گنجور

 
قطران تبریزی
 

آنچه هست اندر دل من نیست کسرا در دل آن

از جفا و جور این نامهربان سنگین دلان

هرکه من با او بسازم گردد او ناسازگار

آنکه من زو مهر جویم گردد او نامهربان

آنکسی کز من بود نازش مرا خواهد نیاز

وآنکسی کز من بود سودش مرا خواهد زیان

کرد تیر من بمانند کمان ترکی که هست

تیر با بالای او گوئی بمانند کمان

گر بپیچد جعد او بر سیم غلطد سنبله

ور بتابد زلف او بر لاله گردد صولجان

گر گمان جفت یقین خواهی نگه کن آن دهن

ور نهان جفت عیان خواهی نگه کن آنمیان

آن یکی هست آن گمان کو را سخن دارد یقین

وین یکی هست آن نهان کو را کمر دارد عیان

گر ندانی ناردان با نار سوزان ساخته

دو رخش را ناردان و دو لبشرا ناردان

هستم از طبع وفا دائم برنج اندر جفا

هستم از طبع هوا دائم نوان اندر هوان

روی زرد و اشک سرخ و رنج بیش و کار کم

چشم تر و کام خشک و صبر پیر و غم جوان

بر من و بلبل رسید از گردش گردون ستم

او ز مهر گل نژند و من ز مهر وی نوان

من بتیمار نگارم او بتیمار بهار

من باندوه فراقم او باندوه خزان

شد نگار یاسمن بو از من و زو یاسمن

شد بهار ارغوان رو از من و زو ارغوان

من بجای خویش بینم ناسزا را یادگار

او بجای خویش بیند زاغرا در بوستان

من ز جور مهر او اندوه مند و هم نژند

او ز جور مهر و آذر مستمند و ناتوان

من بفریاد و فغان اندوه بگسارم همی

او ندارد تاب آن کآمد بفریاد و فغان

تا سپاه اندر جهان آورد آذر ماه ازو

دیگر آئین شد هوا و دیگر آئین شد جهان

کاروان نوبهار از باغ و بستان دور گشت

تا خزان آورد سوی باغ و بستان کاروان

آسمان اکنون بدان رنگست کاکنون آبگیر

آبگیر اکنون بدان نوع است کانگاه آسمان

فرشهای خسروی بربود باد کوهسار

نقشهای مانوی بسترد ابر از گلستان

گر نیاید آتش از بالا سوی پستی بطبع

ور بطبع آهن نیاید بر سر آب روان

چون همی افتد ز گردون شمعها بر کوهسار

چون همی دارد ز ره بر سر فکنده ناودان

از هوا کافور بارد بر چمن ابر بلند

از چمن دینار بارد بر هوا باد بزان

نار بگرفته است جای ارغوان لعل پوش

زاغ بگرفته است جای بلبلان زند خوان

شاخ زرین گشته از رنگ و فروغ باد رنگ

مرز مشگین کشته از بوی و نسیم ضمیران

نرگس اندر باغ بر نارنگ بسته چشم ژرف

کرده برنا رنگ باغ او را همانا پاسبان

این چو زرین جام او را سیم پخته بر کنار

وآن چو زر پخته او را سیم خام اندر میان

رخ ز باده سرخ کن گر زرد شد روی زمین

خانه ز آتش گرم کن گر سرد شد طبع زمان

این ربوده عکس آن و آن ربوده رنگ این

رنگ این در جان نشان و عکس آن از جان نشان

این ترا از معجز موسی دهد دائم خبر

و آن ترا از حجت عیسی دهد دائم نشان

بام گردد در دو دیده همچو شام از رنگ این

شام گردد بر دو دیده همچو بام از عکس آن

مر هوا را بوی آن دارد بمشگ اندر عجین

مر زمین را عکس این دارد بزر اندر نهان

این ببالا بر شود بشتاب همچون لاله برگ

آن بکام اندر شود بد رنگ همچون زعفران

این بنورانی چو چشم اوستاد کامگار

وآن بنیکوئی چو خوی او ستاد کامران

بوالمعمر کآسمان این ملک بر وی وقف کرد

با نشاط بی قیاس و با بقای بیکران

از پی جاهش همی باید فلک را انس انس

از پی جانش همی باید جهانرا جان جان

گر کند نسبت بطبع او زمین گردد سبک

ور کند نسبت بحلم او هوا گردد گران

آتش بیداد بنشاند آتش شمشیر او

آتشی دیدی تو هرگز کو بود آتش نشان

از پی زائر گشاده دارد او پیوسته گنج

وز پی مهمان نهاده دارد او همواره خوان

بدسگالشرا بود خون دل اندر جایگاه

دشمنانشرا بود درد و غم اندر دودمان

تیغ او دارد بکوشش دشمنانرا سوگوار

کف او دارد ببخشش دوستانرا شادمان

گر بگویم داستان فضل او از صد یکی

بر پذیرفتن نباشد عقل کس همداستان

هر که او با دولت میمون او گردد قرین

آسمان با دولت و تایید او دارد قرآن

گردد از کینش جنان بر مؤمنان همچون سقر

گردد از مهرش سقر بر کافران همچون جنان

وانکه نتوان بیزبان گفتن ثنا و مدح او

مرد هان مردمان را چاره نبود از زبان

تا بیارایند دفتر از ثنا و مدح او

مرزبان مردمان را خامه باشد ترجمان

خفتنش بر شاخ سرو و رفتنش بر عاج سیم

نقش او زرد و زریر و خوردن او مشک و بان

روش روشن همچو آتش سرش تیره همچو دود

شخص او در دست جود و علم او بر دل قران؟

خاکی و آبی است او چون بنگری رنگین سخن

رفتن و رنگش دهد از آب و از آتش نشان؟

هرچه بندیشی بوهم اندر بداند بی خبر

هرچه زو خواهی براز اندر بگوید بیدهان

خار با مهرت پرند و شهد با کینت کبست

بوم با فرت همای و گرگ با عدلت شبان

ای بپیشت میهمان چون زی دگر کس خواسته

زی تو باشد خواسته چون زی دگرکس میهمان

روز کوشیدن بتیغ تیز هستی کان کین

روز بخشیدن بکف راد هستی کین کان

گر بخواب اندر ببیند نیزه تو شیر نر

چون شود بیدار در چشمش بود نوک سنان

از نهیب خنجر زهر آبدارت روز جنگ

زهر گردد مغز دشمن در میان استخوان

ای بکف راد راه مکرمترا رهنمون

وی بنوک کلک فضل فضلها را ترجمان

من رهیرا هست هر جا نام کاینجا هست نام

من رهیرا هست هر جا نان کاینجا هست نان

سوی آذربایگان خواهم شدن کز هر کسی

بنده را بهتر نوازد شاه آذربایگان

تا نپوید یوز با آهو بهم در مرغزار

تا نپاید باز با تیهو بهم در آشیان

برنگردد هرگز از تو دولت فرخنده فر

بر نتابد هرگز از تو نعمت باقی عنان

تا خرد نازد بناز و تا شجر بالد ببال

تا فلک پاید بپای و تا زمین ماند بمان