گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۶۲

 

طرفه می‌دارند یاران صبر من بر داغ و دردداغ و دردی کز تو باشد خوشترست از باغ ورد
دوستانت را که داغ مهربانی دل بسوختگر به دوزخ بگذرانی آتشی بینند سرد
حاکمی گر عدل خواهی کرد با ما یا ستمبنده‌ایم ار صلح خواهی جست با ما یا نبرد
عقل را با عشق خوبان طاقت سرپنجه نیستبا قضای آسمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۵۳

 

در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشتآن قدر عمری که دارد مردم آزاد مرد؟
کاستینها تر کنند از بهر او از آب گرمفی‌المثل گر بگذرد بر دامنش از باد سرد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲

 

اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست دردور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد
ناشده بی عقل و جان و دل درین ره کی شویمحرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد
هر که شد مشتاق او یکبارگی آواره شدهر که شد جویای او در جان و دل منزل نکرد
مرد باید پاکباز و درد باید مرد سوزکان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶۴ - در تجدید لقب موئیدالدین مودودشاه

 

ای برادر نسل آدم را خدی از روی لطفنامها دادست پیش ازتر و خشک و گرم و سرد
هر کسی را کنیت و نام و لقب در خورد اوستپس در آوردست‌شان اندر جهان خواب و خورد
حاسدا مودود شاه ناصرالدین را لقبگرموئید شد تو زین معنی چرا باشی به درد
دان که او را نعمت دیگر نو نیامد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۷۳ - در نصیحت

 

در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشتآن قدر عمری که یابد مردم آزاد مرد
کاستینها در غم او ترکنند از آب گرمفی‌المثل گز بگذرد بر دامن او باد سرد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴ - در ستایش شاهنشاه اسلام‌پناه ناصرالدین شاه غازی خلدلله ملکه گوید

 

دوش کانجم شد عیان بر این سپهر گرد گرد

همچو پیکان ‌های سیمین از درون تیره‌ گرد

راست گفتی صد هزاران مهره از عاج سپید

چیده نراد قضا بر آبنوسن تخه نرد

یا نه‌ گفتی صدهزاران عنکبوت از سیم ناب

تار پرتو می‌تنند از اوج سقفی لاجورد

درکنار من نگاری رشک یک ‌فردوس حور

چون غزالی با هژبری بر سر یک آبخورد

شوخ‌من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح شجاع‌السلطنه حسنعلی میرزا گوید

 

باد نوروزی شمیم عطر جان می‌آورد

در چمن ‌از مشک چین صد کاروان می‌آورد

رستم عید از برای چشم‌ کاووس بهار

نوشدارو از دل دیو خزان می‌آورد

با منوچهر صبا زی آفریدون ربیع

فتح‌نامهٔ سلم دی از خاوران می‌آورد

بهر دفع بیور اسب دی ‌گلستان ‌کاوه را

ازگل سوری درفش کاویان می‌آورد

رستم اردیبهشتی مژده نزد طوس عید

از هلاک اشکبوس مهرگان می‌آورد

بهر ناو‌ررد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۵

 

عقل مخمور است و مستان را به قاضی می برد
سخت بی شرمست از آن رو پردهٔ ما می درد
رند و سرمست مناجاتیم و با ساقی حریف
فارغ است از ریش قاضی هر که او می می خورد
ای که گوئی دل به دلبر می فروشد جان من
نقد تو گر قلب باشد سیم قلبی کی خرد
می بیارد رند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۷

 

چون شراب صاف درمان است مارا دُرد درد
زان همی ریزم فرود آیم به روی دُرد درد
گرم می دارد مرا صوف و حریر عشق او
غم ندارم گر ندارم در هوای برد برد
من ز میدان بلایش رو نگردانم به تیغ
رستم دستان کجا ترسان شود از گرد گرد
آفتاب روشن روی منیر میر ترک
کی مکدر گردد از گردی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی