گنجور

 
امیر شاهی

وقتی دل آواره در آن کو گذری داشت

با نرگس جادوی تو پنهان نظری داشت

گفتی: خبر دوست شنیدی چه شدت حال؟

اینها ز کسی پرس که از خود خبری داشت

دل ناوک مژگان ترا سینه سپر کرد

پیکان تو چون با دل آزرده سری داشت

زاهد بهوای حرم از کوی تو شد دور

خود کوی تو در روضه فردوس دری داشت

صد چاک شد از دست فراقت دل شاهی

چون لاله، که با داغ تو خونین‌جگری داشت