گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۱

 

به دغل کی بگزیند دل یارم یاریکی فریبد شه طرار مرا طراری
کی میان من و آن یار بگنجد موییکی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری
عنکبوتی بتند پرده اغیار شودهمچو صدیق و محمد من و او در غاری
گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه دریدحال گل چونک چنین است چه باشد خاری
هم بگویم دو سه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۲

 

مرغ اندیشه که اندر همه دل‌ها بپریبه خدا کز دل و از دلبر ما بی‌اثری
آفتابی که به هر روزنه‌ای درتابیاز سر روزن آن اصل بصر بی‌بصری
باد شبگیر که چون پیک خبرها آریز آنچ دریای خبرهاست چرا بی‌خبری
دیدبانا که تو را عقل و خرد می‌گویندساکن سقف دماغی و چراغ نظری
بر سر بام شدستی مه نو می‌جوییمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۳

 

رو رو ای جان سبک خیز غریب سفریسوی دریای معانی که گرامی گهری
برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هستمکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری
پر فروشوی از این آب و گل و باش سبکپی یاران پریده چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیاتپیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۴

 

سحری کرد ندایی عجب آن رشک پریکه گریزید ز خود در چمن بی‌خبری
رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوشکه دهد خاک دژم را صفت جانوری
همه ارواح مقدس چو تو را منتظرندتو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری
در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کندکفر باشد که از این سو و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷۵

 

نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زریسنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری
دل نهادم که به همسایگیت خانه کنمکه بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری
سبزه‌ها جمله در این سبزی تو محو شوندمن چه گویم که تری تو نماند به تری
گر چه چون شیر و شکر با همه آمیخته‌ایهیچ عقلی نپذیرد ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۱

 

هر کی از نیستی آید به سوی او خبریاندر او از بشریت بنماید اثری
التفاتی نبود همت او را به عللگر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری
هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویشبه سوی او کند از عین حقیقت نظری
جوهری بیند صافی متحلی به حللمتمکن شده در کالبد جانوری
تو به صورت چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۵

 

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌گذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بی‌خبرمتو چنان فتنه خویشی که ز ما بی‌خبری
به چه ماننده کنم در همه آفاق تو راکآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتری
برقع از پیش چنین روی نشاید برداشتکه به هر گوشه چشمی دل خلقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۰۰

 

خواستم تا زحلی گویمت از روی قیاسبازگویم نه که صدباره ازو نحس تری
ملخ از تخم تو چیزی نتواند که خوردترسم از گرسنگی تخم ملخ را بخوری


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۰۱

 

دامن جامه که در خار مغیلان بگرفتگر تو خواهی که به تندی برهانی بدری
یار مغلوب که در چنگ بداندیش افتادیاری آنست که نرمی کنی و لابه‌گری
ور به سختی و درشتی پی او خوای بودتو از ان دشمن خونخواره ستمکارتری
کو هنوز از تن مسکین سر مویی نازردتو به نادانی تعجیل سرش را ببری


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۲ - در مدح خواجه عمید ابراهیم بی علی بن ابراهیم مستوفی

 

شیفته کرد مرا هندوکی همچو پریآنچنان کز دل عقل شدم جمله بری
خوشدلی شوخی چون شاخک نرگس در باغاز در آنکه شب و روز درو در نگری
گرمی و تری در طبع هلاک شکرستاو همه گریم و تری و چو تنگ شکری
گرمی و تری در طبع فزاید مستیاو همه چون شکر و می همه گرمی و تری
بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲ - مدح خاقان اعظم رکن‌الدین قلج طفغاج خان

 

ای ترا گشته مسخر حشم دیو و پریکوش تا آب سلیمان پیمبر نبری
زانکه در نسبت ملک تو که باقی باداهست امروز همان رتبت پیغامبری
تویی آن سایهٔ یزدان که شب چتر تو کردآنکه در سایهٔ او روز ستم شد سپری
نامهٔ فتح تو سیاره به آفاق بردکه بشارت بر فتح تو نشاید بشری
خسروا قاعدهٔ ملک چنان می‌فکنیملکا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۴

 

دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دریبجزو در نظر عقل نیامد دگری
خبر محنت ما در همه آفاق برفتکه چه دیدیم ز دست ستم بی‌خبری؟
ای که چون باد بهر گوشه گذاری داریخود چه بادی که ازین گوشه نداری گذری؟
نه قضایی بسر عمر من آمد ز غمتکه از آن یاد توان کرد به عمری قدری
سفرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۵

 

روی در پرده و از پرده برون می‌نگریپرده‌بردار، که داریم سر پرده‌دری
خلق بر ظاهر حسن تو سخنها گویندخود ندانند که از کوی تصور بدری
هر کسی روی ترا بر حسب بینش خویشنسبتی کرده به چیزی و تو چیز دگری
لاله خوانند ترا، آه! ز تاریک دلیسرو گویند ترا، وای! ز کوته‌نظری
تو به نظاره و برجستن رویت جمعیمتفرق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۵

 

ای که بر دیدهٔ صاحب‌نظران می‌گذریپرده بردار که تا خلق ببینند پری
می‌روی فارغ و خلقی نگران از پس و پیشتا تو یک ره ز سر لطف در ایشان نگری
همه شب منتظر موکب صبحم که مرابوی زلف تو دهد نکهت باد سحری
بامدادان که صبا حله خضرا پوشدنوعروسان چمن را بگه جلوه‌گری
این طراوت که تو داری چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح شیخ حمیدالدین

 

که برد از من بی‌دل بر جانان خبری؟یا که آرد ز نسیم سر کویش اثری؟
جز صبا کیست کزین خسته برد پیغامی؟جز نسیم از بر دلدار که آرد خبری؟
ای صبا، چند روزی گرد گلستان و چمن؟چند آشفته کنی طرهٔ هر خوش پسری؟
ای صبا، صبح دمی بر سر کویش بگذرتا معطر شود آفاق ز تو هر سحری
بوسه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۴۴ - پیام به وزیر خارجه انگلستان

 

سوی لندن گذر ای پاک نسیم سحری
سخن از من بر گو به سر ادوارد گری
کای خردمند وزیری که نپرورده جهان
چون تو دستور خردمند و وزیر هنری
نقشهٔ پطر بر فکر تو نقشی بر آب
رأی بیزمارک بر رای تو رائی سپری
ز تولون جیش ناپلیون نگذشتی گر بود
بر فراز هرمان نام تو در جلوه گری
داشتی پاربس ار عهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۲

 

بکرشمه اگر از عاشق خود جان ببری
تو براهل دل ای دوست زجان دوستری
بود معشوقه پرویز چو شکر شیرین
ای تو شیرین تر ازو خسرو بی داد گری
پای آن مسکین چون دست سلاطین بوسید
که تو باری ز سر زلف بدو درنگری
چون نبخشید بآتش اثری زآب حیات
خاک راهی که تو چون باد برو می گذری
در هوای مه روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰

 

زاهد و سبحه صد دانه و ذکر سحریمن و پیمودن پیمانه و دیوانه‌گری
چون همه وضع جهان گذران در گذر استمگذر از عالم شیدایی و شوریده‌سری
تا کی از شعبدهٔ دور فلک خواهد بودبادهٔ عیش به جام من و کام دگری
تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارمبی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری
تا شدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲

 

تو پری چهره اگر دست به آیینه بریآنچنان شیفته گردی که گریبان بدری
با وجودت دو جهان بی‌خبر از خویشتنندتو چنان واله خود کز دو جهان بی خبری
آسمان با قمری این همه نازش داردچون ننازی تو که دارندهٔ چندین قمری
شاید ار تنگ دلان تنگی شکر نکشندتا تو ای تنگ دهان صاحب تنگ شکری
هیچ کس را ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹۱

 

رفت سرما و صبا می دهد از گل خبری
پس ازین ما و لب جوی و رخ سیم بری
از پی آنکه در آیند بهشتی رویان
باغ گویی که گشادست ز فردوس دری
نیکویان در چمن و دیده نرگس بر گل
با چنان چشم، دریغا که ندارد نظری
غنچه گر دعوی مستوری و مستی می کرد
بعد از آن بینیش از دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵ - دیوانه و پری

 

آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفریما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری
باز در خواب سر زلف پری خواهم دیدبعد از این دست من و دامن دیوانه سری
منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفسسوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری
خبر از حاصل عمرم نشد آوخ که گذشتاینهمه عمر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹

 

چند پرسم خبر وصل و نیابم اثری؟
مگر این بخت بخوابست و ندارد خبری؟
چند از دیده برویت نگرم پیش رقیب؟
گوشه ای خواهم و از روی فراغت نظری
دیگران مانع انسند، خوش آن خلوت وصل
که همین ما و تو باشیم و نباشد دگری
میوه عیش نخوردیم ز نخل قد تو
این چه عمریست که از عمر نخوردیم بری؟
سحر از زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۲

 

جز خیال تو درین دیده نگنجد دگری
چشم دارم که ز الطاف تو یابم نظری
تا که زُنار سر زلف تو بستم به میان
بسته ام از سر اخلاص به خدمت کمری
حلقه ای بر در میخانه زدم بگشودند
به ازین هیچ کسی را نگشودند دری
غیر در خلوت من راه ندارد والله
ساکنم در حرم کعبه نیم رهگذری
به خرابات تو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴۵

 

گشت تابنده ز گردون معالی قَمَری
گشت تابنده ز دریای معانی گهری
سال تو فرخ و فرخنده شد از شادی آنک
ملک‌العرش عطا داد ملک را پسری
ملک باغ‌ است و در آن باغ‌ ملک سنجر هست
شجری تازه که آورد نو آیین ثمری
همه آرایش باغ از شجر و از ثمرست
اینتْ میمون ثمری وینتْ همایون شجری
دیرگاه است که تا گوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴۹

 

چون سخن گوید یابم ز دهانش خبری
چون کمر بندد بینم زمیانش اثری
زان نگویم خبری تاکه نگوید سخنی
زین نبینم اثری تاکه نبندد کمری
هست هر بوسه چو شیرین شکری از لب او
هست هر قطره ازین دیده چو رنگین ‌گهری
کس به‌ گوهر نخرد گرچه عزیزست شکر
من به‌ گوهر بخرم‌ گر بفروشد شکری
نشوم بر دگری فتنه ‌که دل نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۷۶

 

دوش آوازه درافکند نسیم سحری
که عروسان چمن راست که جلوه گری
عقل خوش خوش چو خبر یافت ازین معنی گفت
راستی خوش خبری داد نسیم سحری
گر چنین است یقین دان که جهان بار دگر
خوش بهشتی شود آراسته تا درنگری
گل اندیشه چو از وصف ریاحین بشکفت
نوش کن باده گلگون به چه اندیشه دری؟
صبحدم ناله قمری شنو از طرف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی