گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۵

 

دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهانگر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان
از درون سو آشنا و از برون بیگانه رواین چنین پرمهر دشمن من ندیدم در جهان
چونک دلبر خشم گیرد عشق او می گویدمعاشق ناشی مباش و رو مگردان هان و هان
راست ماند تلخی دلبر به تلخی شرابسازوار اندر مزاج و تلخ تلخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۰

 

ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنانمی زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
نقل هر مجلس شده‌ست این عشق ما و حسن توشهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان
ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیروی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان
صد هزاران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۱

 

مهره‌ای از جان ربودم بی‌دهان و بی‌دهانگر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
سر او را نقش کردم نقش کردم نقش کردهر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان
پیش منکر می شدم من نیستم من نیستمهستم اکنون در میان و در میان و در میان
گر تو گویی کو درستی کو درستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۲

 

من ز گوش او بدزدم حلقه دیگر نهانتا نداند چشم دشمن ور بداند گو بدان
بر رخم خطی نبشت و من نهان می داشتمزین سپس پنهان ندارم هر کی خواند گو بخوان
طوق زر عشق او هم لایق این گردن استبشکند از طوق عشقش گردن گردن کشان
کوس محمودی همه بر اشتر محمود بادبار دل هم دل کشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۵

 

ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیانهوشیاری در میان بیخودان و مستیان
بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدامتا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان
یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شوسرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان
گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیستور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان
عیب بینی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۶

 

جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمانمست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
از خم آن می که گر سرپوش برخیزد از اوبررود بر چرخ بویش مست گردد آسمان
زان میی کز قطره جان بخش دل افروز اومی شود دریای غم همچون مزاجش شادمان
چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگاردر زمان سجده کنان گردند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۷

 

ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نانای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان
ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبودتسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان
تسخرت بر آینه نبود به روی خود بودزانک رویت هست تسخرگاه هر روشن روان
آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خودجمله سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۸

 

ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیانماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان
ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آبعاشقان را صبر نبود در فراق دلستان
جان ماهی آب باشد صبر بی‌جان چون بودچونک بی‌جان صبر نبود چون بود بی‌جان جان
هر دو عالم بی‌جمالت مر مرا زندان بودآب حیوان در فراقت گر خورم دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶

 

عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشانگر نشان خواهی در آنجا جان و دل بیرون نشان
چون مجرد گشتی و تسلیم کردستی تو دلبی گمان آنگه تو از معشوق خود یابی نشان
چون ز خود بی‌خود شدی معشوق خود را یافتیذات هستی در نشان نیستی دیدن توان
نیستی دیدی که هستی را همیشه طالبستنیستی جوینده را هستی کم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۵ - در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمدبن یوسف

 

ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جانوی به عمل و قدر و قدرت برتر از کون و مکان
هر کجا مهر تو آید رخت بربندد خردهر کجا قهر تو آید کیسه بگشاید روان
ای به پیش صدر حکمت سرفرازان سرنگونوی به گرد خوان فضلت میزبانان میهمان
ذات نامحسوست از خورشید پیداتر ولیکعجز ما دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۰

 

ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمانزان که روحانی رود بر آسمان از آستان
هر که چون نمرود با صندوق و با کرکس رودخیره باز آید نگون نمرودوار از آسمان
با کمان و تیر چون نمرود بر گردون مشوکان مشعبد گردش از تیرت همی سازد کمان
چون ملک بر آسمان نتوان پرید ای اهرمنکاهر من سفلی بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۸

 

نوبهار آمد ولی بی‌دوستان در بوستانآتشین میلیست در چشمم نهال ارغوان
تا گل سوری بخندد ساقی بزم بهارریخت در جام زمرد فام خیری زعفران
غنچه کی خندد به روی بلبل شب زنده‌دارگر نیندازد نسیم صبح خود را در میان
بر سر هر شاخ گل مرغی خوش الحان و مرامهر خاموشیست چون برگ شقایق بر زبان
غنچه با مرغ سحر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - قصیده

 

همچو گل در زیر گل باشید ای گلها نهانزانکه آغاز بهاری شد بتر از سد خزان
آنکه در پای شکوفه می‌زد این موسم نواپیش پیش نخل تابوت است اکنون نوحه خوان
نیستش در دست جز شمع سیه بر اشک سرخآنکه در کف بودیش این فصل شاخ ارغوان
تاکند خاکسترش بر سرزدست این نو بهارنخلهای خرم خود سوخت یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۷

 

ای بت زنجیر جعد، ای آفتاب نیکوانطلعت خورشید داری، قامت فردوسیان
نافرید ایزد زخوبان جهان چون تو کسیدلربا و دلفریب و دلنواز و دلستان
گرت خوانم ماه، ماهی، ورت خوانم سرو،سروگرت خوانم حور، حوری، ورت خوانم جان، چو جان
مشک جعد و مشک خط و مشک ناف و مشکبویخوش سماع و خوش سرود و خوش کنار و خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - در ذکر مسافرت ازسیستان به بست و مدح خواجه منصور بن حسن میمندی

 

چون بسیج راه کردم سوی بست از سیستانشب همی تحویل کرد از باختر بر آسمان
روز چون قارون همی‌نادید گشت اندر زمینشب چو اسکندر همی‌لشکر کشید اندر زمان
جامهٔ عباسیان بر روی روز افکند شببرگرفت از پشت شب زربفت رومی طیلسان
لشکر شب دیدم اندر جنگ روز آویختههمچو برگ زعفران بر گرد شاخ زعفران
وز نهیب خواب نوشین ناچشیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۸ - خاقانی درجواب ابوالفضایل احمد سیمگر گوید

 

الامان ای دل که وحشت زحمت آورد الامانبر کران شو زین مغیلانگاه غولان بر کران
برگذر زین سردسیر ظلمت اینک روشنیدرگذر زین خشک‌سال آفت اینک گلستان
جان یوسف زاد را کازاد کرد حضرت استوارهان زین چار میخ هفت زندان وارهان
ابلقی را کاسمان کمتر چراگاه وی استچند خواهی بست بر خشک آخور آخر زمان
تا نگارستان نخوانی طارم ایام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷ - مدح یکی از اقوام پادشاه کند

 

ای به نیک اختر شده هم سلف سلطان جهاناز وفاق تست اکنون خلق عالم شادمان
حور و غلمان بر مبارک عقد تو گاه نثارتحفها برده ز شادی یکدگر را در جنان
عقد تو گشتست عقد مملکت را واسطهسور تو گشتست لفظ تهنیت را ترجمان
خطبهٔ تو بوده اندر نیکنامی معجزهوصلت تو گشته اندر شادکامی داستان
بود خواهد عقد تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۱۱

 

حیف از حاجی محمد صادق روش ضمیرشمع بزم افروز زیبای شبستان جهان
حیف از آن ماه جهان آرای بی‌نقصان که کردجای در زیر زمین آخر ز دور آسمان
حیف از آن مهر جهانتاب بلند اختر که شدعالمی تاریک چون در زیر غبرا شد نهان
حیف از آن نخل برومند ثمرپرور که ریختبرگ و بارش ناگه از دمسردی باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۱۲

 

صدهزار افسوس کز جور سپهر واژگونرفت از دار جهان فخر زمان شهبازخان
درة التاج امارت قرة العین کمالخیمهٔ اجلال بیرون زد به صوب لامکان
آفتاب آسمان حشمت و جاه و جلالدر زمین ناگاه پنهان شد ز دور آسمان
سرو رعنای ریاض عزت و مجد و شرفدر بهار زندگی افتاد از باد خزان
نخل شیرین بار باغ همت و جود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۲۷

 

شمع بزم اهل دل آقا علی‌اکبر که بودهمچو مهر از روی او روشن شبستان جهان
آنکه تا جا داشت جان آگهش در جسم پاکیکدم از فرمان حق فارغ نبودش جسم و جان
صد هزار افسوس کز عالم جوان رفت و نهادداغ دوری بر دل مرد و زن و پیر و جوان
چون به آهنگ گلستان جنان پرواز کردمرغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۳۵

 

صدهزار افسوس از فخر زمان زینت که بودزیور این بوستان و زینت این گلستان
صد هزاران حیف از آن سرو سهی قامت که بودقامتش سرو سهی بالای بستان جهان
دری برج خدارت در درج احتجابشد دریغا در زمین پنهان ز جور آسمان
شمع خلوتخانهٔ آل پیمبر کز رخشداشت نور آن خاندان و روشنی آن دودمان
الغرض چون آن بهشتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکنده » تکه ۵۰

 

بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشانتا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان
تا که می‌جستم ندیدم تا بدیدم گم شدمگم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان
در خیال من نیامد در یقینم هم نبودبی نشانی که صواب آید ازو دادن نشان
چند گاهی عاشقی برزیدم و پنداشتمخویشتن شهره بکرده کو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - در مدح والی گیلان جمشید زمان گفته

 

باز شد چشم جهان ای بخت خواب آلودهانصبح دولت می‌دمد برخیز زین خواب گران
بالش زیر سرت کان مانده از اصحاب کهفمالشی ده چشم غفلت را و سر بردار از آن
اسب چوبین پای امیدت که نقش عرصه بودتمشیت فرمای دهر از تقویت کردش روان
بهر دفع ظلمت ادبار از ضعف امیدماه می‌جستی ز اقبال آفتابی شد عیان
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح سلطان‌الاعظم الاعدل ابوالمظفر شاه عباس الموسوی الصفوی گفته

 

شد عراق آباد روزی کز خراسان شد رواندوش بر دوش ظفر رایات شاه نوجوان
پاسبان ملت و دین قهرمان ماء و طینآسمان عز و تمکین پادشاه انس و جان
صورت لطف خدا کهف‌الوری نورالهدیاختر بیضا ضیا چشم جهان بین جهان
ضابط قانون دولت حافظ ملک و مللحارث ایران و توران باعث امن و امان
شاه عباس جهانگیر آفتاب بی‌زوالفارس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - فی مدح دستورالاعظم ابوالمید میرزا جابری طاب ثراه

 

باد مسعود و همایون خلعت شاه جهانبر وزیر جم سریر کامکار کامران
آصف اعظم مهین دستور خاقان عجممرکز عالم گزین معیار پرگار جهان
میرزا سلمان سلیمان زمان فخر زمینپایهٔ دین و دول سرمایهٔ امن و امان
آن که از جوهرشناسی روز بازار ازلفخر کرد از جوهر ذاتش زمین بر آسمان
وانکه گنجور کزو آفرینش برنیافتگوهری مانند او در مخزن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۹ - در مدح شاه اسمعیل بن شاه طهماسب صفوی

 

مژده‌ای اهل زمین که اقبال بر هفت آسمانکوس دولت زد به نام خسرو صاحبقران
زد سپهر پیر در دارالعیار سلطنتسکهٔ شاهی به نام پادشاه نوجوان
خواند بر بالای نه منبر خطیب روزگارخطبهٔ فرمان به اسم والی گیتی ستان
بر سر ایوان عرش اینک منادی می‌زندکامد و کرسی نشین شد خسرو دارانشان
خسرو بیضا علم صاحب لوای کامکارقیصر انجم حشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۳۶

 

مردم چشم وزارت، مرکز دور وجود
زبده ارکان و انجم حاصل کون و مکان
خلق او را معجز عیسی و مریم در نفس
دست او را قدرت موسی عمران در بنان
میر فخر الدین مبارک شاه کز تعظیم و قدر
فخر دارد در زمان او زمین بر آسمان
گر کلیم الله به عمر خود به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۳ - دروصف زورق

 

بنگر این زورق رخشنده بر آب روان
می درخشد چون دو پیکر بر محیط آسمان
شکل زورق گوییا برجی است آبی کاندرو
دایمن باشد سعود ملک را با هم قرآن
باد پایی آب رفتاری که رانندش به چوب
آب او را هم رکاب وباد او را هم عنان
معده یاو بگذارند سنگ خارا ز سنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۷ - غزل

 

ای ممکن دست قدرت بر بساط لامکان
منتهای سدره اول پایه‌ات از نردبان
کرده همچون آستین غنچه و جیب چمن
مجمر خلقت معطر دامن آخر زمان
تکیه‌گاهت قبه عرشست و مرقد زیر خاک
بر مثال آفتابست این و روشنتر از آن
آفتاب اندر چهارم چرخ می‌تابد ولی
خلق می‌بینند کاندر خاک می‌گردد نهان
گاه بر بالای گردونی و گه در زیر چرخ
آفتاب عالم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۴ - در مدح سلطان اویس

 

این گلستان است ؟ یا صحن ارم ؟ یا بوستان ؟
این شبستان است ؟ یا بیت الحرم ؟ یا آسمان
آسمان است این ولیکن آسمانی بر قرار
گلستان است این ولیکن گلستانی بی خزان
ای فلک را روزو شب بر سایه یقصرت مسیر
وی زحل را سال ومه با هندوی بامت قرآن
چون (سمازات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۵۷ - در مدح اتسز

 

ای خلایق را پناه و ای شرایع را امان
خسروان را مقتدایی، خسروی را قهرمان
کشور اقبال را چون تو نبوده پادشاه
لشکر اسلام را چون تو نبوده پهلوان
در ضلال جای تو آسایشی دارد بشر
وز جمال عدل تو آرایشی دارد جهان
تحفهٔ انجام تو سرمایهٔ خرد و بزرگ
طاعت درگاه تو پیرایهٔ پیر و جوان
کین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۵۹ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیان
بیروان تن پیکری پاکیزه چون بی تن روان
گر بجنبانیش آبست ، ار بلرزانی درخش
ور بیندازیش تیرست ، ار بدو یازی کمان
از خرد آگاه نه در مغز باشد چون خرد
از گمان آگاه نه در دل بود همچون گمان
آینه دیدی بر او گسترده مروارید خرد
ریزۀ الماس دیدی بافته بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۶۴ - در مدح ابوالمظفر نصر بن ناصرالدین

 

لاله دارد توده توده ریخته بر پرنیان
مشک دارد حلقه حلقه بافته بر ارغوان
تخت بزّازست یا رب یا فروزان لاله زار
طبل عطارست یا رب یا شکفته بوستان
گر نتابد زلف مشکین اندرو خود گم شود
بافته دارد همیشه زلف را از بهر آن
او بزلف خویش درگر گم نشد پس من ز دور
چون بدو در گم شدستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری