی چمن دل تازه است

نکنی هی نکنی هی نکنی هی نکنی

ای که گفتی نکنم چارهٔ درد تو بناز

بکنی هی بکنی هی بکنی هی بکنی

عهدها چون دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۲

 

گه بایمای تغافل دل ما می‌شکنی

گه بمژگان سیه رخنه درو می‌فکنی

جای هر ذره دلی در بن موئی داری

دل ز مردم چه ربائی و بصد پاره کنی

می‌ نگویم که دل از من مبر ای مایهٔ ناز

چونکه بردی نگهش دار چرا می‌شکنی

چون بگویم که نقاب از رخ چون مه برگیر

رخ نمائی و ربائی دل و برقع فکنی

در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۳

 

ای که حیران سراپای بت سیمینی

مرد اسلامی نه‌ای برهمنی برهمنی

در تماشای بتان روی دلت گر بخداست

مؤمنی همچو منی همچو منی همچو منی

ای که از گلشن رو نیست ترا برگ و نوا

بلبلی در چمنی در چمنی در چمنی

جان نداری که نداری نظری با خوبان

پای تا سر تن بیجان و سراپا بدنی

گفتم از عشق تو جان ندهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۸

 

مست و شوریده چنانم که ز بی خویشتنی
من توام هیچ نمی‌دانم اگر خود تو منی
شرطِ اخلاص چنان است ز مبدایِ وجود
که نه من بر تو گزینم نه تو بر من شکنی
وقت وقتی چه شود گر به سرِ ما گذری
سایه ی سرو روان بر سرِ خاکی فکنی
به نسیمی ز تو خشنودم اگر بفرستی
دلِ غمگینِ چو من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳۰

 

می‌بری از منِ مسکین دل و بر می‌شکنی
بس تو خود هیچ سخن نیست که در خونِ منی
خویشتن را به ارادت به تو دادم گفتم
عالمِ شیفتگی خوش‌تر و بی خویشتنی
اولم لطفِ تو برداشت بدان دل گرمی
و آخر از چشم بیفکند بدین ممَحنی
چاره‌ ای نیست که شیرین هم ازین جا انداخت
شور در خاطرِ فرهاد ز شیرین سخنی
بی‌وفایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری