گنجور

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱۰ - در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی

 

پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش

خونشان کرد به خم اندر و پوشید سرش

پس به صاروج بیندود همه بام و برش

جامهٔ گرم برافکند پلاسین ز برش

منوچهری
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۵ - در مدح قاضی ابوالفتح برکات بن مبارک

 

ذات عشق ازلی را چون می‌آمد گهرش

چون شود پیر تو آن روز جوان‌تر شمرش

هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم

از پس آن نبود عشق بتی پرده درش

خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف

[...]

سنایی
 

مجد همگر » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۸

 

پای بر خاک نهادم چو تو بودی زبرش

چو تو در خاک شدی جای کنم فرق سرش

مجد همگر
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۷

 

منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش

گر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش

گر به جانی بفروشد ز درش مشتی خاک

توتیای بصرش کن تو و از جان بخرش

غیر لطفش نبود هیچکسم در دو جهان

[...]

جهان ملک خاتون
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۱

 

آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش

هست ماهی که نیاورد به من کس خبرش

نازنینی که کنون خاسته از مسند ناز

کی بود طاقت رنج ره و تاب سفرش

گرچه از رفتن او می رودم صبر و شکیب

[...]

جامی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰

 

آه! از آن شوخ، که تا سر نشود خاک درش

بر سر عاشق بیچاره نیفتد گذرش

ای که از عاشق خود دیر خبر می پرسی

زود باشد که بپرسی و نیابی خبرش

آه سرد از دل پر درد کشیدم سحری

[...]

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۱

 

آه! از آن ماه مسافر، که نیامد خبرش

او سفر کرده و ما در خطریم از سفرش

رفتم و گریه کنان روز وداعش دیدم

ای خوش آن روز که باز آید و بینم دگرش

دیر می آید و جان منتظر مقدم اوست

[...]

هلالی جغتایی
 

نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۵

 

گر جهان کشته بیداد شود برگذرش

از تکبر به سوی خلق نیفتد نظرش

به قفا رو نکند بهر تسلای دلی

گرچه یک شهر به فریاد رود بر اثرش

هرکه را فتنه او برد به یک بار ببرد

[...]

نظیری نیشابوری
 

کلیم » دیوان اشعار » ترجیعات و ترکیبات » شمارهٔ ۲ - در رثاء حاج محمد جان قدسی و تاریخ فوت او

 

رفت قدسی ز میان ماند بجا شعر ترش

ابر را کاش که می بود بقای گهرش

نیست در باغ جهان غیر سخنور نخلی

که اگر خشک شود تازه بماند ثمرش

باغبانش سزد ار تا بابد خون گرید

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » ترجیعات و ترکیبات » شمارهٔ ۲ - در رثاء حاج محمد جان قدسی و تاریخ فوت او

 

بلبلی رفت که گل یابد اگر بال و پرش

همچو هدهد کند از روی شرف تاج سرش

کلیم
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷۴

 

شد گلو سوزتر از خط لب همچون شکرش

قیمتی گشت ازین گردیتیمی گهرش

پسته می گشت نهان در دل شکر دایم

چون نهان شد به خط سبز لب چون شکرش؟

زلف وقت است که به چهره او خال شود

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۳۷۵

 

غوطه در زنگ زد آیینه روشن گهرش

پسته ای شد ز خط سبز لب چون شکرش

صائب تبریزی
 

رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۶

 

منم آن عاشق سرگشته که بر خاک درش

تا سرش خاک نشد یار نیامد به سرش

هست زرین کمر و سیم تن آن شوخ مرا

بی زر و سیم کجا دست رود در کمرش

می کنم شب همه شب ناله در آن کو تا کی

[...]

رفیق اصفهانی
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶

 

مدتی شد دل گمگشته نیامد خبرش

یا رب از چرخ جفاپیشه چه آمد به سرش

عهد کردم که بروبم به مژه میکده‌ها

گر غریبم بسلامت برسد از سفرش

ای صبا گر روی از خطهٔ چین زلفش

[...]

حکیم سبزواری
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴

 

آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرش

شد چو مو پیکرم از حسرت موی کمرش

عاشق از لعل لبش یک دو سه بوسی نگرفت

تا نپرورد به لخت دل و خون جگرش

ترسم از رنج بمیرد دل و افسوس خوری

[...]

افسر کرمانی
 

ترکی شیرازی » دیوان اشعار » فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها » شمارهٔ ۷۳ - شب هجران

 

آن پری چهره نگاری که منم خاک درش

میل دارم که شبی تنگ بگیرم ببرش

من نظر جز به جمالش نکنم جایی و، او

روی درهم کشد ار سوی من افتد نظرش

بی وفایی همه آموخته در مکتب و بس

[...]

ترکی شیرازی
 

صامت بروجردی » کتاب الروایات و المصائب » شمارهٔ ۱۷ - معجزه حضرت موسی بن جعفر (ع)

 

که فرستاد کنیزان پی خدمت ببرش

تا کند متهم و او فکند از نظرش

صامت بروجردی
 

ایرج میرزا » قصیده‌ها » شمارهٔ ۱۹ - مطایبه

 

پدرش گفته که با من ننشیند پسرش

مُردَم از غصّه خدا مرگ دهد بر پدرش

گر بمیرد پدرش جایِ غم و ماتم نیست

زنده ام من ، بنوازم ز پدر خوب ترش

لَله را نیز اگر دست به سر می کردم

[...]

ایرج میرزا
 

ملک‌الشعرا بهار » ترکیبات » انتقاد از اوضاع خراسان

 

من چه‌ دانم که‌ خراسان چه‌ و این ‌شور و شرش

یا چه شد حالت سرحد و چه‌ آمد به سرش

آنکه شد محو تو، از خویش نباشد خبرش

گر رعیت ز میان رفت‌، به گور پدرش

ملک‌الشعرا بهار