گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۹

 

همه خفتند و من دلشده را خواب نبردهمه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز نایدخواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازیخسته‌ای را که دل و دیده به دست تو سپرد
نه به یک بار نشاید در احسان بستنصافی ار می‌ندهی کم ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

 

غمت از دل به رخم اشک جگرگون آرد
بین که هر دم فلک از پرده چه بیرون آرد
من که از خود شده ام گم ز غمت در عجبم
که به سر وقت من گمشده پی چون آورد
اشک خون ریز شب ای دل چو به غم بس نایی
شه چو عاجز شود از خصم شبیخون آرد
رنگ خوارزم شود موج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی