گنجور

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۴۵

 

ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکنده‌ایمسایهٔ سیمرغ همت بر خراب افکنده‌ایم
گر به طوفان می‌سپارد یا به ساحل می‌برددل به دریا و سپر بر روی آب افکنده‌ایم
محتسب گر فاسقان را نهی منکر می‌کندگو بیا کز روی مستوری نقاب افکنده‌ایم
عارف اندر چرخ و صوفی در سماع آورده‌ایمشاهد اندر رقص و افیون در شراب افکنده‌ایم
هیچکس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰

 

بس که ما از روی رسوائی نقاب افکنده‌امعشق رسوا را هم از خود در حجاب افکنده‌ایم
تا فکنده طرح صلح آن جنگجو با ما هنوزیاز دهشت خویش را در اضطراب افکنده‌ایم
ز آتش دل دوزخی داریم کز اندیشه‌اشخلق را پیش از قیامت در عذاب افکنده‌ایم
مژده ده صبح شهادت را که چون هندوی شبما سر خود پیش تیغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی