تا ز خمخانه یکی دست بحمدانم برد
دید چیزی بگرانسنگی چون ماهوی گرد
هر رگی از وی برخاسته چون نیزه گیو
سر او همچو سر گرزکی و رستم گرد
آنچنان . . . ایر که در . . . ون خری بفشردم
نتوانست خر از درد همی تیز فشرد
مزد کردم پسری موی ستر را یکروز
نتوانست بدو هفته ازو موی سترد
با همین پیش من، آن گنده دشوار پسند
گفت کاین . . . ایر تو بسیار حقیر آمد و خرد
وای بر . . . ایر تو ای میره که از بهر تو را
آب من بردی و وی آب تو هم خواهد برد
ماندم از شرم چو خر بر یخ و گفت از خجلی
کای خر آنکس که ترا . . . اد بیفتاد و بمرد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف موجودی میپردازد که به نوعی به صفات و ویژگیهای انسانها و حیوانات اشاره دارد. او از شاید نتایج خندهدار یک رقابت یا مبارزه سخن میگوید، جایی که موجودی بزرگ و قوی به بهانههای کوچک میخورد و در عوض مقدار زیادی از زحمت و درد را متحمل میشود. در نهایت، شاعر با نگاهی کنایهآمیز به خود و یا موجود دیگری اشاره میکند که در مقابل این وضعیت خجالتزده و ناامید است. این متن به نوعی نماد واقعیات زندگی و چالشهای آن است، در حالی که انسانها و موجودات دیگر در تلاشند تا با یکدیگر کنار بیایند.
هوش مصنوعی: روزی در یکی از میخانهها، دستی به سوی حمدان دراز کردم و چیزی دیدم که مانند سنگی به وزن و سختی وجود داشت و شبیه یک ماهی بود.
هوش مصنوعی: هر رگی که از او بیرون آمده، مانند نیزهای است که به سمت دشمن نشانه رفته، و سر او مانند سر گرز رستم است که قوی و پرصلابت به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: از بس که فشار بر الاغ زیاد بود، نتوانست حتی یک بار دیگر فریاد بزند.
هوش مصنوعی: من پسری را برای خدمت و کار انتخاب کردم که با موهای بلند و پرپشتش، هر روز نمیتوانست یک هفته از موهایش را جدا کند و مرتب کند.
هوش مصنوعی: شخصی که در برابر من قرار دارد، به طعنه گفت که این کار نادرست و بیاهمیت است و واقعاً کوچک و بیارزش به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: ای میره، وای بر آنچه که بر سر تو آمده است! تو به خاطر عشق و محبتت، آب من را به خود کشاندی و حالا آب تو هم از من خواهد رفت.
هوش مصنوعی: ماندم از خجالت مانند الاغی که روی یخ گیرافتاده و گفت از شرم و خجالت ای الاغ، آن کسی که تو را... در حال سقوط و مرگ است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ملک العرش همه ملک به مسعود سپرد
کشور عالم، هر هفت برو بر بشمرد
جمله زنگار همه هند به شمشیر سترد
ملکت هند بد و سخت حقیر آمد و خرد
چیست آن جفت بهم ساخته همچون زن و مرد
چو فلک گرد بدورش فلک گرداگرد
از برین برف همی بارد و زیرین باران
برف گرم آید هر چند بود باران سرد
سرد و گرمش را چون نیک بیندیشی تو
[...]
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی
[...]
آخر ای خاک دلت خون دلم چند خورد
تن ناپاک تو تا کی تن پاکان شکرد
تا دلارام من اندر جگرت جای گرفت
هر شبی ناله من گرده گردون بدرد
روضه ای در تو نهادند که از تبت او
[...]
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.