گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۵ - در مدح قاضی ابوالفتح برکات بن مبارک

 

ذات عشق ازلی را چون می‌آمد گهرشچون شود پیر تو آن روز جوان‌تر شمرش
هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشماز پس آن نبود عشق بتی پرده درش
خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطفجامهٔ عافیتی صید کند زیب و فرش
صد هزاران رگ جان غمزهٔ خونیش گشادکز رگ جان یکی لعل نشد نیشترش
خرد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۱

 

آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش
هست ماهی که نیاورد به من کس خبرش
نازنینی که کنون خاسته از مسند ناز
کی بود طاقت رنج ره و تاب سفرش
گر چه از رفتن او می رودم صبر و شکیب
هر کجا رفت خدایا به سلامت ببرش
مبر ای باد بدان سو نفس سرد مرا
که مبادا رسد آسیب به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰

 

آه! از آن شوخ، که تا سر نشود خاک درش
بر سر عاشق بیچاره نیفتد گذرش
ای که از عاشق خود دیر خبر می پرسی
زود باشد که بپرسی و نیابی خبرش
آه سرد از دل پر درد کشیدم سحری
غافلان نام نهادند: نسیم سحرش
من که رشک آیدم از خال سیه بر لب او
چون پسندم که نشیند مگسی بر شکرش؟
همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱

 

آه! از آن ماه مسافر، که نیامد خبرش
او سفر کرده و ما در خطریم از سفرش
رفتم و گریه کنان روز وداعش دیدم
ای خوش آن روز که باز آید و بینم دگرش
دیر می آید و جان منتظر مقدم اوست
مردم از شوق، خدایا، برسان زود ترش
می پرد مرغ هوا جانب او فارغ بال
کاش می بود من دلشده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی