گنجور

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۵۷

 

یافت از یزدان ملک سلطان به شادی هرچه خواست

روز شادی روز ما سلطان دین سلطان ماست

بند شاهی کرد محکم راه دولت کرد پاک

چشم عالم کرد روشن‌ کار گیتی کرد راست

وقت وقت رامش است و روز روز عشرت است

[...]

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۶۱

 

آن خداوندی که او بر پادشاهان پادشاست

مستحق عُدّت و مجد و جلال و کبریاست

گر به دل خدمت‌ کنی او را سزای خدمت است

ور به‌جان اورا ثناگویی سزاوار ثناست

اوست معبودی به وصف لایزال و لم یزل

[...]

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۶

 

حلقه‌های زلف جانان تا سراندر سرزده است

دل ز من بگریخته است و زیر زلف او شده است

گر شب تاریک خواب آرد همی در چشم من

زلف شبرنگش چرا خواب از دو چشمم بستداست

گر ز اصل جادویی و شعبده خواهی نشان

[...]

امیر معزی نیشابوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۰ - فی‌الحکمة

 

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی

گفت کین والی شهر ما گدایی بی‌حیاست

گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه‌ای

صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست

گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کرده‌ای

[...]

انوری ابیوردی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۵ - در حسب حال و شکایت از استرداد ملکی که بوی داده بودند

 

شاه را تاج ثنا دادم نخواهم بازخواست

شه مرا نانی که داد ار باز می‌خواهد رواست

شاه تاج یک دو کشور داشت لیک از لفظ من

تاجدار هفت کشور شد به تاجی کز ثناست

شه مرا نان داد و من جان دادمش یعنی سخن

[...]

خاقانی شروانی
 

سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۱۳

 

یارب این مائیم و این صدر رفیع مصطفاست

یارب این مائیم و این فرق عزیز مجتباست

یارب این مائیم و این روی زمین یثرب است

کاسمان را هفت پشت از رشک یک رویش دوتاست

خوابگاه مصطفی و کعبه مان از پیش و پس

[...]

سید حسن غزنوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۴

 

خوش ولایت ها که در تحتِ امورِ اولیاست

مصرِ استغنا و رومِ فقر و بغدادِ رضاست

بخشِ ایران قسمِ عشق و قسم توران بخش عقل

در میان آمویِ حکمت هم روان و هم رواست

هم خراسانِ سلامت هم عراق عافیت

[...]

حکیم نزاری قهستانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۸

 

تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست

خاک پایت مردم چشم مرا چون تو توتیاست

حاجت کحل الجواهر نیست آنکس را که نیست

سرمه از گرد ره توسن که نور چشم ماست

تا گل رخسار تو بشکفت در باغ وجود

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳

 

مدتی شد تا دل ما صورت آن سرو راست

دوست میدارد، ولیکن زهرهٔ گفتن کراست؟

روی او در حسن چون ما هست، می‌گویم تمام

قد او در لطف چون سروست، بنمودیم راست

گر زبان در کام من شیرین شود چون نام او

[...]

اوحدی مراغه‌ای
 

ابن یمین » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ٣٠ - قصیده در مدح حضرت علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه و الثناء و تعریف بقعه منوره او

 

گوهر افشان کن ز جان ایدل که میدانی چه جاست

مهبط نور الهی روضه پاک رضاست

در دریای فتوت گوهر کان کرم

آنک شرح جود آباء کرامش هل اتاست

ظلمت و نور جهان عکسی ز موی و روی اوست

[...]

ابن یمین فریومدی
 

ابن یمین » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ٣١ - قصیده در مدح خاتم الانبیاءعلی مرتضی و بقیه امامان هدی

 

مظهر نور نخستین ذات پاک مصطفاست

مصطفی کو اولین و آخرین انبیاست

آنکه هستی بر طفیلش حاصل است افلاک را

وین نه من تنها همیگویم بدین گویا خداست

در صفات ذات پاکش زحمت اطناب نیست

[...]

ابن یمین فریومدی
 

ابن یمین » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ٧ - ایضاً له در مدح شمس الدین علی

 

بنده آن سرو آزادم که گر پرسند راست

گویم اندر روضه رضوان چو او طوبی نخاست

ابن یمین فریومدی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - درمصیبت كربلا

 

خاک، خون آغشته لب تشنگان کربلاست

آخر ای چشم بلابین! جوی خون بارت کجاست؟

جز به چشم و چهره مسپر خاک این ره، کان همه

نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفاست

ای دل بی‌صبر من آرام گیر اینجا دمی

[...]

سلمان ساوجی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰

 

هفت دریا قطره‌ای ازبحر بی‌پایان ماست

این چنین بحری ز ما می جو که این بحر آن ماست

گنج او در کنج دل می‌جوکه آنجا یافتیم

جای گنج عشق او کنج دل ویران ماست

دل به دلبر داده‌ایم وجان به جانان می‌دهیم

[...]

شاه نعمت‌الله ولی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱

 

گرچه چشم ترک مستت فتنه و ابرو بلاست

این چنین دلبر بلا و فتنه دیگر کجاست؟

نقش اشیا سر به سر روشن شد از رویت مگر

جام جمشید رخت آیینه گیتی نماست

چون تو هستی دایم اندر خانقاه و میکده

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸

 

عرش رحمان است رویش، علم الاسما گواست

اعتقاد اهل حق این است و قول مصطفی است

گر به جامی بود جم را حشمت و شاهنشهی

دارد این آیینه رویت که روی حق نماست

دیگران گر سدره فردا تمنا می کنند

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » اشعار الحاقی » شمارهٔ ۲

 

نور عینی این چنین در هردو عالم تا که راست

کو به عرش و فرش حق ما را به حرفی رهنماست

گوییا از معجز عیسی مریم یافته است

این بصارت گرچه از حق هر اولوالابصار راست

چون کند هر مرده ای را زنده از معجز مسیح

[...]

عمادالدین نسیمی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » قصاید » شمارهٔ ۸

 

منزلی خوش خانه ای دلکش مقامی دلگشاست

ساقی گلچهره کو و مطرب خوشگو کجاست

تا دهد آن با خیال لعل جانان جام می

تا کند این بر سرود بزم شاه آهنگ راست

خسرو و غازی معز ملک و دین سلطان حسین

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » قصاید » شمارهٔ ۱۳ - یک قصیده

 

سربه زانو حلقه حلقه پشت درویشان دوتاست

مانده در فکرند تا سرحلقه ایشان کجاست

جامی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۳ - در حکمت و موعظه گوید

 

آدمی مجموعه علم و حقیقت پروری است

صورت زیبای او دیباچه صورتگری است

حشمت خیل ملک با قدر آدم هیچ نیست

شوکت شاهنشهی بیش از علو لشکری است

با وجود بحر کشتی تخته اش بر سر زند

[...]

اهلی شیرازی
 
 
۱
۲
۳
۴