گنجور

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۴۷

 

ملکداری با دیانت باید و فرهنگ و هوشمست و غافل کی تواند؟ عاقل و هشیار باش
پادشاهان پاسبانانند خفتن شرط نیستیا مکن، یا چون حراست می‌کنی بیدار باش


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰

 

ای سنایی دل بدادی در پی دلدار باشدامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش
دل به دست دلبر عیار دادن مر تراگر نبود از عمری اندر عشق او عیار باش
بر امید آنکه روزی بوس یابی از لبشگر بباید بود عمری در دهان مار باش
چشم را بیدار دار اندر غم او زان کجادل نداری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱

 

ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمار باششو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش
دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشیندر صف ناراستان خود جمله مفلس وار باش
تا کی از ناموس و رزق و زهد و تسبیح و نمازبندهٔ جام شراب و خادم خمار باش
می پرستی پیشه‌گیر اندر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۸

 

عشق می‌فرمایدم مستغنی از دیدار باشچند گه با یار بودی، چند گه بی یار باش
شوق می‌گوید که آسان نیست بی او زیستنصبر می‌گوید که باکی نیست گو دشوار باش
وصل خواری بر دهد ای طایر بستان پرستگلستان خواهی قفس، مستغنی از گلزار باش
وصل اگر اینست و ذوقش این که من دریافتمگر ز حرمانت بسوزد هجر منت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۰

 

ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باشیار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش
مست حسنی با رقیبان میل می خوردن مکنبد حریفانند آنها گفتمت هشیار باش
آنکه ما را هیچ برخورداری از وصلش نبوداز نهال وصل او گو غیر برخوردار باش
گر چه می‌دانم که دشوار است صبر از روی دوستچند روزی صبر خواهم کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۹

 

دل به‌کام تست چندی خرمی اظهار باش

ساغری داری شکست رنگ را معمار باش

فیضها دارد سخن بر معنی باریک پیچ

گر دل آسوده خواهی عقدهٔ این نار باش

بر چه از وصلش به یکرنگی نیامیزد دلت

گر همه جان باشد از اندیشه‌اش بیزار باش

تا حضور چشم و مژگان یابی از هر خار وگل

چون نگه درهرکجا پا می‌نهی هموار باش

هیچکس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۰

 

گر نه‌ای عین تماشا حیرت سرشار باش

سر به سر دلدار یا آیینهٔ دلدار باش

با هجوم عیش شو چون نغمهٔ ذوق وصال

یا سراپا درد دل چون نالهٔ بیمار باش

بال و پر فرسودهٔ دام فلک نتوان شدن

گر همه مرکز شوی بیرون این پرگار باش

چند باید بود پیشاهنگ تحریک نفس

ساز موهومی‌ که ما داریم ‌گویی تار باش

صد چمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۰

 

مردم از غیرت، جدا از صحبت اغیار باش
چند روزی هم به رغم غیر، با ما یار باش
بزم مارا همچو شمع از نور عارض برفروز
غیر هم گو امشبی حسرت‌کش دیدار باش
من نمی‌خواهم وصالی را که هجرش در پی است
دیده گو خونابه ریز و سینه گو افگار باش
از سر کویت به ناکامی ز رشک مدعی
هرچه باداباد خواهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی