گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۹

 

چون نصیب ما نشد وصل حبیب
ما و درد بی نصیبی یا نصیب
درد دوری زان در از من پرس و بس
محنت غربت نداند جز غریب
گر چه از نزدیک خوب است آن دو رخ
دور بهتر باشد از چشم رقیب
کی توان سودای عاشق را علاج
ترک این ماخولیا کن ای طبیب
شحنه را گر درد دین بودی زدی
گردن واعظ به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

سر نمی تابم ز شمشیر حبیب
هر چه آید بر سر من، یا نصیب!
دل بدرد آمد من بیچاره را
چاره درد دلم کن، ای طبیب
ای که گویی: چونی و حال تو چیست؟
من غریب و حال من باشد غریب
تا رقیبت هست ما را قدر نیست
نیست گردد، یارب! از پیشت رقیب
زار می نالد هلالی، بی رخت
آن چنان کز حسرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۹

 

ای شب هجران تو روز حسیب
زهره ی شیران بچکد زین نهیب
جمله تویی از خودی ام وارهان
در ره من نیست به جز من حجیب
با تو نخواهم به اضافت حضور
وز تو ندارم به مسافت شکیب
هر چه کنی حاکم مطلق تویی
خواه رعایت کن و خواهی عتیب
وصل امان کی دهدم بی خیال
عشق فرح کی دهدم بی فریب
درد و دوا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری