گنجور

 
جامی

این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منم

حاش لله که بود بی تو سر زیستنم

زارم از هجر تو کو بخت که همراه صبا

خویش را چون خس و خاشاک به کویت فکنم

تا رسیدی به من آواز سپاه تو گهی

وه چه بودی به سر راه تو بودی وطنم

جان ندانم که دگر جای کجا خواهد ساخت

این چنین کز غم و اندوه تو بگداخت تنم

شد چنان قالبم از ضعف که گر درنگری

هیچ چیزی نشود دیده به جز پیرهنم

روی در کوی عدم کرده‌ای ای پیک صبا

یادگاری سخنی چند رسان زان دهنم

تاری از پیرهنش بهر خدا سوی من آر

تا بدوزند بدان از پس مردن کفنم

من که در زندگی از خیل فراموشانم

چون بمیرم که کند یاد در آن انجمنم

جامیا آنچه من از جام غمش کردم نوش

چه عجب زانکه نباشد خبر از خویشتنم

 
sunny dark_mode