مردم از غیرت، جدا از صحبت اغیار باش
چند روزی هم به رغم غیر، با ما یار باش
بزم مارا همچو شمع از نور عارض برفروز
غیر هم گو امشبی حسرتکش دیدار باش
من نمیخواهم وصالی را که هجرش در پی است
دیده گو خونابه ریز و سینه گو افگار باش
از سر کویت به ناکامی ز رشک مدعی
هرچه باداباد خواهم رفت گو دشوار باش
چند قدسی از می عصیان کشی رطل گران؟
لحظهای هم جرعهنوش جام استغفار باش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به التماس و دعوت به لذت بردن از لحظات حال و مهمانی اشاره دارد. شاعر از دوستانش میخواهد که در کنار او باشند و از نور عشق و دوستی بهرهمند شوند. او به غم و حسرتی که ممکن است بعداً به دنبال وصالی بیفتد آگاه است و نمیخواهد که این وصال به هجران منجر شود. شاعر با بیان ناکامیهایی که ممکن است بر سر راهش باشد، نشان میدهد که مصمم است به راه خود ادامه دهد. در نهایت، او به سمت عشق و گناه متمایل است و از دوستانش میخواهد که از لحظههای شیرین و خوشگذرانی غافل نشوند.
هوش مصنوعی: ای مردم! برای مدتی از صحبت با بیگانگان خودداری کنید و با ما همراه باشید، حتی اگر خلاف میل دیگران باشد.
هوش مصنوعی: محفل ما را با نور چهرهات روشن کن مانند شمع. غیر از این، به او بگو که امشب را با حسرت دیدار بگذرانید.
هوش مصنوعی: من نمیخواهم به وصالی برسم که پس از آن، دوری و جدایی در انتظارم باشد. بنابراین، به جای این آرزو، بهتر است که اشکم بریزد و دلم داغدار بماند.
هوش مصنوعی: از اینجا که به خاطر حسادت مدعیان به ناکامی میرسم، دیگر هر چه پیش بیاید را قبول میکنم و میخواهم بروم، هرچند که دشوار باشد.
هوش مصنوعی: چند فرشته به خاطر نوشیدن می کوچک را مجازات میکنند؟ بهتر است یک لحظه جرعهای از جام آمرزش بنوشی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای سنایی دل بدادی، در پی دلدار باش
دامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش
دل به دست دلبر عیار دادن مر تو را
گر نبود از عمری اندر عشق او عیار باش
بر امید آن که روزی بوس یابی از لبش
[...]
ملکداری با دیانت باید و فرهنگ و هوش
مست و غافل کی تواند؟ عاقل و هشیار باش
پادشاهان پاسبانانند خفتن شرط نیست
یا مکن، یا چون حراست میکنی بیدار باش
کوی او خواهی دلا محنت کش اغیار باش
دم مزن خاموش همچون صورت دیوار باش
امشبم خواب اجل خواهد ربود ای دل ولی
شایدم آن مه بپرسد دیده گو بیدار باش
لاف عشقت میزند هر بی خبر ای مهربان
[...]
عشق میفرمایدم مستغنی از دیدار باش
چند گه با یار بودی، چند گه بی یار باش
شوق میگوید که آسان نیست بی او زیستن
صبر میگوید که باکی نیست گو دشوار باش
وصل خواری بر دهد ای طایر بستان پرست
[...]
هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش
خواب شیرین پشه دارد درکمین بیدار باش
قرب آتش طلعتان تردامنی می آورد
آب پای گل مشو، خارسردیوار باش
نشأه زندانی بود در شیشه های سر به مهر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.