تازه شد با شعله در بزم تو پیمانم چو شمع
شد چراغ دیده روشن تا به مژگانم چو شمع
بس که گاه گریه بیخود دست بر سر میزنم
آتش دل میجهد از چشم گریانم چو شمع
اشک خونین را ز مژگان گر نریزم دمبدم
تا کف پایم دود آتش ز مژگانم چو شمع
حال من بیروننشینان فلک هم یافتند
زانکه نتوان داشت در فانوس پنهانم چو شمع
از زوال من، کمال دوست ظاهر میشود
هرچه کاهید از بدن، افزود بر جانم چو شمع
بس که گاه دیدنش دزدم سر از دهشت به جیب
کس نداند حلقه چشم از گریبانم چو شمع
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر با استفاده از تمثیل شمع به بیان حال و روز خود میپردازد. او میگوید که عشق و دلدادگیاش او را مانند شمع روشن کرده است و چشمانش به خاطر اشکهایش همچون شعلهای میدرخشند. او گاهی به شدت احساساتی میشود و با گریههایش، آتش دلش شعلهور میگردد. شاعر به این نکته اشاره میکند که درد و رنج او تنها به خود او مربوط نیست و دیگران نیز از حال او آگاه شدهاند. او از زوال و کاهش خود میگوید که در عوض میافزاید بر ارزش و کمال روحش. در آخر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند که باعث میشود از شدت شگفتی و حیرت، به خود بپیچد.
هوش مصنوعی: در مهمانی تو، به دلیل عشق و علاقهام به تو، احساس شگفتانگیزی پیدا کردم. چشمانم به مانند چراغی روشن شدهاند و این روشنایی تا مژگانم ادامه دارد.
هوش مصنوعی: گاهی آنقدر بیدلیل گریه میکنم که انگار بر سر خودم میزنم، آتشی که در دل دارم از اشکهایم مانند شعلههای شمع به بیرون میجهد.
هوش مصنوعی: اگر هر لحظه از چشمهایم اشک خونین بریزم، تا زمانی که پایم به آتش میسوزد و مانند شمعی میسوزم، این احساس عمیق و درد را تجربه خواهم کرد.
هوش مصنوعی: حال من را بیروننشینان آسمان نیز فهمیدهاند، زیرا نمیتوان در فنجان نور شمع را پنهان کرد.
هوش مصنوعی: از فنا شدن من، طراوت و زیبایی دوست نمایان میشود. هر چه از جسم من کاسته شود، بر روح و جانم افزوده میگردد، مانند شمعی که با ذوب شدن، نور بیشتری میتاباند.
هوش مصنوعی: بس که وقتی او را میبینم، از شدت حیرت و شگفتی جا میخورم، به طوری که هیچکس نمیداند چشمانم مانند شمع در تاریکی به سوی او میدرخشد و به گریبانم فرو میرود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع
من عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع
رشته عمرم به پایان آمد و تابش نماند
چارهای اکنون به جز مردن نمیدانم چو شمع
میدهم سررشته خود را به دست دوست باز
[...]
آتش دل چند سوزد رشته جانم چو شمع؟
ای صبا! تشریف ده تا جان برافشانم چو شمع
راز من چون شمع روشن گشت در هر محفلی
بس که سیل آتشین از دیده میرانم چو شمع
دارم امشب گرمیی در سر که ننشینم ز پای
[...]
بسکه هر شب سرگذشت خویش میرانم چو شمع
سر به سر رَخت وجودم را بسوزانم چو شمع
شام میسوزم ز هجر و روز میمیرم ز شوق
چون که میسوزی در آخر زنده گردانم چو شمع
دم نیارم زد اگر بُری زبانم را به تیغ
[...]
در شب تاریک هجران زار و سوزانم چو شمع
او چو گل خندان و من سوزان و گریانم چو شمع
با دلی پر آتشم دوودم به سر بر می رود
ز آتش سوداش سوزد رشته جانم چو شمع
گو برآ از مشرق امید آن خورشید حسن
[...]
در وفایِ عشقِ تو مشهورِ خوبانم چو شمع
شبنشینِ کویِ سربازان و رِندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشمِ غمپرست
بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع
رشتهٔ صبرم به مِقراضِ غَمَت بُبْریده شد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.