گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمعشب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرستبس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شدهمچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم روکی شدی روشن به گیتی راز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲

 

چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع
من عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع
رشته عمرم به پایان آمد و تابش نماند
چاره‌ای اکنون به جز مردن نمی‌دانم چو شمع
می‌دهم سررشته خود را به دست دوست باز
گر چه خواهد کشت می‌دانم به پایانم چو شمع
آبم از سر درگذشت و من به اشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۸

 

تازه شد با شعله در بزم تو پیمانم چو شمع
شد چراغ دیده روشن تا به مژگانم چو شمع
بس که گاه گریه بیخود دست بر سر می‌زنم
آتش دل می‌جهد از چشم گریانم چو شمع
اشک خونین را ز مژگان گر نریزم دم‌بدم
تا کف پایم دود آتش ز مژگانم چو شمع
حال من بیرون‌نشینان فلک هم یافتند
زانکه نتوان داشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی