گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۶

 

عاشقی و آنگهانی نام و ننگاو نشاید عشق را ده سنگ سنگ
گر ز هر چیزی بلنگی دور شوراه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ
مرگ اگر مرد است آید پیش منتا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ
من از او جانی برم بی‌رنگ و بواو ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
جور و ظلم دوست را بر جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۴

 

هرکس آرد دامن صلحت به چنگ
بر سر اینست ما را با تو جنگ
صحبت تنگ تو با بیگانگان
آشنایان را همی آرد به تنگ
محنت هجر تو پاید سالها
دولت وصل تو باشد بی درنگ
مهر خطت را هنر داند دلم
گرچه باشد عیب بر آیینه زنگ
چهره ام شد کهربا اشکم عقیق
بیش ازینم نیست از لعل تو رنگ
کی رسد در عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۶

 

نارگی می جنبدم در تن چو چنگ
باشه آهنگم بمیهای چو زنگ
زاهدا رزق از ازل بنهاده اند
بر کف ما جام و در دست تو سنگ
نیست ما را در میان مال پدر
با منت جان برادر چیست جنگ
سلسبیل ما و حور اینک بنقد
ساقی گلبو شراب لاله رنگ
ساقیا می ده که شاهد رخ نمود
موسم گل شد چه فرمائی درنگ
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی