گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸

 

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیلسلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لبهمچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشه‌ایهمچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من استسرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمی‌یابم مجال ای دوستانگر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۶

 

رهروان را عشق بس باشد دلیل

آب چشم اندر رهش کردم سبیل

موج اشک ما کی آرد در حساب

آن که کشتی راند بر خون قتیل

بی می و مطرب به فردوسم مخوان

راحتی فی الراح لا فی السلسبیل

اختیاری نیست بدنامی من

ضلنی فی العشق من یهدی السبیل

آتش روی بتان در خود مزن

ور نه در آتش گذر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ