گنجور

 
ابن یمین

ایدل آسوده همی باش که باکی نبود

گر بروی تو حسودی بحسد می نگرد

صبر کن بر حسد و حاسد و دلشاد بزی

کان بد اندیش خود از رنج حسد جان نبرد

غم مخور کز حسد آتشکده ئی شد دل او

که گهی برق زند صاعقه اندر گذرد

آتش ار هیچ نیابد که خورش سازد از آن

کارش اینست که خون دل خود را بخورد