گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۸

 

ساقیا بی‌گه رسیدی می بده مردانه باشساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش
سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مدهوان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش
چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه مطلقیبعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باش
درهای باصدف را سوی دریا راه نیستگر چنان دریات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۳۵

 

هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باشتکیه بر هستی مکن در نیستی مردانه باش
کی بود جای ملک در خانهٔ صورت پرسترو چو صورت محو کردی با ملک همخانه باش
پاک چشمان را ز روی خوب دیدن منع نیستسجده کایزد را بود گو سجده گه بتخانه باش
گر مرید صورتی در صومعه زنار بندور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰

 

من نمی‌گویم که عاقل باش یا دیوانه باشگر به جانان آشنایی از جهان بیگانه باش
گر سر مقصود داری مو به مو جوینده شوور وصال گنج خواهی سر به سر ویرانه باش
گر ز تیر غمزه خونت ریخت ساقی دم مزنور به جای باده زهرت داد در شکرانه باش
چون قدح از دست مستان می خوری مستانه خورچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۴

 

خواه در معمورهٔ جان خواه در وبرانه باش

با هزاران در پس دیوار خود چون شانه باش

چشم منت جز به نور عشق نتوان آب داد

صیقل آیینه‌ای خاکستر پروانه باش

دعوی قدرت رها کن هیچ‌ کارت بسته نیست

ای سراپایت کلید فتح بی‌دندانه باش

دشت سودا گرد آثارش سلامتخانه است

در پناه سایهٔ مو چون سر دیوانه باش

کاروان عمریست از پاس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی