گنجور

 
اثیر اخسیکتی
 

باز بر اوج سخن تازم و موجی بزنم

زانکه چون ابر گرانبار دفین عدنم

گرچه رخشم برمیده است در این پهنه ملک

شاه داند که به میدان هنر تهمتنم

چیست در جیب و سر آستی و همت من

و سمه ی شام و سپید آب سحرگه نزنم

زُمرُد چرخ مزور شد و دردانه بود

تا بایام نمودند عیار سخنم

دهر بی مایه بزد کردن من معذور است

کش وفا می نکند کیسه به ثمن ثمنم

رفعت نطق، مرا از در دو نان بنشاند

تا سخن جز که به پیرامن خود بر نه تنم

راست چون کرم کژم کز پی زندان بدن

هر زمان سلسله ی تازه بزاید دهنم

پر بخور است دماغ فلک مجمره شکل

تا همی سوزد عالم بشرار محنم

همچو خورشید بشاهی ز کله تاج نهم

نه عروسم که بشب طره بهم در شکنم

زله خود بنهم پیش و هم گوش بحلق

گل آن طارم شش کوشه به تحقیق منم

بدنم ضعف پذیر است چرا، زانکه چو شمع

جان صافی شده از تف ریاضت بدنم

کی نهد بر سر من بوسه لب، غنچه بخت

زانکه چون سر و ببالای سخن بس کشنم

ای عجب آب و هوائی است در اقلیم هنر

که به بستان طمع خار کند نسترنم

چرخ دولابی، افکنده چو یوسف در چاه

هر نسیمی که وزد زنکله پیرهنم

تیغ پیشانیم ایام لقب داده به نطق

زانکه در پرده دری پیل بیان کرکدنم

قهر باریک دلان را نکشم هیچ سبال

تا چو خورشید هم اندر حدق خود نزنم

مسکنم قاف قناعت شد و چون عنقا زانک

نیست مرغی که در این دامگه آمد شکنم

ای دریغا که چو گل عمر سبک خیز برفت

که نخندید ز اقبال گلی در چمنم

پیرهن در نهدم چرخ کمان شکل چو تیر

تیر چون یوسفی ئی گشت ز درس فطنم

که در این غصه نمیرم عجبی میآید

یعلم الله که من در عجب از زیستنم

کوری چشم کبود است که نادیده کند

سرّ الفقر گواه از صفحات علنم

آب ناخورده در این برگه نیلوفر گون

همچو نیلوفر تا حلق چرا در کفنم

روی پرواز نمی بینم از این تنک قفس

که زمین وار فرو بست بقید زمنم

هم ز خود وجه کنم راتبه ی رزق چو شمع

تا بدان شب که برد مرگ سر اندر لکنم

در پی من چه فتاده است فلک هیچ مگیر

من نه برداشته خسرو دشمن فکنم؟

فخر دین شاه عدو بند علاءالدوله

آنکه مست اند ز جام کرمش جان و تنم

آن حسن اصل که در مدحتش از چهره ی نطق

عقل بی حمزه ی تفضیل نخواند حسنم

آن عجم بخش عربشاه که داد اختر سعد

بر در او چو سعادت بغلامی وطنم

دامن خدمت او چست گرفته است چو بخت

دست وحشت که ستون بود بزیر ذقنم

در رکاب چو هلالش دوم ار ماه شوم

تا شود بر در بخت انجم سعد انجمنم

خسروا، سست سخن میکندم سختی عیش

چه عجب رخنه شود تیغ چو بر سنگ زنم

پیر گشتم بجوانی، کنهم چیست جز آنک

گلشن مدح تو را خوش سخنی چون سمنم

پیر آن است، که تیغ رمضان از صفرا

همه اندام مرا زهره کند چون سفنم

دیک من بر سر آتش ندهد شاه سیاه

ماه این خیمه پیروزه ز دود حزنم

اشک من چون نمک آب شده بر شعله

مژه در پهلوی طیار به مضراب زنم

گر از این وجه خورم مرغ مسمن نه عجب

دیده هم سر بنهد بر سر کام دهنم

نی، مکن شاها، دریاب که گر کشته شوم

بر نیاید همه عالم به بهای ثمنم

همه سرمایه خورشید، بجود تو سپرد

کان و، این رسم نپز رفت که نامؤتمنم

گفت من نیز بخدمت رسمی لیک اینجا

در کف حکم تو کرده است جهان مرتهنم

مپسند آنکه شکایت رود از بخت مرا

بلبلم، خیره مفرمای به عیب زغنم

تا نگوئی که چه بادت ز معانی بدعا

زانکه ناخواسته داده است همه ذوالمننم

لاف بی معنی در شعر فراوان زده اند

من چو معنی بنمودم سزد، ار لاف زنم

رسته نطق نگشتم همه را سنگ کم است

منم آن کس که در این قوم تمام است، منم