گنجور

 
قطران تبریزی

این چه بند است که بر من غم آن ماه نهاد

دل من بر دوره خون زد و دیده بگشاد

دل من برد بگفتار دل آزار بتی

که همه فعلش بند است و همه قولش داد

بجفا کردن راد است و بدل دادن زفت

بوفا کردن زفتست و بدل بردن راد

بدهم گفت بتو جان و دل و غم ندهم

این پذیرفت و بداد آن پذیرفت و نداد

از میان همه این خیل بد و دادم دل

از میان همه این قوم بدو بودم شاد

ندهد دل بمن آن ماه و ز من خواهد دل

ندهد داد من از جور و ز من خواهد داد

مهربان بود ندانم ز من او را چه رسید

دادگر بود ندانم که مر او را چه فتاد

که یکی روز بدرویش همی نارد مهر

که یکی ساعت از داد همی نارد یاد

هرگز اوراست ندارد که منم شیفته دل

دل او چون دل من شیفته و تافته باد

که هرانکس که دل اندر کف معشوق نهد

بهمه جور و جفا گوش ببایدش نهاد