گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۴

 

عشق تو در جان من ای جان منآتشی زد در دل بریان من
در دل بریان من آتش مزنرحم کن بر دیدهٔ گریان من
دیدهٔ گریان من پرخون مداردر نگر آخر به‌سوز جان من
سوز جانم بیش ازین ظاهر مکنگوش می‌دار این غم پنهان من
درد این بیچاره از حد درگذشتچاره‌ای ساز و بکن درمان من
خود مرا فرمان کجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵

 

ای دوای درد بی‌درمان من

مرهم داغ دل بریان من

ای که هم جانی و هم جانان من

ای که هم دینی و هم ایمان من

در غم تو بی‌سر و سامان شدم

هم سر من باش و هم سامان من

hز سر هر دو جهان برخواستم

تا تو هم این باشی و هم آن من

خان و مانم گو برو در راه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۶

 

ای که هم دردی و هم درمان من

وی که هم جانی و هم جانان من

دردم از حد رفت درمانی فرست

ای دوای درد بی درمان من

تا بکی سوزد دلم در آتشت

رحمی آخر بر دل من جان من

آتش عشقت سراپایم گرفت

سوخت خشک و ترزخان و مان من

روز اول دین و دل دادم ز دست

تا چو آرد بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۷

 

باز آی جان من و جانان من

داغ عشقت تازه شد بر جان من

عشق شورانگیز عالم سوز باز

آتش اندازد بخان و مان من

غمزهٔ شوخ بلای مست تو

شد دگر بر همزن سامان من

آن نگاه دلفریبت تازه کرد

در دل من درد بی‌درمان من

تیر مژگانت بلای دین و دل

کرد صد جا رخنه در ایمان من

آتش عشق رخت بالا گرفت

شعله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی