گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۵

 

دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهانگر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان
از درون سو آشنا و از برون بیگانه رواین چنین پرمهر دشمن من ندیدم در جهان
چونک دلبر خشم گیرد عشق او می گویدمعاشق ناشی مباش و رو مگردان هان و هان
راست ماند تلخی دلبر به تلخی شرابسازوار اندر مزاج و تلخ تلخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۰

 

ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنانمی زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
نقل هر مجلس شده‌ست این عشق ما و حسن توشهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان
ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیروی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان
صد هزاران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۱

 

مهره‌ای از جان ربودم بی‌دهان و بی‌دهانگر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
سر او را نقش کردم نقش کردم نقش کردهر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان
پیش منکر می شدم من نیستم من نیستمهستم اکنون در میان و در میان و در میان
گر تو گویی کو درستی کو درستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۲

 

من ز گوش او بدزدم حلقه دیگر نهانتا نداند چشم دشمن ور بداند گو بدان
بر رخم خطی نبشت و من نهان می داشتمزین سپس پنهان ندارم هر کی خواند گو بخوان
طوق زر عشق او هم لایق این گردن استبشکند از طوق عشقش گردن گردن کشان
کوس محمودی همه بر اشتر محمود بادبار دل هم دل کشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۵

 

ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیانهوشیاری در میان بیخودان و مستیان
بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدامتا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان
یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شوسرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان
گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیستور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان
عیب بینی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۶

 

جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمانمست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
از خم آن می که گر سرپوش برخیزد از اوبررود بر چرخ بویش مست گردد آسمان
زان میی کز قطره جان بخش دل افروز اومی شود دریای غم همچون مزاجش شادمان
چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگاردر زمان سجده کنان گردند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۷

 

ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نانای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان
ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبودتسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان
تسخرت بر آینه نبود به روی خود بودزانک رویت هست تسخرگاه هر روشن روان
آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خودجمله سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۸

 

ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیانماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان
ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آبعاشقان را صبر نبود در فراق دلستان
جان ماهی آب باشد صبر بی‌جان چون بودچونک بی‌جان صبر نبود چون بود بی‌جان جان
هر دو عالم بی‌جمالت مر مرا زندان بودآب حیوان در فراقت گر خورم دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶

 

عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشانگر نشان خواهی در آنجا جان و دل بیرون نشان
چون مجرد گشتی و تسلیم کردستی تو دلبی گمان آنگه تو از معشوق خود یابی نشان
چون ز خود بی‌خود شدی معشوق خود را یافتیذات هستی در نشان نیستی دیدن توان
نیستی دیدی که هستی را همیشه طالبستنیستی جوینده را هستی کم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۵ - در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمدبن یوسف

 

ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جانوی به عمل و قدر و قدرت برتر از کون و مکان
هر کجا مهر تو آید رخت بربندد خردهر کجا قهر تو آید کیسه بگشاید روان
ای به پیش صدر حکمت سرفرازان سرنگونوی به گرد خوان فضلت میزبانان میهمان
ذات نامحسوست از خورشید پیداتر ولیکعجز ما دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۰

 

ای سنایی ز آستان نتوان شدن بر آسمانزان که روحانی رود بر آسمان از آستان
هر که چون نمرود با صندوق و با کرکس رودخیره باز آید نگون نمرودوار از آسمان
با کمان و تیر چون نمرود بر گردون مشوکان مشعبد گردش از تیرت همی سازد کمان
چون ملک بر آسمان نتوان پرید ای اهرمنکاهر من سفلی بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۸

 

نوبهار آمد ولی بی‌دوستان در بوستانآتشین میلیست در چشمم نهال ارغوان
تا گل سوری بخندد ساقی بزم بهارریخت در جام زمرد فام خیری زعفران
غنچه کی خندد به روی بلبل شب زنده‌دارگر نیندازد نسیم صبح خود را در میان
بر سر هر شاخ گل مرغی خوش الحان و مرامهر خاموشیست چون برگ شقایق بر زبان
غنچه با مرغ سحر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - قصیده

 

همچو گل در زیر گل باشید ای گلها نهانزانکه آغاز بهاری شد بتر از سد خزان
آنکه در پای شکوفه می‌زد این موسم نواپیش پیش نخل تابوت است اکنون نوحه خوان
نیستش در دست جز شمع سیه بر اشک سرخآنکه در کف بودیش این فصل شاخ ارغوان
تاکند خاکسترش بر سرزدست این نو بهارنخلهای خرم خود سوخت یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۷

 

ای بت زنجیر جعد، ای آفتاب نیکوانطلعت خورشید داری، قامت فردوسیان
نافرید ایزد زخوبان جهان چون تو کسیدلربا و دلفریب و دلنواز و دلستان
گرت خوانم ماه، ماهی، ورت خوانم سرو،سروگرت خوانم حور، حوری، ورت خوانم جان، چو جان
مشک جعد و مشک خط و مشک ناف و مشکبویخوش سماع و خوش سرود و خوش کنار و خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - در ذکر مسافرت ازسیستان به بست و مدح خواجه منصور بن حسن میمندی

 

چون بسیج راه کردم سوی بست از سیستانشب همی تحویل کرد از باختر بر آسمان
روز چون قارون همی‌نادید گشت اندر زمینشب چو اسکندر همی‌لشکر کشید اندر زمان
جامهٔ عباسیان بر روی روز افکند شببرگرفت از پشت شب زربفت رومی طیلسان
لشکر شب دیدم اندر جنگ روز آویختههمچو برگ زعفران بر گرد شاخ زعفران
وز نهیب خواب نوشین ناچشیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۸ - خاقانی درجواب ابوالفضایل احمد سیمگر گوید

 

الامان ای دل که وحشت زحمت آورد الامانبر کران شو زین مغیلانگاه غولان بر کران
برگذر زین سردسیر ظلمت اینک روشنیدرگذر زین خشک‌سال آفت اینک گلستان
جان یوسف زاد را کازاد کرد حضرت استوارهان زین چار میخ هفت زندان وارهان
ابلقی را کاسمان کمتر چراگاه وی استچند خواهی بست بر خشک آخور آخر زمان
تا نگارستان نخوانی طارم ایام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷ - مدح یکی از اقوام پادشاه کند

 

ای به نیک اختر شده هم سلف سلطان جهاناز وفاق تست اکنون خلق عالم شادمان
حور و غلمان بر مبارک عقد تو گاه نثارتحفها برده ز شادی یکدگر را در جنان
عقد تو گشتست عقد مملکت را واسطهسور تو گشتست لفظ تهنیت را ترجمان
خطبهٔ تو بوده اندر نیکنامی معجزهوصلت تو گشته اندر شادکامی داستان
بود خواهد عقد تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۱۱

 

حیف از حاجی محمد صادق روش ضمیرشمع بزم افروز زیبای شبستان جهان
حیف از آن ماه جهان آرای بی‌نقصان که کردجای در زیر زمین آخر ز دور آسمان
حیف از آن مهر جهانتاب بلند اختر که شدعالمی تاریک چون در زیر غبرا شد نهان
حیف از آن نخل برومند ثمرپرور که ریختبرگ و بارش ناگه از دمسردی باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۱۲

 

صدهزار افسوس کز جور سپهر واژگونرفت از دار جهان فخر زمان شهبازخان
درة التاج امارت قرة العین کمالخیمهٔ اجلال بیرون زد به صوب لامکان
آفتاب آسمان حشمت و جاه و جلالدر زمین ناگاه پنهان شد ز دور آسمان
سرو رعنای ریاض عزت و مجد و شرفدر بهار زندگی افتاد از باد خزان
نخل شیرین بار باغ همت و جود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۲۷

 

شمع بزم اهل دل آقا علی‌اکبر که بودهمچو مهر از روی او روشن شبستان جهان
آنکه تا جا داشت جان آگهش در جسم پاکیکدم از فرمان حق فارغ نبودش جسم و جان
صد هزار افسوس کز عالم جوان رفت و نهادداغ دوری بر دل مرد و زن و پیر و جوان
چون به آهنگ گلستان جنان پرواز کردمرغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۳۵

 

صدهزار افسوس از فخر زمان زینت که بودزیور این بوستان و زینت این گلستان
صد هزاران حیف از آن سرو سهی قامت که بودقامتش سرو سهی بالای بستان جهان
دری برج خدارت در درج احتجابشد دریغا در زمین پنهان ز جور آسمان
شمع خلوتخانهٔ آل پیمبر کز رخشداشت نور آن خاندان و روشنی آن دودمان
الغرض چون آن بهشتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکنده » تکه ۵۰

 

بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشانتا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان
تا که می‌جستم ندیدم تا بدیدم گم شدمگم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان
در خیال من نیامد در یقینم هم نبودبی نشانی که صواب آید ازو دادن نشان
چند گاهی عاشقی برزیدم و پنداشتمخویشتن شهره بکرده کو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - در مدح والی گیلان جمشید زمان گفته

 

باز شد چشم جهان ای بخت خواب آلودهانصبح دولت می‌دمد برخیز زین خواب گران
بالش زیر سرت کان مانده از اصحاب کهفمالشی ده چشم غفلت را و سر بردار از آن
اسب چوبین پای امیدت که نقش عرصه بودتمشیت فرمای دهر از تقویت کردش روان
بهر دفع ظلمت ادبار از ضعف امیدماه می‌جستی ز اقبال آفتابی شد عیان
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح سلطان‌الاعظم الاعدل ابوالمظفر شاه عباس الموسوی الصفوی گفته

 

شد عراق آباد روزی کز خراسان شد رواندوش بر دوش ظفر رایات شاه نوجوان
پاسبان ملت و دین قهرمان ماء و طینآسمان عز و تمکین پادشاه انس و جان
صورت لطف خدا کهف‌الوری نورالهدیاختر بیضا ضیا چشم جهان بین جهان
ضابط قانون دولت حافظ ملک و مللحارث ایران و توران باعث امن و امان
شاه عباس جهانگیر آفتاب بی‌زوالفارس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - فی مدح دستورالاعظم ابوالمید میرزا جابری طاب ثراه

 

باد مسعود و همایون خلعت شاه جهانبر وزیر جم سریر کامکار کامران
آصف اعظم مهین دستور خاقان عجممرکز عالم گزین معیار پرگار جهان
میرزا سلمان سلیمان زمان فخر زمینپایهٔ دین و دول سرمایهٔ امن و امان
آن که از جوهرشناسی روز بازار ازلفخر کرد از جوهر ذاتش زمین بر آسمان
وانکه گنجور کزو آفرینش برنیافتگوهری مانند او در مخزن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۹ - در مدح شاه اسمعیل بن شاه طهماسب صفوی

 

مژده‌ای اهل زمین که اقبال بر هفت آسمانکوس دولت زد به نام خسرو صاحبقران
زد سپهر پیر در دارالعیار سلطنتسکهٔ شاهی به نام پادشاه نوجوان
خواند بر بالای نه منبر خطیب روزگارخطبهٔ فرمان به اسم والی گیتی ستان
بر سر ایوان عرش اینک منادی می‌زندکامد و کرسی نشین شد خسرو دارانشان
خسرو بیضا علم صاحب لوای کامکارقیصر انجم حشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵۸

 

آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن
گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان
شکرستانی ست گویی باغ از شکرلبان
نیشکر زاری ست گوی گلشن، از عرعر مدان
این زمان آغاز سبزه ست و لب جو می رویم
کم ز جنت نیست گلشن، غیرت حورا مردان
طاعت ما شاهد و باده ست کز وی زنده ایم
محتسب بگذار تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۳۶

 

مردم چشم وزارت، مرکز دور وجود
زبده ارکان و انجم حاصل کون و مکان
خلق او را معجز عیسی و مریم در نفس
دست او را قدرت موسی عمران در بنان
میر فخر الدین مبارک شاه کز تعظیم و قدر
فخر دارد در زمان او زمین بر آسمان
گر کلیم الله به عمر خود به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۳ - دروصف زورق

 

بنگر این زورق رخشنده بر آب روان
می درخشد چون دو پیکر بر محیط آسمان
شکل زورق گوییا برجی است آبی کاندرو
دایمن باشد سعود ملک را با هم قرآن
باد پایی آب رفتاری که رانندش به چوب
آب او را هم رکاب وباد او را هم عنان
معده یاو بگذارند سنگ خارا ز سنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۷ - غزل

 

ای ممکن دست قدرت بر بساط لامکان
منتهای سدره اول پایه‌ات از نردبان
کرده همچون آستین غنچه و جیب چمن
مجمر خلقت معطر دامن آخر زمان
تکیه‌گاهت قبه عرشست و مرقد زیر خاک
بر مثال آفتابست این و روشنتر از آن
آفتاب اندر چهارم چرخ می‌تابد ولی
خلق می‌بینند کاندر خاک می‌گردد نهان
گاه بر بالای گردونی و گه در زیر چرخ
آفتاب عالم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۴ - در مدح سلطان اویس

 

این گلستان است ؟ یا صحن ارم ؟ یا بوستان ؟
این شبستان است ؟ یا بیت الحرم ؟ یا آسمان
آسمان است این ولیکن آسمانی بر قرار
گلستان است این ولیکن گلستانی بی خزان
ای فلک را روزو شب بر سایه یقصرت مسیر
وی زحل را سال ومه با هندوی بامت قرآن
چون (سمازات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۲

 

آخر از بار تعلق‌های اسباب جهان

عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان

از خم‌ گردون مهیا شو به ایمای بلا

تیر می‌باشد اشارتهای ابروی کمان

از تأمل چند باید آبروی شوق ریخت

خامشی تا کی‌ گره در رشتهٔ ساز فغان

زحمت بسیار دارد از عدم گل ‌کردنت

نقب در خارا زنی ‌کز نام خود یابی نشان

گر چنین حیرت عنان جستجوها می‌کشد

جوهر آیینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۴

 

بسته‌ام چشم امید از الفت اهل جهان

کرده‌ام پیدا چوگوهر در دل دریا کران

بسکه پستی درکمین دارد بنای اعتبار

بعد ازبن دیوارها بی‌سایه خواهد شد عیان

ازتجمل سفله را ساز بزرگی مشکل‌ست

خاک ‌از سامان بالیدن نگردد آسمان

ای تمنایت خیال اندیش تصویر محال

صید خودکن دیگر از عنقا چه می‌جوبی نشان

نارسایی جادهٔ سر منزل جمعیت است

از شکست بال می‌بالد حضور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۵

 

بعد مردن از غبارم‌ کیست تا یابد نشان

نقش پای موج هم با موج می‌باشد روان

خامشی مهری‌ست بر طومار عرض مدعا

همچو شمع‌کشته دارم داغ بر روی زبان

خاک‌ گردیدن حصول صد گهر جمعیت است

کاش موج من ز ساحل برنگرداند عنان

کو خموشی تا نفس تمکین دل انشا کند

گوهر است اما اگر پیچد به خویش این ریسمان

نیست غیر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۹

 

سخت جانی هرکجا آید به عرض امتحان

مغز ما را چون صدف خواهد برآورد استخوان

تیره بختی دارد از اقبال رنگ ما نشان

می‌کند فانوس شب روشن چراغ‌ کهکشان

از خم مژگان برون تاز است پرواز نگاه

وحشت ما بال و پر کرده‌ست اندر آشیان

در بیابانی که می‌بالد رم دیوانه‌ام

می‌کنند از نقش پا مقراض وحشت آهوان

گر نشد دیوانهٔ من پا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۰

 

صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان

ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان

ننگ آگاهی‌ست عرض‌کلفت از روشن‌دلان

آتش یاقوت را جز رگ نمی‌باشد دخان

چون سپندم محمل شوق آنقدر وامانده نیست

جاده می‌گردد به‌هر جا زین جرس بالد فغان

موج‌ گوهر نیست در جوی دم شمشیر او

از صفای آب می‌گردد پر ماهی عیان

وحشتی می‌باید اینجا خضر ره در کار نیست

رنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۸ - و من افکار طبعه فی‌المدیحه

 

تاج دولت رکن دین غیث زمین غوث زمان

شاه عادل خسرو باذل شهنشاه جهان

مرگ را در مشت‌گیرد اینک این تیغش دلیل

مار در انگشت دارد وینک آن رمحش نشان

خشم او یارد ز هم بگسستن اعضای سپهر

حزم او تاند بهم پیوستن اجزای زمان

چون نماید یاد تیغش آتشین‌ گردد خیال

چون سراید وصف گرزش آهنین گردد زبان

بسکه اسرار نهان از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۰ - و له فی المدیحه

 

خلق را چون آفرید از لطف خلاق جهان

داد گوش و چشم و لب پا و سر و دست و زبان

تا که گوشی نشنود جز مدحت دارای عهد

تا نبیند دیده‌یی جز طلعت شاه جهان

تا لبی از هم نجنبد جز به مدح شهریار

تاکه پایی نسپرد ره جز ره آن آستان

تا نباشد در سری جز شوق سلطان زمن

تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۳ - در ستایش امیرالامراء العظام حسین خان نظام‌الدوله فرماید

 

دوش اندر خواب دیدم بر قد سروی جوان

سایه‌ گستر گشت خورشید از فراز آسمان

با معبّر صبح چون گفتم بگفت از ملک ری

شه فرستد خلعتی از بهر سالار زمان

آسمان ملک ریست و آفتابش پادشاه

سایه تشریف ملک سرو جوان صدر جهان

ما درین صحبت که ناگه از در آمد ماه من

با لبی همرنگ خون و با تنی همسنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۴ - فی‌المدیحه ایضاً

 

دوش چون شد رشتهٔ پروین عیان از آسمان

دیده‌ام پروین‌فشان شد دامنم پروین‌نشان

بر زمین از بس هجوم آورد اشکم چون نجوم

می‌نیارستم زمین را فرق‌ کرد از آسمان

برق آهم مشعلی افروخت درگیتی‌که‌گشت

از برون جامه راز خاطر مردم عیان

بسکه‌ گرداگرد من صف‌صف هجوم آورد غم

جهد می‌کردم‌که خود را بازجویم از میان

گاهی از بس زردی رخساره بودم بیم آنک

سایدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۸ - د‌ر ستایش صدر اعظم در باب فتنهٔ باب گوید

 

صدر اعظم شد چو بخت شهریار از نو جوان

از نشاط آنکه شاه بی‌قرین رست از قران

چون سکندرشاه شد صاحبقران و خواجه خضر

کز حیات شاهش ایزد داد عمر جاودان

خواست ایزد شاه را آگه‌ کند از کید خصم

ورنه هرگز این قضا نازل نگشی زآسمان

گرچه‌ پیرست آسان لیک اینقدر مبهوت نیست

کز خدایش شرم ناید وز شهنشاه جوان

جز بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۰ - در مدح د‌و شاهزاد‌هٔ آزاده محمد قلی میرزا الملقب به ملک‌آرا و شجاع السلطنهٔ مغفور طاب الله ثرا هما فرماید

 

گشته در برجی دو نجم سعد گردون را قران

یا دو خورشد فروزان طالع از یک خاوران

یا دو تابان‌ گوهر رخشده اندر یک صدف

یا دو رخشان اختر تابنده از یک آسمان

یا دو جبریل امین را در یکی مهبط نزول

یا دو شاه تاجور را بر یکی مسند مکان

یا نه توأم قدرت یزدان و رحم کردگار

یا شجاع‌السلطنه یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۶

 

نور چشم مردمست از دیدهٔ عالم نهان
غیر عین او که بیند نور او در انس و جان
گر شود روشن به نور روی او چشم و دلت
نور روی او به عین روی او بینی عیان
در مظاهر مظهری ظاهر شده در چشم ما
دیده بگشا تا ببینی نور او در عین آن
حرف حرف یرلغ عالم چو می خوانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۵۷ - در مدح اتسز

 

ای خلایق را پناه و ای شرایع را امان
خسروان را مقتدایی، خسروی را قهرمان
کشور اقبال را چون تو نبوده پادشاه
لشکر اسلام را چون تو نبوده پهلوان
در ضلال جای تو آسایشی دارد بشر
وز جمال عدل تو آرایشی دارد جهان
تحفهٔ انجام تو سرمایهٔ خرد و بزرگ
طاعت درگاه تو پیرایهٔ پیر و جوان
کین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۵۹ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیان
بیروان تن پیکری پاکیزه چون بی تن روان
گر بجنبانیش آبست ، ار بلرزانی درخش
ور بیندازیش تیرست ، ار بدو یازی کمان
از خرد آگاه نه در مغز باشد چون خرد
از گمان آگاه نه در دل بود همچون گمان
آینه دیدی بر او گسترده مروارید خرد
ریزۀ الماس دیدی بافته بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۶۴ - در مدح ابوالمظفر نصر بن ناصرالدین

 

لاله دارد توده توده ریخته بر پرنیان
مشک دارد حلقه حلقه بافته بر ارغوان
تخت بزّازست یا رب یا فروزان لاله زار
طبل عطارست یا رب یا شکفته بوستان
گر نتابد زلف مشکین اندرو خود گم شود
بافته دارد همیشه زلف را از بهر آن
او بزلف خویش درگر گم نشد پس من ز دور
چون بدو در گم شدستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۲۶

 

آنچه‌ کرد امسال در روم و عرب شاه جهان
هیچکس هرگز نکرد از خسروان باستان
کشور روم و عرب را رام‌ کرد اندر سه ماه
کس ندیده‌است این به خواب و کس‌ نداده‌ است‌ این‌ نشان
هر خبر کان از تعجب خلق را باور نبود
گشت باور زین سفر کز شاه‌ گیتی شد عیان
پیش ازین ما را حدیث هفت خوان‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۲۷

 

چون بهشت است این همایون بزم سلطان جهان
حَبّذا بزمی همایون چون بهشتِ جاودان
ساکنانش حورِ سیمین عارضِ زرین‌ کمر
خازنانش ماه آتش ناوَکِ آهن کمان
نوبهارست این شکفته در میان نوبهار
بوستان است این نهاده در میان بوستان
چون لب رنگین خوبان آب او یاقوت‌ رنگ
چون سر زلفین خوبان باد او عنبر فشان
در چنین خرم بهشتی شاه را بینم سه‌چیز
طالع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۲۸

 

چیست آن دریا که هست از بخشش او در جهان
نیل و سیحون و فرات و دجله و جیحون روان
کشتی امید خلق آسوده اندر موج او
موج او اندر جهان پیدا و ناپیدا کران
اندر او غَوّاص فکرت گوهر آورده به دست
واندر او ملاح دولت برکشیده بادبان
ساحل او منتهای همت خرد و بزرگ
لجهٔ او ملتجای دولت پیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۲۹

 

طبع‌ گیتی سرد گشت از باد فصل مهرگان
چون دم دلدادگان از هجر یار مهربان
هجر یار مهربان‌ گر چهر را زردی دهد
بوستان را داد زردی وصل باد مهرگان
در هوا و در چمن پوشید سنجأب و نسیج
کوه دیباپوش را داد از مُشَجّر طَیلَسان
شَنبلیدی‌ گشت ز آشوبش ثِیابِ مرغزار
زعفرانی‌ گشت ز آسیبش درخت بوستان
باد در آشوب او بِنهُفت‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۳۰

 

زرگری سازد همی باد خزان اندر رزان
زان همی زرین شود برگ‌رزان اندر خزان
زردی و سرخیم از عشق است کز تیمار او
زردی و سرخی پذیرد چهره و اشک روان
چون کند باد خزانی زعفرانی بر درخت
رنگ غم پیدا شود بر روی باغ و بوستان
چون هوا پنهان شود در زیر عباسی ردا
زان ردا پیدا شود برکوه اَ‌خضَر طَیلسان
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۳۲

 

رای سلطان معظم خسرو خسرونشان
معجزات فتح را بنمود در مشرق عیان
هرکه خواهد تا بداند معجزات فتح او
گو بیا بشنو حدیث زابل و هندوستان
رایت مه‌پیکرش را مشتری خوانم همی
زانکه هست او بر زمین چون مشتری بر آسمان
ملک و دولت را سعادتهای کلی حاصل است
بر زمین از فتح این بر آسمان از سعد آن
شاه سنجر در فتوح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۴۴

 

ای جهانداری که از تو تازه باشد جاودان
گوهر طغرل‌بک و جغری‌بک و الب‌ارسلان
تا جلال دولتی دولت بماند پایدار
تا جمال ملتی ملت بماند جاودان
نیست جز تو خلق عالم را یکی فریادرس
نیست جزتو ملک‌ گیتی راکسی صاحبقران
آسمان گر یک شرف دارد ز پاکی بر زمین
از تو بسیاری شرف دارد زمین بر آسمان
گر نشان نیکبختی هرکس از دولت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۴۹

 

ای شکفته سنبل و شمشاد تو بر ارغوان
ای نهفته آهن و پولاد تو در پرنیان
گه زسنبل زلف تو خرمن نهد بر لاله‌زار
گه ز عنبر جعد تو پرچین نهد بر گلستان
لالهٔ سیراب داری زیر مشک اندر پدید
لؤلؤ خوشاب داری زیر لعل اندر نهان
تیر بالا و کمان ابرو تویی و جز تورا
من ندیدستم ز سیم و غالیه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۵۰

 

هر جهانداری بود پاینده از بخت جوان
در جهانداری جوانبخت است سلطان جهان
سایهٔ یزدان ملکشاه آن جوانبختی‌ که هست
بر همه شاهان گیتی کامکار و کامران
آنکه ایزد قدر او را همچو او دارد بزرگ
وانکه دولت بخت او را همچو او دارد جوان
رونق و قیمت به او باشد جهان را تابود
چشم را قیمت به نور و جسم را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۵۳

 

پرنیان بافد همی باد صبا در بوستان
هر درختی طَیْلسان سازد همی از پرنیان
گر همی خواهی که بینی پرنیان را تار و پود
برگ و بار هر درختی بنگر اندر بوستان
تا چکاوک بست موسیقار بر منقار خویش
ارغنون زن گشت بلبل بر درخت ارغوان
خوش بود آواز موسیقار و صوت ارغنون
ساخته با یک دگر در مجلس شاه جهان
رکن دین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۵۵

 

تازه و نو شد ز فر باد فروردین جهان
خرم و خوش‌ گشت کوه و دشت و باغ و بوستان
کرد پنداری زمین را آسمان چون خویشتن
کزگل و سبزه زمین دارد نهاد آسمان
زند خواند هر زمان بلبل به باغ اندر همی
زند باف است او به لفظ پارسی پاز‌ندخوان
کوه شد چون پرنیان و لاله شد همچون علم
سرخ نیکوتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۶۱

 

شد ز تاثیر سپهر سرکش نامهربان
هجر یار مهربان چون وصل باد مهرگان
لاجرم‌گیتی و من هر دو موافق‌گشته‌ایم
او ز باد مهرگان و من ز یار مهربان
او همی دارد هوا را سرد بی‌دیدار این
من همی‌دارم‌نفس را سردبی‌دیدار آن
او همی ریزد بعمدا بر زمردکهربا
من همی سایم بعمدا برشقایق زعفران
من بخار عشق دارم در بصر بیجاده بار
او بخارآب دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۶۵

 

باد نوروزی همه کلّه زند در بوستان
ابر نیسانی همی بر گل شود لؤلؤفشان
از جواهر گنج یاقوت است گویی میوه‌دار
وز طرایف کَرْخِ بغدادست گویی بوستان
راغ شد چون ششتری و باغ شد چون مشتری
آب شد چون سلسبیل و خاک شد چون پرنیان
پر حُلَل شد کوهسار و پرحُلی شد مرغزار
پرحشر شد جویبار و پرگهر شد گلستان
از شکوفه هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۶۷

 

چون نماز شام پروین نور زد بر آسمان
ساربان از بهر رفتن بانگ زد بر کاروان
نقطهٔ خاکی گرفته دست موسی برکنار
در کشیده سامری پرگار گرد آسمان
اختران و ماه پیدا گشته بر چرخ بلند
آفتاب روشنی گستر به‌ خاک اندر نهان
ماه با سیارگان رایت برآورده زکوه
گفتی آمد خسرو چین با سپاهی بی‌کران
ناپدید آمد ز دریا گوهرآگین یک صدف
گشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۶۸

 

کیمیا دارد مگر با خویشتن باد خزان
ور ندارد چون همی زرین کند برگ رزان
اصل رنگ آمیختن دارد مگر باد خریف
ور ندارد چون همی سازد زمینا زعفران
آمد آن فصلی که نصرانی سَلب گردد هوا
تا کند باغ بهشتی را یهودی طیلسان
از مُلمَّع صدره برسازد عبیرین پیرهن
وز منقش حله برسازد مزعفر پرنیان
اب گردد در شمَر مانندهٔ سیمین سپر
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۷۰

 

آنچه من بر چهره دارم یار دارد در میان
وآنچه من در دیده دارم دوست دارد در دهان
چهرهٔ من با میانش‌ گشت پنداری قرین
دیدهٔ من با دهانش کرد پنداری قران
گر تو را باور نیاید کاو دهان دارد چنین
ور تورا صورت نبندد کاو میان بندد چنان
بنگر اینک تا ببینی در پاکش در دهن
بنگرآنک تا بیابی زر نابش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۷۸

 

بوستان شد زرد روی از وصل باد مهرگان
چون دم دلدادگان از هجر یار مهربان
هجر یار مهربان گر چهره را زردی دهد
بوستان را داد زردی وصل باد مهرگان
در هوا و بر چمن پوشید سنجاب و نسیج
کوه دیبا پوش را داد و زمین را طیلسان
شنبلیدی گشت از آشوبش نباتِ مرغزار
زعفرانی گشت از آسیبش درخت بوستان
باد در آشوب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۸۱

 

ماهرویا روی در اقبال دارد بوستان
هرکه را اقبال خواهد می خورد با دوستان
می خور اندر بوستان با دوستان هنگام‌گل
خوش بود هنگام گل با دوستان در بوستان
ارغوان و گل همی از پرده بنمایند روی
تخت زیرگل بریم و رخت زیر ارغوان
از گل و مُل دستها خالی نباید داشتن
جام‌مل باید در این وشاخ‌گل باید در آن
برگ‌ گل بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۸

 

بحر عشق است این و در وی موج بیم و جان
گرنداری ترک جان باری سر خود گیر هان
عاشقان در قلزم عشقند و کشتی بر کنار
تا که را بیرون برد موج هدایت از میان
طاقت موجی ندارد بد دل و از بس غرور
در دماغ افکنده چندان باد همچون بادبان
دوستانش خوار بنمایند خود را و حقیر
راز خود دارند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۵۸

 

ای نوشته دولتت منشور ملک جاودان
هچو عم سلطانی و همچون پدر سلطان نشان
موسم نوروز و ملک خرم و شاه جوان
فرصتی باشد جهان را زین نکوتر در جهان ؟
تخت گو بنشین مربع تاج گو بر فراز سر
در پناه دولت فرمان روای انس و جان
خسرو اعظم اتابک نصرة الدین کز علو
حضرتش را طارم افلاک زیبد آستان
آنک بیرون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی