آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرش
شد چو مو پیکرم از حسرت موی کمرش
عاشق از لعل لبش یک دو سه بوسی نگرفت
تا نپرورد به لخت دل و خون جگرش
ترسم از رنج بمیرد دل و افسوس خوری
در غم عشق جدایی مپسند این قدرش
مرده دل هیچ نداند غم عشق گل و سرو
هم مگر زنده کند نغمه مرغ سحرش
تا گل گلشن ما، لاله دوری افروخت
سوخت پروانه صفت مرغ دلم بال و پرش
هر نهالی ثمری دارد و سرو قد دوست
آن نهالی است که عاشق فکنی شد ثمرش
دلم اندر خم آن زلف نهان گشت و کنون
هست عمری که نیامد نه اثر نه خبرش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأمل در عشق و جدایی میپردازد. او از دلباختگی و حیرت خود به خاطر زیبایی معشوق سخن میگوید و حسرت بوسهای از لبان او را دارد. عشق را به گیاهانی میماند که در غیاب عشق معشوق، پژمرده و بیثمرند و غم آن را تنها کسانی درک میکنند که عاشق هستند. همچنین، شاعر از درد جدایی و احتمال مرگ دل در این عشق غمانگیز میگوید و در نهایت، به بیخبری خود از حال معشوق اشاره میکند.
هوش مصنوعی: آن کسی که ما را به حیرت انداخته است، از پا تا سرش را در میانه احساس میکنیم؛ به گونهای که بدنم از حسرت موی کمر او شبیه مو شده است.
هوش مصنوعی: عاشق به خاطر زیبایی و جذابیت لب معشوقش، برای خاطر این زیبایی و احساس عمیقش، از بوسیدن او خودداری میکند تا اینکه دلش را به آتش عشق نسوزاند و به خاطر محبتش دچار درد و رنج نشود.
هوش مصنوعی: نگرانم که دل به خاطر درد عشق از بین برود و فقط بعد از آن حسرت بخوری، اما در غم جدایی، این مقدار را نپذیر.
هوش مصنوعی: افراد بیروح و بیعاطفه نمیتوانند درد عشق را درک کنند، حتی زیبایی گل و درخت سرو نیز برایشان مفهوم ندارد؛ تنها زمانی میتوانند احساسات را درک کنند که نغمه دلنواز پرنده سحر آنها را بیدار کند.
هوش مصنوعی: گل باغ ما، لالهای از دور روشنایی افروخت و پروانهای که به آن عشق میورزد، جانش را فدای آن کرده و بیتابی میکند.
هوش مصنوعی: هر درختی میوهای دارد و دوست ما هم همانند درختی است که وقتی عاشق شود، میوهاش به ثمر میرسد.
هوش مصنوعی: دل من در پیچ و خم آن زلف پنهان گرفتار شده و حالا سالهاست که خبری از او نیست و هیچ نشانهای از او دیده نمیشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش
خونشان کرد به خم اندر و پوشید سرش
پس به صاروج بیندود همه بام و برش
جامهٔ گرم برافکند پلاسین ز برش
ذات عشق ازلی را چون میآمد گهرش
چون شود پیر تو آن روز جوانتر شمرش
هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم
از پس آن نبود عشق بتی پرده درش
خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف
[...]
پای بر خاک نهادم چو تو بودی زبرش
چو تو در خاک شدی جای کنم فرق سرش
منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش
گر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش
گر به جانی بفروشد ز درش مشتی خاک
توتیای بصرش کن تو و از جان بخرش
غیر لطفش نبود هیچکسم در دو جهان
[...]
آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش
هست ماهی که نیاورد به من کس خبرش
نازنینی که کنون خاسته از مسند ناز
کی بود طاقت رنج ره و تاب سفرش
گرچه از رفتن او می رودم صبر و شکیب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.