گنجور

 
کمال خجندی

راز معشوق حدیثیست نهان داشتنی

ای صبا پیش کس از قصه مادم نزنی

شمع میخواست که راند سخن راز

نیک بودش که بر آمد به زبان سوختنی

خلوت راز واعظا نعرهٔ مستانه کجا و تو کجا

عاشقی ناشده گرمی مکن ای ناشدنی

شیشه رند توان زیر قدم زور شکست

قدم آن باشد و مردی که خمارش شکنی

پیرهن گر تنت آزرد چه پوشی آن را

عیب یوسف نتوان کرد به نازک بدنی

غنچه پیش دهنت لب به حدیثی نگشود

رسم خجلت زدگان است بلی کم سخنی

گفته بودی سرت از تیغ رهانیم کمال

زنده گردم زسر این وعده چو دریا نکنی