گنجور

 
حزین لاهیجی

کرده عشق شعله خوب ریشه در جانم چو شمع

از زبان آتشین خود گدازانم چو شمع

آستین نبود حریف دیده خونبار من

کز تف دل آتش‌آلود است مژگانم چو شمع

نیست غیر از تیغ، محرابی، سر تسلیم را

می‌خورم صد زخم جانفرسا و خندانم چو شمع

دارم از چشم تر خود منت ابر بهار

اشک گرمی می‌کند مژگان به دامانم چو شمع

همچو من بخت سیه را کس نمی‌پوشد حزین

با وجود تیره‌روزی‌ها فروزانم چو شمع

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلمان ساوجی

چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع

من عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع

رشته عمرم به پایان آمد و تابش نماند

چاره‌ای اکنون به جز مردن نمی‌دانم چو شمع

می‌دهم سررشته خود را به دست دوست باز

[...]

جلال عضد

آتش دل چند سوزد رشته جانم چو شمع؟

ای صبا! تشریف ده تا جان برافشانم چو شمع

راز من چون شمع روشن گشت در هر محفلی

بس که سیل آتشین از دیده می‌رانم چو شمع

دارم امشب گرمیی در سر که ننشینم ز پای

[...]

ناصر بخارایی

بسکه هر شب سرگذشت خویش می‌رانم چو شمع

سر به سر رَخت وجودم را بسوزانم چو شمع

شام می‌سوزم ز هجر و روز می‌میرم ز شوق

چون که می‌سوزی در آخر زنده گردانم چو شمع

دم نیارم زد اگر بُری زبانم را به تیغ

[...]

جهان ملک خاتون

در شب تاریک هجران زار و سوزانم چو شمع

او چو گل خندان و من سوزان و گریانم چو شمع

با دلی پر آتشم دوودم به سر بر می رود

ز آتش سوداش سوزد رشته جانم چو شمع

گو برآ از مشرق امید آن خورشید حسن

[...]

حافظ

در وفایِ عشقِ تو مشهورِ خوبانم چو شمع

شب‌نشینِ کویِ سربازان و رِندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشمِ غم‌پرست

بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع

رشتهٔ صبرم به مِقراضِ غَمَت بُبْریده شد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه