گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳

 

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانیحاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض داردجهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت بادگر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشتعاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی‌داند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » مسمطها » شمارهٔ ۳

 

ای نگار روحانی! خیز و پرده بالا زن

در سرادق لاهوت کوس «لا» و «الا» زن

در ترانه معنی دم ز سر مولا زن

و آن گه از غدیر خم بادهٔ تولا زن

تا ز خود شوی بیرون، زین شراب روحانی

در خم غدیر امروز باده‌ای به جوش آمد

کز صفای او روشن جان باده‌نوش آمد

وآن مبشر رحمت باز در خروش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانیتا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان راآنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی
بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار منخنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیمدر قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟
ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸ - مقام انسانی

 

خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانیای ز چشمه نوشت چشم و دل چراغانی
سرفرازی جاوید در کلاه درویشی استتا فرو نیارد کس سر به تاج سلطانی
تا به کوی میخانه ایستاده ام دربانهمتم نمیگیرد شاه را به دربانی
تا کران این بازار نقد جان به کف رفتمشادیش گران دیدم اندهش به ارزانی
هر خرابه خود قصریست یادگار صد خاقانچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷

 

پیرو شریعت باش ای دل ار مسلمانی
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
عمر رفته خود بگذشت نامده محقق نیست
حاصل از حیات ای دل یک دم است تا دانی
پیش سنی از قائم دم نزن که نتوان گفت
با رفیق نامحرم حرف راز پنهانی
گر لقای او خواهی با دعای او پرداز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی‏
روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

صامت بروجردی » اشعار مصیبت » شمارهٔ ۲۹ - شهادت نصرانی در روز عاشورا

 

چون به کربلا گردید نور چشم پیغمبر
بر سر زمین از زین سرنگون به چشم تر
بهر قتل او گشتند خلق کوفه زور آور
با عصا و سنگ و چوب تیغ و نیزه و خنجر
می‌زد این بکش بر تن می‌زد آن بکش بر سر
پس به قتل وی مامور شد جوان نصرانی
راه قتلگه می‌کرد هر قدم نصاری طی
ناله رجاء […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی