گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶

 

یاد باد آنکه نیاورد ز من روزی یادشادی آنکه نبودم نفسی از وی شاد
شرح سنگین دلی و قصه شیرین بایدکه بکوه آید و برسنگ نویسد فرهاد
گر بمرغان چمن بگذری ای باد صباگو هم آوای شما باز گرفتار افتاد
سرو هر چند ببالای تو می‌ماند راستبنده تا قد ترا دید شد از سروآزاد
تا چه کردم که بدین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۸۷

 

ای که عمر از پی‌سودای تو دادیم ببادیاد می‌دارد که از مات نمی آید یاد
عهدها بستی و می‌داشتم امید وفاای امید من و عهد تو سراسر همه باد
هر چه دارند ز آئین نکویی خوبانهمه داری و بدان چشم بدانت مرساد
ماجرای دل گم‌گشتهٔ بی نام ونشانهر که را باز نمودیم نشانی به تو داد
کام خسرو بده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۱

 

ای که عمر از پی سودای تو دادیم به باد
یاد می دار که از مات نمی آید یاد
عهدها بستی و می داشتم امید وفا
ای امید من و عهد تو سراسر همه یاد
هر چه دارند ز آیین نکویی خوبان
همه داری و بدان چشم بدانت مرساد
ماجرای دل گمگشته بی نام و نشان
هر که را باز نمودیم نشانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴۵

 

ای وجودت سبب راحت و آسایش خلق
به وجودت ابدا زحمت و رنجی مرساد
از ره راستی اندر چمن دین سروی
خاطرت باد چو سرو از همه بندی آزاد
گر چه از هستی ما عارضه‌ات گرد انگیخت
نور چشم هنری هیچ غبارت مرصاد


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴۶

 

ای یاد حضرتت چو قدح مایه نشاط
طبع جهان به خرمی دولت تو شاد
آن لفظ وعده‌ای که پی آن محقرست
حاشا که از ضمیر منیرت رود زیاد


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۶۶ - غزل

 

آمکه عمری چو صبا بر سر کویش جان داد
چه شود گر همه عمرش نفسی آرد یاد
در فراق تو چو بر نامه نهم نوک قلم
از نهاد قلم و نامه برآید فریاد
بیش چون صبح مدم دم که بدین دم چو چراغ
بنشستیم به روزی که کسی منشیناد
جز نفس نیست کسی را به برم آمد وشد
آه کو نیز به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۲

 

آنکه هرگز سوی من چشم رضائی نگشاد
یارب از چشم بد خلق گزندش مرساد
مرحبانی طعم بود ازو در همه عمر
سعی بسیار نمودم ولی دست نداد
سالها رفت که خالی نیم از یاد کسی
که نباید همه عمرش ز من دلشده باد
آید آن روز که خواهد لب شیرین ای دل
عذر آن داغ که بر سینه فرهاد نهاد
من ز دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۸

 

سرو اگر زآن قدر رفتار به بالاست زیاد
سایه گه گه چه عجب کز تو زیادت افتاد
سروی و سایه نوه سایه رحمت به زمین
سایه رحمت تو از سر ما دور مباد
راست گویند هواهاست ز تو در سر سرو
که نجنبد به یقین هیچ درختی بی باد
راست گویند هواهاست ز تو در سر سرو
جس آزاد ز جا سرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی