گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰۹

 

تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنمبا وجودش ز من آواز نیاید که منم
پیرهن می‌بدرم دم به دم از غایت شوقکه وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجویبرکنم دیده که من دیده از او برنکنم
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعه‌ایستدشمن و دوست بدانند قیاس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵

 

چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منمبی خبر عمر به سر می‌برم و دم نزنم
نا پدیدار شود در بر من هر دو جهانگر پدیدار شود یک سر مو زانچه منم
مشکل این است که از خویشتنم نیست خبرمگر این مشکل از آن است که بی خویشتنم
قرب سی سال ز خود خاک همی دادم بادتا به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹

 

یارب از عشق چه سرمستم و بی‌خویشتنمدست گیریدم تا دست به زلفش نزنم
گر به میدان رود آن بت مگذارید دمیبو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم
نگذارم که جهانی به جمالش نگرندشوم از خون جگر پرده به پیشش بتنم
یا مرا بر در میخانهٔ آن ماه بریدکه خمار من از آنجاست هم آنجا شکنم
صورت من همه او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۵

 

وه! که امروز چه آشفته و بی‌خویشتنمدشمنم باد بدین شیوه که امروز منم
شد چو مویی تنم از غصهٔ نادیدن تورحمتی کن، که ز هجر تو چو موییست تنم
اثری نیست درین پیرهن از هستی منوین تو باور نکنی، تا نکنی پیرهنم
دهنت دیدم و تنگ شکرم یاد آمدسخنی گفتی و از یاد برفت آن سخنم
از دهان تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۴

 

من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنمورنه از دود دل آتش بجهان در فکنم
همچو شمع ار سخن سوز دل آرم بزباندر نفس شعله زند آتش عشق از دهنم
مرد و زن برسر اگر تیغ زنندم سهلستمن چو مردم چه غم از سرزنش مرد و زنم
هر کرا جان بود از تیغ بگرداند رویوانکه جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۷

 

نیست بی روی تو میل گل و برگ سمنمتا شدم بنده‌ات آزاد ز سرو چمنم
منکه در صبح ازل نوبت مهرت زده‌امتا ابد دم ز وفای تو زنم گر نزنم
جان من جرعهٔ عشق تو نریزد بر خاکمگر آنروز که در خاک بریزد بدنم
گر مرا با تو بزندان ابد حبس کنندطره‌ات گیرم و زنجیر به هم درشکنم
بار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها » شمارهٔ ۱۲

 

نشه‌ای داده به من دست از این مطلع شاهکه ننوشیده قدح بی خبر از خویشتنم
دگر دهد باده کنون ساقی سیمین بدنمتوبهٔ پیش به یک جرعهٔ می برشکنم»
تا به پیرانه‌سرت جام دمادم بخشندای جوان باده به من بخش که پیر کهنم
مستی عشق تو را چند نهان باید داشتبشنود گو همه کس بوی شراب از دهنم
حال پروانهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶۲

 

من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم
چه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم
چون دلم زمزمه شوق برآرد هر صبح
از سر حال به رقص آیم و چرخی بزنم
عاشقیم که گر آواز دهی جان مرا
دوست از سینه ام آواز برآرد که منم
بس که بیرون و درونم همگی دوست گرفت
بوی یوسف زند، ار باز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸۷

 

دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
چه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟
گل باغ فلکم، آمده بر گلشن خاک
بر درم جامه چو بادی بوزد زان چمنم
بلبل جان به هوایی چمن خویش بسوخت
کی بود، کین نفس تنگ بهم برشکنم؟
شاهبازم که شکارم بود از عالم دل
تا کیم زین دل مردار نه زاغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷

 

کمترین صید سر زلف کمند تو منم
چون تو ای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم؟
در درونم به جز از دوست دگر چیزی نیست
یوسفم دوست من آلوده به خون پیرهنم
درگذشت از سر من آب ولی گر دهدم
آشنایی مددی دستی و پایی بزنم
جان چه دارد که نثار ره جانان سازم؟
یا که سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳

 

گر بخاکم گذرد یوسف گل پیرهنم
بوی پیراهن یوسف شنوند از کفنم
بفراق تو گرفتار ترم روز بروز
کس باین روز گرفتار مبادا که منم!
کوه غم گشتم و هر لحظه کنم سینه خویش
طرفه حالیست که هم کوهم و هم کوه کنم!
لب ببستم ز سخن، ای گل خندان، که مباد
مردمان بوی تو یابند ز رنگ سخنم
هر کسی در چمنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴

 

گفتم از سلسله ی موی تو پرهیز کنم
چون کنم بسته ی آن حلقه ی مشکین رسنم
آتش چهر تو افروخته شد من چو سپند
جای آن هست اگر دیده بر آتش فکنم
جرعه ای یافتم از جام تو در روز ازل
من از آن دور سراسیمه و بی خویشتنم
زاهد از سیل سرشکم به سلامت مگذر
تا در این ورطه ی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی